بابرده له
ورد بیرم...

 

 

 

 

سال‌ها پيش، زوجي در كنار هم زندگي راحت و آرامي داشتند و ازدواج شاد و موفقي را تجربه مي‌كردند. آنها همه امكاناتي را كه مي‌توانيد تصور كنيد، در اختيار داشتند، مانند؛ شغلي پايدار، درآمدي خوب، خانه‌اي بزرگ و زيبا، اتومبيل گران‌قيمت و...

اين زوج هيچ نگراني مالي و كمبود عاطفي و ارتباطي نداشتند، اما بعد از اين‌كه سال‌ها به همين منوال گذشت، پي بردند كه زندگي‌شان بيش از اندازه قابل پيش‌بيني و يكنواخت شده است، به نظر مي‌رسيد جاي چيزي خالي است.

آنها هر روز صبح از خواب بيدار مي‌شدند، سركار مي‌رفتند، برمي‌گشتند، شام مي‌خوردند، البته گاهي هم شام را بيرون از منزل سرو مي‌كردند، تلويزيون تماشا مي‌كردند، اتومبيل خود را مي‌شستند و مي‌خوابيدند.

زندگي معمول و كسالت‌بار روزانه ادامه داشت. با درآمدي كه داشتند برايشان سخت نبود كه به تعطيلات، مسافرت خارج يا سياحت اكتشافي بروند، حتي يك بار براي شركت در كلاس‌هاي پرواز و آموختن درس‌هاي پرواز به آفريقا سفر كردند. شما مي‌دانيد كه سبك زندگي ثروتمندان به گونه‌اي است كه هزينه كردن پول دغدغه اصلي آنها نيست. پس جاي چه چيزي در زندگي آنها خالي بود!؟

شور و اشتياق

آنها هيچ‌گاه شور و اشتياق را در زندگي جستجو نكرده بودند، در حالي كه با موقعيت مالي مناسبشان، استطاعت هزينه كردن براي هر نوع تفريح و شادي را داشتند. تا اين‌كه يك روز زن به صدا درآمد و گفت: «ديگر اين زندگي بي‌معنا بس است.»

آنها نيازمند چيزي بودند تا زندگي‌شان را از لذت، سرشار و از امكانات مالي فراوان برخوردار سازند. آنها يقين داشتند كه مي‌توانند چيزهاي بيشتري به دست آورند، اما واقعا نمي‌دانستند كه چرا چنين نيست!؟

به دست آوردن، نه به اين معنا كه پولدارتر شوند، بلكه در همه ابعاد زندگي دستاوردهايي داشته باشند. شوهر موافقت كرد تا براي يافتن سبكي بهتر در زندگي و جستجوي شور و اشتياق براي زندگي‌شان، رهسپار سفر شوند.

يك روز به طور حيرت‌آوري شوهر از دوستش شنيد، پيري خردمند كه راز موفقيت‌هاي جادويي را مي‌داند، در سرزميني بسيار دور، بر فراز قله كوهي مرتفع در غاري زندگي مي‌كند. وي با شنيدن اين موضوع بسيار هيجان‌زده شد و بعد از بحث‌هاي فراوان با همسرش، تصميم گرفتند براي پي بردن به اسرار موفقيت و كسب راهنمايي و توصيه از پير خردمند راهي آنجا شوند. از محل كارشان مرخصي گرفتند و با مقدار پولي كه پس‌انداز كرده بودند، سفرشان را آغاز كردند. بعد از ماه‌ها جستجو و كاوش با عزمي راسخ براي يافتن جواب، سرانجام كوهي را كه پير خردمند در آن زندگي مي‌كرد، پيدا كردند. هيجان‌زده شدند و بالا رفتن از كوه را براي رسيدن به قله، در حالي كه بسيار سخت و طاقت‌فرسا بود، شروع كردند، زيرا ارزش تلاش را داشت.

سرانجام آنها به قله رسيدند. در حالي كه از فراز قله كوه نظاره‌گر چشم‌اندازي از جهان بودند، در درون خود آرامش و اعتماد زيادي احساس مي‌كردند. اما اكنون وظيفه آنها يافتن پير خردمند بود، مرحله سختي است.

او كجا مي‌تواند باشد؟

با خود انديشيدند و با دقت به اطراف نگريستند، ناگهان پير خردمند را ديدند كه روي لبه صخره‌اي مشرف به پرتگاه نشسته است، جايي كه براي نشستن، بسيار خطرناك به نظر مي‌رسيد. اين امكان وجود داشت كه هر لحظه از نوك قله به پايين سقوط كند و استخوان‌هايش خرد شود. زن به پير خردمند نزديك شد و به آرامي گفت: «مواظب باشيد! اگر به لبه صخره نزديك‌تر شويد به پايين كوه سقوط خواهيد كرد!» اما پير خردمند با خونسردي گفته‌هاي آنها را نشنيده گرفت و بي‌درنگ گفت: «اگر شما واقعا مي‌خواهيد با من حرف بزنيد و راز موفقيت را بدانيد بايد نزديك‌تر بياييد! بياييد و روي لبه صخره كوه بر فراز اين قله بلند در كنار من بايستيد.»

راهنمايي اول

اگر آنها مي‌خواهند اسرار موفقيت را از پير خردمند بياموزند، بايد به حرف‌هاي او عمل كنند. پس با ترس فراوان، آرام‌آرام به لبه پرتگاه و پير خردمند نزديك شدند. اينك پير خردمند بين آن دو قرار گرفته و زن و شوهر هر يك در طرف چپ و راست او ايستاده‌اند.

قلب زن و مرد بي‌وقفه مي‌تپيد و احساس متفاوتي داشتند، احساسي كه هرگز تجربه نكرده بودند، آرامشي ذهني ولي هنوز سرشار از اضطراب، به زمين نگاه مي‌كردند، اعتماد داشتند، اما از سقوط و درهم شكسته شدن استخوان‌هايشان احساس ترس مي‌كردند.

شوهر در انديشه اين بود ‌كه چه مي‌شود؟ پس بي‌درنگ از پير خردمند سوال اساسي و ارزشمند خود را پرسيد: «اي پير خردمند، راز موفقيت چيست؟»

او فقط لبخندي زد و گفت: «از اين قله، به جهان زير پايتان نگاه كنيد!»

راهنمايي دوم

پس هر دوي آنها همان‌طور كه راهنمايي شدند، از قله كوه به جهان نگريستند و توانستند همه چيز را ببينند. ناگهان به طور حيرت‌آوري پير خردمند هر دوي آنها را از قله كوه به پايين هل داد.

نتيجه‌اي غم‌انگيز!؟

هر دوي آنها سقوط كردند.

هنگامي كه آنها با وحشت از مرگ، در حال سقوط بودند به ناگاه پي بردند كه مي‌توانند پرواز كنند! و پرواز كردند...

زيرا آنها در تمام اين سال‌ها فراموش كرده بودند كه مي‌توانند پرواز كنند.

لطفا مدت زماني را براي خلاصه كردن و بررسي معناي داستان و تفكر درباره اين‌كه چه درس‌هايي در وراي آن نهفته است، اختصاص دهيد.

 

 برخي از مردم مي‌توانند پرواز كنند، اما فراموش كرده‌اند كه چگونه مي‌توانند؟ بنابراين آنها فراموش كرده‌اند.

 

  برخي از مردم اصلا نمي‌دانند كه مي‌توانند پرواز كنند، بنابراين آنها هرگز پرواز نمي‌كنند.

 

  برخي از مردم قبلا پرواز كرده‌اند، اما فراموش كرده‌اند كه چگونه اين كار را انجام داده‌اند؟ بنابراين آنها هرگز به خاطر نخواهند آورد.

 

 برخي از مردم مي‌دانند كه مي‌توانند پرواز كنند، اما هرگز تلاش نكرده‌اند، زيرا ترس، آنها را احاطه كرده است، بنابراين آنها از پرواز دست كشيده‌اند.

 

  برخي از مردم مايلند پيش از آنكه خود پرواز كنند، پرواز ديگران را ببينند، بنابراين آنها ترديد دارند.

 

 برخي از مردم منتظر كسي هستند تا به آنها ياد بدهد، چگونه پرواز كنند، بنابراين آنها منتظرند.

 

  برخي از مردم قبلا پرواز كرده‌اند، اما سقوط كرده‌اند، از اين رو آنها مدعي‌اند كه پرواز، خطرناك و بي‌فايده است، بنابراين آنها نق مي‌زنند و پرواز را ترك مي‌كنند.

اما...

 برخي از مردم هر روز پرواز مي‌كنند و از فراز آسمان، كساني را كه نمي‌توانند پرواز كنند، نظاره مي‌كنند، فقط به خاطر اين‌كه آنها براي پرواز يك گام برداشته‌اند. من درس‌هاي پرواز را ياد گرفته‌ام و بارها و بارها افتاده‌ام... اما حالا بال‌هايم را دوباره يافته‌ام.

آيا تاكنون پرواز كرده‌ايد؟ اينك ايده‌ها و دانش خويش را به كار گيريد، زيرا اقدامي بسيار ضروري است.

كسي كه مي‌خواهد روزي پرواز كردن را ياد بگيرد، ابتدا بايد ايستادن، راه رفتن، دويدن و بالا رفتن را ياد بگيرد. كسي در لحظه پرواز نمي‌تواند پرواز كردن را ياد بگيرد.

برگرفته شده از کتاب راز گلهی نرگس - شکوه قدرت درون نوشته:دکتر سید قوام الدین مهدوی




نوشته شدهیکشنبه 06 مهر 1393 توسط babrdala

 امروز بعد از اذان مغرب از ملاجامی می گذشتم 

نزدیک قنادی گولاله سوره که رسیدم پلیسی دیدم 

که دست یک یک جوان حدود16 ساله کم توان ذهنی

 را گرفته بود و از محل خط کشی شده-که خیابان

شلوغ وترافیک بود - به طرف من که در پیاده رو بودم

و می خواستم از آن محل بگذرم رسید. در پیاده رو دست

وی را رها کرد و خواست به محل خدمت برگردد.

 ضمن برگشتن با خنده رویی گفت:« این کار هر روزم

است.»فردی در آن نزدیکی بود که جوان را می شناخت

و به وی گفت :

« چرا تشکر نمی کنی؟»

هنوز پلیس چند قدمی دور نشده بود که آن جوان رو

به پلیس کرد، یکی از دست ها را بر سینه ی و انگشت

دیگر دست را به طرف آسمان گرفته بود و فریاد زد :

« آآآآآآآ... خاخاخا»

می خواست بگوید: «آقا از شما متشکرم  خدا از تو راضی

و تو را به خدا ....»

- این است عشق بی ریا .

- سپاس گزاری 

-  این است...

 




نوشته شدهشنبه 05 مهر 1393 توسط babrdala

 زمین شهری داشتم فروختم تاخانه ی مسکونی فرسوده ای که داشتم بازسازی کنم.با کلاهبرداری بنگاه شش میلیون تومان زیر قیمت ان هم بدین شیوه که اول زمین من را قول نامه کرده بودند ازمن خریدند.... نقشه ای سه طبقه طراحی کردم.هزینه ساخت کل واحدرا پنجاه و چهار میلیون براوردکرده بودند .خانه ای چسپیده به خانه خود, اجاره کردم وازم تعهد گرفتند هرگونه مسولیت تخریبی برعهده ی خودم باشد. با اداره هماهنگی کردم که درصورت امکان به مدت هفت ماه یکباب خانه ی سازمانی به من بدهند اما ریس وقت اداره باآن که چندین واحدخالی داشتند موافقت نکردند.

خانه جابجا شد. منزل مسکونی خویش را درمدت  حدود یک ماه تخریب و پی ریزی و اسکلت بندی نمودم.شروع به بتن ریزی سقف هانمودم. در سقف دوم نزدیک چهل وهشت میلیون توان هزینه کرده بودم پول داشت تمام می شد بدهکاری هم داشتیم. شش میلیونی که باقیمانده بود در دو صندق قرض الحسنه سپرده گذاری کرده بودم برای وقت اضطراری.پول تمام شده بود. راه چاره ای نمی یافتم. همسرم خواست طلایش که ارزش یک میلیون نیم بها داشت بفروشد و سقف سوم را بتن ریزی کنم. خیلی اسرارکرد .من هم تاکید داشتم برای وقت ضروری بماند. با اسرار وی طلا ها را فروختیم و سقف سوم را هم بتن ریزی کردیم. سپرده ها را نیز دراین فاصله هزینه ی بدهی ها کرده بودیم.نانی دربساط نمانده بود. چیزی ناقابل نزدیک دویست هزار تومان برای هزینه ی معاش زندگی باقی مانده بود. بقیه حقوق هزینه پرداخت وام ها بود. واحدمسکونی,هم تنها یک اسکلت بود.حال از کجا پول بیاورم کار را به اتمام برسانم. کسی نداشتم. بستگان مرامورد تمسخر قراردادند. دوستان قدیمی سر نمی زدند.شب ها خوابم نمی برد . غم وغصه لاغرم کرده بود و جسه ام مورد تمسخر دیگران بود.بستگان اگر ازکنارم رد می شدند تنها سلام خای می کردند و از کنارم رد می شدند. خوراکی در منزل به اندک رسیده بود . همسرم مدیریت هزینه منزل را برعهده گرفته بود و با ان پول اندک زندگی را می چرخاند. شب ها خوابم نمی برد در مدت چهار ماه چهار ساعت نخوابیده بودم. از خواب به هال، و از ان جابه راهرو سپس به حیاط می رفتم و شب ها به ان اسکلت ها نگاه می کردم و خود و منهدسین که هزینه را بد براورد کرده بودند نفرین میکردم. دوباره داخل منزل می شدم  همسرم بیدار و دنبالم می امد و مرا دلداری می داد.شبی نبود که وی از من غافل باشد. شب وروز با من بود مرا دلنوازی می داد. حالم ببسیار بد شده بود و قرص ضد استرس مصرف می کردم. به غیر از همسرم، همدم ویاوری نداشتم. در صورتی که خدا ار شکر قبلا منزل ما خانقاه بستگان بود. کجایند ان مگسان دورشیرینی؟ همسرم در طول کار مثل کارگرکار می کرد. مادرم نیز هر دوهفته برایمان میوه می اورد. عجب چاهی برای خود کنده بودیم. رهگذری تعریف کرده من ازکناراین خانه عبور کردم صاحب خانه با چوب مشغول کندن زمین بودودر فکر بود رفتم منزل خواهرم وبرگشتم ان مرد رادرهمان حالت دیدم و دلم به حال  وی گریست. در ان زمان موقعیت های شغلی خوب برایم پیش امده بود ولی امتناع می رزیدم. حدود شش ماه سپری شد. همسرم نگران وضعیت من بود. زمستان هم دران خرابه نمی توان زندگی کرد.... باگریه به بستگان زنگ زده بود و درخواست پول کرده بود. وقتی به منزل برگشتم به من خبر داد که به بردرانت زنگ زده ام و طلب کمک کرده ام. هرکدام مبلغی وعده داده اند. . مبلغی از ان ها گرفتم و در عرض بیست روزی طبقه پایین را اماده کردم. نقل مکان کردیم. خانواده و من روحیه ی خاصی یافتیم. ماوای برای زندگی و ارامش یافتیم. خدا را شکرگزار شدم و دعاو نیایش را بارغبت بیشتری انجام می دادم .بستگان دوباره سر و کله شان پیدا شد.دنیاعجیب است. مدت یک هفته از این موضوع نگذشته بودکه مادرم با پیگیری های مستمر من توانست یک وام مهر را برایم ردیف کند و خودم نیز یک وام مسکن گرفتم. در عرض دو ماه دو طبقه دیگرنیز تعمیر و بهره برداری رسیدند. تا جای که مراسم شب یلدا را درطبقه بالا برگزار کردیم.

( داستان واقعی وبسیارخلاصه شده است)

حال:

هرگزناامید نباشید خدا بندگان خود را فراموش نمی کندگر چه ما بعضی از وقت ها وی را فراموش می کنیم پس هر گز از خدا فاصله نگیرید.

همه ی بستگان مگس نیستند و در مشکلات ان ها را طلب کنید و بخواهید.

پشت سر هر مرد موفقی زن موفق و وفاداری هست.

 از کارها بزرگ نترسید چون خودتان بزرگ هستید.

در باختن مال دنیا مواظب باشید خودتان را نبازید.

 

 

 برد




نوشته شدهدوشنبه 24 شهریور 1393 توسط babrdala

 شنا گری ماهردر کلبه ای  کنار رودخانه زندگی می کرد.روزی

در دوردست رودخانه قالیچه ای مخملینغوطه ور درآب را دید

زمستان بود وسرد. با خودگفت:شب های پیا پی از سرما

لرزیدم این قالیچه مخملین زیبا می تواند به گرم کردن کلبه ام

کمک کند پس درون رودخانه سرد شیرجه رفت و از لاب لای

شتابان آب گذرکرد و قالیچه مخملین را به چنگ آورد هنوز اندک

زمانی نرسیده بود که فریادو شیون سر دادبه دادم برسید!

نجاتمدهید!هم ولایتی هایش که درکنار ساحل بودنند گمان

بردندبه خاطر سنگینی قالیچه نمی تواند آن را در اب بکشد

فریاد کنان صدایش زدند:چرا قالیچه را رها نمی کنی؟

او بی درنگ پاسخ داد:من او را رها کردم او را رها نمی کند

آنچه او قالیچه ی مخملین جلوه کرده بود در واقع خرس

آبی بود که او را گرفته بود ورها نمی کرد.شبیه اینحادثه ها

برای بسیاری از ما رخ می دهد."مادر پی ثروت ،دارایی،لذت و

قدرتمی دویم به این خیال آسایش به همراه می یاورد.زمانی

که به آن ها می چسپیمتازه در میابیم که در دامشان گرفتار

شدیم هر چه تقلا می کنیم خودرا رها کنیم راه گریزی

نمی یابیم.(جی پی واسوانی:

تقلایی برا روح ؛ص۱۴۸)

 

 

 

 

 

 




نوشته شدهیکشنبه 23 شهریور 1393 توسط babrdala

 چال سی رووژ پییش که پربو له خوله میش ته ندوور و

زبلی مال خاوین کراوه ته وه تاکوو تاو لی داتوو ویشک

بی ته وه و تاو سوتوو بیت. سیحه ب مال که روو

جوال و ته لیس و بندروو شووژن چه ندپیاوی به کارو

قوچاغ په یداده کا.به یانی پیش تاو هه لاتن ده چنه

سر خرمانی سوور که جغز کراوه . گودریژ سم دم ده

کرین چوون زووربدفه رن .زه ری که ران داوه تی پی

ده گه ری.  کوله که ر... هه ر لی گه رین باشتره.

خه رمانی سوور به حه یاره ی وه ک کیله یان ته نه

که ی پوتی ده ته لیسو جه والان ده کریو ده ژمارده ریت

چون ده وو دووی لی ده دری. ئه وی خوشه رسته ی

جوان له ژماره که دایه:« یک : خوایکه و به تهنی-

دو : خوایه به هممه تی توو- سه : به ره که تی

خواوو ره سولانت تی برره خسی- چوار : به ره که تی

هه ر چوار یاری پیغه مبریت تی بره خسی-

... - کاتی ده گاته سیزده ، ده گوتره زیاده، چوون 13 دیان

پی ره قه می کینه حسه.سه ریان به شووژنو به ن ده روی

نانو چا ده خوری تیرووپر پی ده که نن. چوره بانیش ده گرن.

پاشان که ر به پی توانا بار ده کرین وهه رشه له وکرانه

ده کری که زووریان زه رراندو. بار ده کرین و به رمال وه ری

ده که ون .ده بیته قووله قوول. هه چه هه چ.پشتت

شکی. وات ده ترینم نه بیته وه .

کوو ره هووباره خواربو. گورانی جعیلان قولکه ی خه ته ریی

پر کردوو. هیندیک له گویدریژان وه پیش ده که ون بار ویک

ده که ون .باره نگیو ده کری. که ر لاترهده با.

گویدریژی بی تاقه ت که سه ی له پاژ ناژی. ... بلیسه ی

گه رمایش پیاو ویشک ده کا.جه ره ش بی ,اوه .

باقیکی ده گاگیره ی 15 بخوینه وه.

 




نوشته شدهشنبه 22 شهریور 1393 توسط babrdala

 روزی مردی پارسا به منزل رسید .طبق عادت فرزندانش را خواست

تاان هارادراغوش بگیرد.اما موفق نشد بعد ازهمسرش خواست

غذابیاورد تا سرد نشود .بعدازغذا خوردن همسرش از وی پرسید

اگرعاشق شما هدیه ای به تو بدهد بعدان را  بخواهد تا به وی

برگردانی ناراحت می شوی ؟ گفتندش : خیر .چون خوش عطاکرده

و خودش گرفته.پس دست وی گرفت و به طرف فرزندانش برد.

روپوش سفیدراازروی ان هابرداشت و گفت امروز ماشین هر دو ی

انها را زیرگرفته و درجاجان سپرده اند. دران لحظه شروع به گریه

و زاری کرد. همسرش گفت مگرهمین حالی نگفتی خودش عطا

کرده و خودشگرفته. پس همان  گفته را ثکرار کرد.اری خودش

عطا کرده وخودش باز پس گرفته. خداوند مهربان ترین حامی

بندگان است.

"برای ان کس که ایمان دارد هیچ معجزه ای لازم نیست و

برای ان که ایمان ندارد هیچ معجزه ای کافی نیست."

                              ( تنقلاتی برای روح : جی پی واسوانی،۱۲۷)




نوشته شدهشنبه 22 شهریور 1393 توسط babrdala

  

 

                                   

                           آرامش را برای هر د و سوی خانه          

                   

برای وطن

  

 

                            بابوسه و مهربانی                   

 

 

                                                                               به ارمغان آوریم                                                  

 

 

تا کُرد هم

 

 

 

                          سرود دوست داشتن را                         

 

 به زبان خود بسراید  

  

عشق

یکی ازعناصرمهم شعر عشق است وعامل اصلی خلق اثرنیزهمان است؛ شاعرعشق ورزی به مسایل متعدد را در قالب تصاویری زیبا می ریزد و با این شیوه به وصف حال خویش می پردازد و از آن چه در ضمیر وی است سخن برزبان می آورد و این مرزی برای شاعر نمی شناسد، شعر«خواه عاشقانه وخواه عارفانه برمدار عشق می گردد و همین امر باعث می شود تا شعر زبانی صمیمی وعاطفی پیدا کند(پورنامداران، 1384 : 44) شعری نیست که زیر بنای آن عشق نباشد؛« شاعر به هرکجا می رود پیوستگی وعشق را با خود می برد، به نظر او شور واحساس با به کار بردن صنایع لفظی ومعنوی حاصل نمی شود، بلکه ازنگرش عاشقانه و ادراک شاعرانه به طبیعت و موضوعات اطراف به وجود می آید.»(دیچز ، 1369: 163) "رنه آلندی" درباره ی عشق می نویسد: «نیروی روانی وحدت آفرین، یعنی نیرویی که هدفش تبدیل دو وجود به کل هماهنگی برخورد از مایة احدیت است ، همانا عشق است. عشق فرایند روانی به در آمدن از دو جلد است، به مردم می آموزد که به خویشتن فقط در قالب پیکرشان ننگرند و نیندیشند. » (آلندی ، 1378: 213) 

ماحصل عشق تصوّر زیبایی است، لذا بدون میل وشوق به زیبایی عشقی حاصل نمی شود ، و بدون عشق هم زیبایی خلق نمی شود پس باید گفت ، این دو مقوله امری لاینفک و هر دو مولد یکدیگر هستند،البتّه با درجه ای خفیف تر و پایین تر، عشق از، عشق به زیبایی در وجود عاشق حاصل می شود.

   عشق شوری است که برای درک وخلق زیبایی از تمام حواس انسان بهره می جوید. همین امر باعث شده که انسان از این موهبت الهی که در بیشتر پدیده ها متجلّی است؛ چه آن چه در عالم معنا یا شهود، یا طبیعت و ساخته های هنری است با یکی ازحواس یا با اندیشه های معنوی خویش از آن لذّت دلخواه را ببرد. زیرا زیباپرستی یا به عبارت دیگر درک لذّت از جمال زیبا، فرمان انکارناپذیر عشق است که یکی از راه های تمرکز اندیشه و پرهیز از رنج نیز همان است .اگر افلاطون می گوید:« عشق ، پس از راهبری آدمی به مقصد خوشبختی در این زندگی، وی را از دروازه ی مرگ می گذراند و به سوی جاودانگی می راند(آلندی، 1378: 215)حق گفته است.دریک بررسی کلّی باید بگوییم عشق مقوله ای است که درتاروپود آثار ادبی تنیده شده است و اگر در اثری به صراحت هم از آن بحث به میان نیامده باشد باید قبول داشته باشیم که زیربنای خلق آن اثر، عشق بوده است؛ علی رغم این که ساختار ذهنی از عشق متفاوت هم باشد، ماهیّت آن یکسان است.

کسرایی شاعر اجتماعی است،البتّه« طبقه ی اجتماعی[خاصی] را در نظر نمی آورد.» (عابدی، 1379: 31) وی تمام تب وتاب های اجتماعی را لمس می کند وبه آن ها عشق می ورزد ، امّا نمی داند کدام درد را با کدام مرهم درمان کند؛ به همین خاطر می- گوید:"از عشق سخن نگوییم و.." (به سرخی آتش به طعم دود/485)آخر چه طور می شود از"عشق آبرومندی" ( هوای آفتاب/823) که وی داشته است سخن به میان نیاید. پس چاره همین است و باید تصاویر معنوی زیبایی که کسرایی در باب عشق ترسیم کرده مورد جستجو وتعمق و بررسی قرار گیرد:

عشق وی به سان"گردبادی وحشی"همه را باخود می برد و فراگیر است؛ عشق وی "کولی"،"آشفته"و"مست و آواره و راه پیما"است  و"باد صحرا" "رهبر" آن است، گاه"روی کرانه ی دریا" گاه در"دل جنگل سبز"شاد و هرآن گاهی از جای سر بر می آورد.

عشق من گردبادی است وحشی
دختر دشت و آشفته کوه
عشق من کولی بی قراری است
مست و آواره و راه پیما
باد صحرا بود رهبر او
   (آوا/36)

 آن عشق که"مست و آواره و راه پیما"است، گاه "روی کرانه ی دریا"خفته، گاه در"دل جنگل سبز" با نگاه کردن"تک ستاره"و یافتن همدم تنهایی خود شب را به روز می رساند؛ امّا باید در نظر داشت که در روز، "شاد" و به سان" پروانه" می پرد. 

شب به روی کران های دریا
آتش افروزد و خسته افتد
شعله، بر موج نیلی گریزان
موج، لغزان که آتش بگیرد
لیک او خفته بر ماسه ی نرم

روز بر راه های پر از مه
در نوردد دل جنگل سبز
می سپارد شب رفته ای را
بر نگاه دل یک ستاره
می پرد همچو پروانه ای شاد   
(آوا/36)

یا این که عشق وی به سان "آهویی" "نازنین زیبا است "، و قرار و آرامش وی"به شهری" محصور نیست و "مرزی" برای "قرارش" نمی پسندد.
عشق من کولی بی قراری است
هیچ مرزی نبیند قرارش
آهویی از بشرها رمیده است
نازنین است و زیبا فرارش
گر بماند به شهری ، بمیرد   
 (آوا/37)

عشق وی "شیرین" است و اگر به "گودالی" بماند "تلخ"می گردد . تصاویر زیر برگرفته از باوری است که اگر آب در گودالی بماند و جریان نداشته باشد پس از مدّتی می گندد و بوی گندیده می دهد؛ هم چنین  رودطغیانی است و دایم در نوسانات است و به یک "کوی و برزن نمی پاید" و هر دم بستری تازه می خواهد.

آب شیرین او تلخ گردد
گر بماند به گودال یک عشق
رود طغیانی بی سکونی است
هر دمش بستری تازه باید
می نپاید به یک کوی و برزن   
 (آوا/37)

گاهی وی"عشق"را"پرستویی پرگشا"یی فرض کرده که پیام آور بهار دل است؛ امّا حیف که "از سرزمین سرد" گریزان است.

عشق پرستو است
عشق پرستویی پرگشا به همه سو است
عشق پیام آور بهار دل آراست
حیف که از سرزمین سرد گریز است  
(با دماوند خاموش/274)

یا:

عشق امروزه کجا می پلکد؟                                                                                                   با که دارد چه کلامی دل او را به تپش می آرد؟                                                                                              دور از آن خانه ی رؤیایی شعر و نمایش های بیهوده عشق کجا مسکن دارد در شهر؟    (خانگی/ 367)

روزی عشق مهمان وی است و روزی از وی دور، اشکالی ندارد آن" وحشی برهنه پای"است، از وی چنین کارهای بعید نیست.

روزی او در برم خواهد آمد
بگذرد روزی از کشور من
روزی آن برهنه پای وحشی
از شتابش بگیرد بر من
بادها داده اند این گواهی   
(آوا/37)

آن روزی که"عشق کولی"، به بر شاعر می آید، به سان" موهای فرتوت جنگل" که" دور ساق چنارکهنسال" پیچده شده او را محاصره کرده،و سراپای وجود وی را در بر می گیرد و" کاکلی"نیز روی آن دو" لانه"می سازد . این لانه ساختن نشان از ماندگاری عشق آن ها دارد. عاشق به سبب این ماندگاری عشق، مست می گردد،  مستی ای که تاکنون کسی بدان حد نرسیده است، حتّی به دلیل این بی خودی چنان جسور می گردد که می تواند در برابر"مار"هم آشیانه  بسازد.

روزی آید ز ره عشق کولی
پیچد اندر برم پای تا سر
همچو موهای فرتوت جنگل
دور ساق چنار کهنسال
کاکلی روی ما لانه سازد

من در آغوش او بشکفم باز
مست گردم ز بوی تن او
مست یک خار، خار بیابان
مست زیبایی کس نچیده
آشیان می کنم در بر مار    
(آوا/38)

در چشمان او قصّه هایی هست: "قصّه ی چشمه های طلایی"و از حال مردمان دردمند دور افتاده از کشور، قصّه ی "از درد گسترده در راه" و از"رنگ گل ها که بویده" و از شادی و"رقص هایی که کرده می گوید. 

چشم او قصه های یاد دارد
از غروبی که میرد به دریا
راز تن شویی مه به مرداب
از اجاقی به جا مانده در دشت
قصّه ی چشمه های طلایی

گوید از شهر پایان عالم
کشور آفتاب و پرستو
گوید از مردمانی که آن دور
پشت آن کوه آبی به رنجند
گوید از درد گسترده در راه

رنگ گل ها که بوییده گوید
نام آن ها که بوسیده گوید
گوید از رنگ هایی که زیباست
گوید از رقص هایی که کرده
در شب عیش صحرانشینان  
(آوا/ 38-37) 

نکته دیگر این که عشق وشاعرهمیشه بر یک حال نمی مانند ، گاهی"قهر" طرفین فرار می رسد، درچنین شرایطی به طور یقین عشق وی به سان"سایه ی ابر"،که گریزان و نشانه ی سرعت زیاد است"سوی شهری   می رورد که نامی ندارد".    

او نماند بسی در بر من
چون نخواهد که قهرم بیند
چون نخواهم که قهرش بینم
می رود همره سایه ی ابر  
سوی شهری که نامی ندارد   
(آوا/40)  

ازتصاویرزیبای دیگر شاعر این است که"عشق"را به"ناله ی چرخ ارابه" که به سبب خشکی، صدای جیرجیرگوش خراشی دارد به"ناله ی دلی پی شکسته"که صدا و فغان سرمی دهد و به"ناله ی چرخ چاهی" که در ماه پیچیده شده مانند کرده است . شاعر با اشکال هندسی،گرد بودن، که از پیچش "ناله" و"چرخ چاه" و حتّی شکل ماه ، که در ذهن  می توان تجسم کرد، تصاویری زیبا ساخته است.

روی این جاده ی قهوه ای رنگ
در درون مه راز پرور
ناله ی چرخ چاهی پیچید
ناله ی چرخ ارابه ی اوست
چون نوای دلی پی شکسته

نغمه ی چرخ ارابه ی او
می تپد در همه نبض هستی
بشنوید از دلم چرخ چاه است
کوبد آهنگ او سینه ی من
بشنوید این ز ارابه ی اوست   
(آوا/38)

وی چنان اندیشه ی عشق در سر دارد که هرلحظه صدای آن را در نزدیکی خویش می شنود، زیرا دل  خویش را"غمخانه" فرض کرده که ندای"عشق"از آن بر می آید امّا کاری از دست وی ساخته نیست چون "در این خانه را بسته اند."

 

باور نمی کنی

امّا

 من پیچیچ غمین تصاویر عشق را

محبوس و چار میخ به دیوار سال ها

پیوسته باز می شنوم در درون شب   (به سرخی آتش به طعم دود/439)

( با دماوند خاموش/281) 

گاهی شاعر"عشق"را پرنده ای فرض کرده است که پرواز می کند و در این پرواز ستارگان نیز وی را همراهی می کنند و"دوشیزگان ابر" برایش"ناز" می کنند.

با بال های عشق
پرواز می کنم
با من ستارگان همه پرواز می کنند
دستم پر از ستاره و چشمم پر از نگاه
آغوش می گشایم
دوشیزگان ابر به من ناز می کنند   
(آوا/93)

امّا شاعر امید را از دست نمی دهد و باور نمی کند که عشق وی  بدون سرکشیدن" گل عصیانی اش ازخاک"به"گور" نهان شود به همین خاطر نهان شدن آن را دروغی محض می داند.

باور نمی کنم که عشق نهان می شود به گور
بی آنکه سرکشد گل عصیانی اش ز خاک؟
باور کنم که دل
روزی نمی تپد ؟
نفرین برین دروغ دروغ هراسناک  
( آوا/268)

شاعر پس از بیان این مطالب  براین باور است که عاقبت روزی"عشق کولی" بر"سرزمین غبار آور دل" وی فرود آید و"پای گیرد" و از عشق "رؤیا"یی فاصله خواهد گرفت.

روزی آید وی و طی کند باز
سرزمین غبار آور دل
رنگ گیرد رخ محو و تارش
پای گیرد درآید ز رؤیا
بادها داده اند این گواهی   
(آوا/40)

به همین جهت شاعرآخرین اندیشه های خود را با عشق در میان می گذارد و باز هم خریدار ناز وی است  و می گوید: ای عشقی که به سان"بانوی سیه فام من" هستی و"زیبای خموش"تمام عمرم بودی ، می دانم "بر سربام منی"، امّا"دیری است در این باغ که گلبانگت نیست". گرچه خوی تو"رمندگی"است ولی تو "رام" من نیستی بلکه"آرام منی". اگر دیگران"به نام عشق ننگ" کرده اند باکی نیست و گرچه"ناکام"از هم گذشتیم امّا "چون چون طعم طرب هنوز در کام منی".آغازم که به تو بوده غمی فراهم شده، ولی به آن غم که آغازگرش  تو بوده ای شاد هستم، زیرا عاقبت از آن"منی".

ای عشق تو بانوی سیه فام منی
زیبای خموش عمر و ایام منی

دیری است در این باغ که گلبانگت نیست
ای مرغ غمین که بر سر بام منی!

شیرینی و شور بزم جان ها بودی
اینک چو شراب تلخ در جام منی

گر خوی تو با رمیدگی همراه است
کی رام منی آهوک، آرام منی!؟

یک شمع چو قامتت نمی افروزند
امّا تو همان ستاره ی شام منی

گر ننگ به نام عشق کردند چه باک
بدنام بدانی تو و خوشنام منی!

هرچند که ناکام گذشتیم ز هم
چون طعم طرب هنوز در کام منی

آغاز تو بودی ام، خوشا آن آغاز
شادا به تو چون غم، که سرانجام منی!

چون چهره تو هنوز در تاریکی است
ای عشق تو بانوی سیه فام منی   
(هوای آفتاب/921)

علی رغم این موارد مسایلی درباب عشق در دیوان سیاوش کسرایی وجود دارد امّا به دلیل تفکیک ناپذیری از دیگر مطالب ، اگر فرصت باشد همراه  موارد دیگری به کنکاوش آن ها  خواهم پرداخت. 




نوشته شدهچهارشنبه 19 شهریور 1393 توسط babrdala

 «أِذَا نَزَلَ القَضَاءُ عَمِیَ البَصَرُ». (العجلونی ، بی تا : 1/100) ؛ (ت/46) : (اگر قضا و قدر آمد چشم کور    می شود).

 

 

عقل این می گفت:«اذاجاءالقضاضاق الفضا»          

                   جان آن می گفت:« اذاجاء القدرضاع الحذر»  (سنایی،1380 :267)

تنگ شد برما فضای عافیت بی هیچ جرم            

                   اینچنین باشد «اذا جــاء القضا ضاق الفضا»    (همان :43)

برخارپشت هربلا خودرا مزن توهم، هلا!           

                   ساکن نشین وین وردخوان جاءالقضاضاق الفضا (مولوی ،1381 :9)

 

مَرْحَــــــبا یا مُــــجْتَبی یا مُرْتــضی        

                   اِنْ تَغِبْ جـــــاءَ القَــضَا ضَـاقَ الفَضَا      (مولوی، 1386: 9)

چــــون قضا آید نبینی غیر پــــوست

                    دشمنـــان را باز نشـناســی ز دوست       (همان: 57)

چون قضا آید شود دانش به خـــــواب

                   مــــــه سیه گـــردد بگیـــرد آفتاب       (همان: 59)

چــــــون قضا آیــــد فرو پوشد بصر       

                   تا نـــــــداند عـــــقل ما پا را ز سر       (همان: 111)

چشم بستـــــه می شـــود وقت قضا

                    تا نبینـــــــد چشم کحــــل چشم را      (همان: 352)

چــــون قضا آید شـود تنگ این جهان

                    از قضا حلـــــوا شــــود رنــج دهان         (همان : 352)             

گفت اِذَا جــــاءَ القَــــضَا ضَاقَ الفَضَا 

                    تُحْـــجَبُ الاَبْصارُ اذَا جـاءَ القَــــــضا        (همان: 352)      

چـــــون قـضا بیرون کند از چرخ سر

                    عاقلان گردنــــد جمــــله کـور و کر        (همان: 355)      

ای که عـــقلت برعــــــطارد دق کند

                    عقل و عاقل را قــــضا احـــــمق کند       (همان: 501)  

هست چنـــــدین فنـــــون های قضا

                    گفت اذَا جاءَ القَـــــضا ضَاقَ الفَــــضَا        (همان: 501)

آدما تــــو کــــــــور نیستی از نـظر

                    لیک اذَا جاءَ القَـــــــضا عَمَیَ البَــصَر        (همان: 559)

چــــون قضا آید طبیب ابلــــــه شود

                    وان دوا در نفـــــــع هم گمره شــود         (همان: 785)   

چـــرخ گـــردان را قـــضا گمره کـند

                    صد عـــــطارد را قــــضا ابلـــه کند                   

تنـــــگ گردانـــد جــــهان چاره را

                    آب گردانـــــد حـــدید و خــاره را         (همان : 842) 

تنگ شدبرما قضا زین قاضیان رشوه خوار   

                    راست گفت آن شه اذاجاءالقضا ضاق الفضا     (ادیب ،1380 :105)




نوشته شدهچهارشنبه 19 شهریور 1393 توسط babrdala

 
مردي تخم عقابي پيد ا كرد و آن را در لانه مرغي گذاشت . عقاب با بقيه
جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آن ها بزرگ شد . در تمام زندگيش ، او
همان كا رهايي را انجام داد كه مرغ ها مي كردند؛ براي پيدا كردن كرم ها و
حشرات زمين را می كند و قدقد مي كرد و گاهي با دست و پا زدن بسيار،
كمي در هوا پرواز مي كرد.
سال ها گذشت و عقاب خيلي پير شد.
روزي پرنده باعظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ابري ديد . او با شكوه
تمام، با يك حركت جزئي بالهاي طلاييش برخلاف جريان شديد باد پرواز
مي كرد.
 عقاب پير بهت زده نگاهش كرد و پرسيد:«این کیست؟»
همسايه اش پاسخ داد:«اين يك عقاب است . سلطان پرندگان . او متعلق به
آسمان است و ما زميني هستيم.»
عقاب مثل يك مرغ زندگي كرد و مثل يك مرغ مرد . زيرا فكر مي كرد يك
مرغ است.



نوشته شدهدوشنبه 17 شهریور 1393 توسط babrdala

 

ميخ هاي روي ديوار

پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت . پدرش جعبه اي ميخ به او داد و

گفت هربار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي.

روز اول ، پسر بچه ۳۷ ميخ به د يوار كوبيد . طي چند هفته بعد، همانطور كه

ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند، تعداد مي خ هاي كوبيده شده به

ديوار كمتر م ي شد. او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن میخ ها

بر ديوار است ...

بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد. او اين مسئله را به

پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل

كند، يكي از ميخ ها را از ديوار در آورد.

روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ ها

را از ديوار بيرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار

پسرم ! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز .شوی  ما به

سورا خ هاي ديوار نگاه كن . ديوار ديگر مثل گذشته اش

نمي شود. وقتي تو در هنگام عصبانيت حرف هايي مي زني، آن حرف ها هم

چنين آثاري به جاي مي گذارند. تو مي تواني چاقويي در دل ا نساني فرو كني

و آن را بيرون آوري . اما هزاران بار عذرخواهي هم فايده ندارد . چون آن

 زخم سرجايش است. زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است»




نوشته شدهدوشنبه 17 شهریور 1393 توسط babrdala
.: Weblog Themes By www.NazTarin.com :.




💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران