بابرده له
ورد بیرم...

 امروز بعد از اذان مغرب از ملاجامی می گذشتم 

نزدیک قنادی گولاله سوره که رسیدم پلیسی دیدم 

که دست یک یک جوان حدود16 ساله کم توان ذهنی

 را گرفته بود و از محل خط کشی شده-که خیابان

شلوغ وترافیک بود - به طرف من که در پیاده رو بودم

و می خواستم از آن محل بگذرم رسید. در پیاده رو دست

وی را رها کرد و خواست به محل خدمت برگردد.

 ضمن برگشتن با خنده رویی گفت:« این کار هر روزم

است.»فردی در آن نزدیکی بود که جوان را می شناخت

و به وی گفت :

« چرا تشکر نمی کنی؟»

هنوز پلیس چند قدمی دور نشده بود که آن جوان رو

به پلیس کرد، یکی از دست ها را بر سینه ی و انگشت

دیگر دست را به طرف آسمان گرفته بود و فریاد زد :

« آآآآآآآ... خاخاخا»

می خواست بگوید: «آقا از شما متشکرم  خدا از تو راضی

و تو را به خدا ....»

- این است عشق بی ریا .

- سپاس گزاری 

-  این است...

 





نوشته شدهشنبه 05 مهر 1393 توسط babrdala
.: Weblog Themes By www.NazTarin.com :.




💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران