مقدمه :
معمولا ما در زندگی خود داد و ستد را پیشه خود کرده ایم و تا چیزی از کسی نگیریم و یا کاری برایمان نکند چیزی به او نمی دهیم و کاری برایش انجام نمی دهیم ! این خصلت خوبی نیست ضمن اینکه با آموزه های دینی ما هم سازگاری ندارد با فرهنگ و ادب ایرانی هم در تضاد است . ما حتی به نصیحت استاد سخت سعدی در این مورد توجه نمی کنیم که می فرماید :
تو نیکی می کن دئر دجله انداز … که ایزد در بیابانت دهد باز !
یا بقول حافظ :
تو بندگی چو گدایان بشرط مزد مکن
که خواجه خود روش بنده پروری داند
ولی گوش ما به این حرفها بدهکار نیست چون دانستن این حرفها برای ما فایده ای ندارد باید ایمان داشت و در این عصر بی ایمانی از اعتقاد و ایمان عمیق سخن گفتن حرف گزافی است که مصداق چندانی ندارد !
در زمانهای قدیم پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.
مدام از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد!!
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با حوصله و به آهستگی شیر را سر کشید و گفت :
چقدر باید به شما بپردازم؟
.دختر پاسخ داد:
چیزی نباید بپردازی.مامانم به ما آموخته که بدون چشمداشت به دیگران نیکی کنیم !
پسرک گفت:
از شما خیلی سپاسگذاری می کنیم
* * * * * * * *
از این ماجرا سالهای زیادی گذشت تا همان دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان شهرش نتواستند او را مداوا کنند و به همین جهت برای ادامه معالجات به شهر دیگری فرستادند تا در بیمارستانی مجهزتر ، و با متخصصین بهتر , نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن ابتدا از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. پیش خودش فکر می کرد که لابد باید تمام عمرش را بابت این عمل , بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.
و زیر لب خواند:
بهای این صورتحساب سالها پیش با یک لیوان شیر پرداخت شده است !! «دبستان نبوت»
عید باستانی آریایی فرخنده باد
«یلدا» برگرفته از واژهٔ سریانی به معنای «زایش» و «تولد» است. ابوریحان بیرونی از این جشن با نام «میلاد اکبر» نام برده و منظور از آن را «میلاد خورشید» دانستهاست. در آثارالباقیه بیرونی، ص ۲۵۵، از روز اول دی ماه، با عنوان «خور» نیز یاد شدهاست و در قانون مسعودی نسخه موزه بریتانیا در لندن، «خُره روز» ثبت شده، اگرچه در برخی منابع دیگر «خرم روز» نامیده شده است.
چله و جشنهایی که در این شب برگزار میشود، یک سنت باستانی است. مردم روزگاران دور و گذشته، که کشاورزی، بنیان زندگی آنان را تشکیل میداد و در طول سال با سپری شدن فصلها و تضادهای طبیعی خوی داشتند، بر اثر تجربه و گذشت زمان توانستند کارها و فعالیتهای خود را با گردش خورشید و تغییر فصول و بلندی و کوتاهی روز و شب و جهت و حرکت و قرار ستارگان تنظیم کنند.
آنان ملاحظه میکردند که در بعضی ایام و فصول روزها بسیار بلند میشود و در نتیجه در آن روزها، از روشنی و نور خورشید بیشتر میتوانستند استفاده کنند. این اعتقاد پدید آمد که نور و روشنایی و تابش خورشید نماد نیک و موافق بوده و با تاریکی و ظلمت شب در نبرد و کشمکشاند. مردم دوران باستان و از جمله اقوام آریایی، از هند و ایرانی - هند و اروپایی، دریافتند که کوتاهترین روزها، آخرین روز پاییز و شب اول زمستان است و بلافاصله پس از آن روزها به تدریج بلندتر و شبها کوتاهتر میشوند، از همین رو آنرا شب زایش خورشید نامیده و آنرا آغاز سال قرار دادند.بدینسان در دوران کهن فرهنگ اوستایی، سال با فصل سرد شروع میشد و در اوستا، واژه Sareda, Saredha «سَرِدَ» یا «سَرِذَ» که مفهوم «سال» را افاده میکند، خود به معنای «سرد» است و این به معنی بشارت پیروزی اورمزد بر اهریمن و روشنی بر تاریکی است.در برهان قاطع ذیل واژه «یلدا» چنین آمده است:
یلدا شب اول زمستان و شب آخر پاییز است که اول جَدی و آخر قوس باشد و آن درازترین شبهاست در تمام سال و در آن شب و یا نزدیک به آن شب، آفتاب به برج جدی تحویل میکند و گویند آن شب بهغایت شوم و نامبارک میباشد و بعضی گفتهاند شب یلدا یازدهم جدی است. حال بدانیم که:
تاریکی نماینده اهریمن بود و چون در طولانیترین شب سال، تاریکی اهریمنی بیشتر میپاید، این شب برای ایرانیان نحس بود و چون فرا میرسید، آتش میافروختند تا تاریکی و عاملان اهریمنی و شیطانی نابود شده و بگریزند، مردم گرد هم جمع شده و شب را با خوردن، نوشیدن، شادی و پایکوبی و گفتگو به سر میآوردند و خوانی ویژه میگستردند، هرآنچه میوه تازه فصل که نگاهداری شده بود و میوههای خشک در سفره مینهادند. سفره شب یلدا، «میَزد» Myazd نام داشت و شامل میوههای تر و خشک، نیز آجیل یا به اصطلاح زرتشتیان، «لُرک» Lork که از لوازم این جشن و ولیمه بود، به افتخار و ویژگی «اورمزد» و «مهر» یا خورشید برگزار میشد. در آیینهای ایران باستان برای هر مراسم جشن و سرور آیینی، خوانی میگستردند که بر آن افزون بر آلات و ادوات نیایش، مانند آتشدان، عطردان، بخوردان، برسم و غیره، برآوردهها و فراوردههای خوردنی فصل و خوراکهای گوناگون، خوراک مقدس مانند «میزد» نیز نهاده میشد.
چلّه، دو موقعیت گاهشمارانه در طول یک سال خورشیدی با کارکردهای فرهنگ عامه، یکی در آغاز تابستان (تیرماه) و دیگری در آغاز زمستان (دی ماه)، هریک متشکل از دو بخش بزرگ (چهل روز) و کوچک (بیست روز) است. واژه چلّه برگرفته از چهل (معین، ذیل واژه) و مخفف «چهله» و صرفاً نشاندهنده گذشت یک دوره زمانی معین (و نه الزاماً چهل روزه) است.
دیر زمانی است كه مردمان ایرانی و بسیاری از جوامع دیگر، در آغاز فصل زمستان مراسمی را برپا میدارند كه در میان اقوام گوناگون، نامها و انگیزههای متفاوتی دارد. در ایران و سرزمینهای همفرهنگ مجاور، از شب آغاز زمستان با نام «شب چله» یا «شب یلدا» نام میبرند كه همزمان با شب انقلاب زمستانی است. به دلیل دقت گاهشماری ایرانی و انطباق كامل آن با تقویم طبیعی، همواره و در همه سالها، انقلاب زمستانی برابر با شامگاه سیام آذرماه و بامداد یكم دیماه است. هر چند امروزه برخی به اشتباه بر این گمانند كه مراسم شب چله برای رفع نحوستبلندترین شب سال برگزار میشود؛ اما میدانیم كه در باورهای كهن ایرانی هیچ روز و شبی، نحس و بد یوم شناخته نمیشده است. جشن شب چله، همچون بسیاری از آیینهای ایرانی، ریشه در رویدادی كیهانی دارد.
خورشید در حركت سالانه خود، در آخر پاییز به پایینترین نقطه افق جنوب شرقی میرسد كه موجب كوتاه شدن طول روز و افزایش زمان تاریكی شب میشود. اما از آغاز زمستان یا انقلاب زمستانی، خورشید دگرباره بسوی شمال شرقی باز میگردد كه نتیجه آن افزایش روشنایی روز و كاهش شب است. به عبارت دیگر، در ششماهه آغاز تابستان تا آغاز زمستان، در هر شبانروز خورشید اندكی پایینتر از محل پیشین خود در افق طلوع میكند تا در نهایت در آغاز زمستان به پایینترین حد جنوبی خود با فاصله 5/23 درجه از شرق یا نقطه اعتدالین برسد. از این روز به بعد، مسیر جابجاییهای طلوع خورشید معكوس شده و مجدداً بسوی بالا و نقطه انقلاب تابستانی باز میگردد. آغاز بازگردیدن خورشید بسوی شمالشرقی و افزایش طول روز، در اندیشه و باورهای مردم باستان به عنوان زمان زایش یا تولد دیگرباره خورشید دانسته میشد و آنرا گرامی و فرخنده میداشتند.
در گذشته، آیینهایی در این هنگام برگزار میشده است كه یكی از آنها جشنی شبانه و بیداری تا بامداد و تماشای طلوع خورشید تازه متولد شده، بوده است. جشنی كه از لازمههای آن، حضور كهنسالان و بزرگان خانواده، به نماد كهنسالی خورشید در پایان پاییز بوده است، و همچنین خوراكیهای فراوان برای بیداری درازمدت كه همچون انار و هندوانه و سنجد، به رنگ سرخ خورشید باشند.
بسیاری از ادیان نیز به شب چله مفهومی دینی دادند. در آیین میترا (و بعدها با نام كیش مهر)، نخستین روز زمستان به نام «خوره روز» (خورشید روز)، روز تولد مهر و نخستین روز سال نو بشمار میآمده است و امروزه كاركرد خود را در تقویم میلادی كه ادامه گاهشماری میترایی است و حدود چهارصد سال پس از مبدأ میلادی به وجود آمده؛ ادامه میدهد. فرقههای گوناگون عیسوی، با تفاوتهایی، زادروز مسیح را در یكی از روزهای نزدیك به انقلاب زمستانی میدانند و همچنین جشن سال نو و كریسمس را همچون تقویم كهن سیستانی در همین هنگام برگزار میكنند. به روایت بیرونی، مبدأ سالشماری تقویم كهن سیستانی از آغاز زمستان بوده و جالب اینكه نام نخستین ماه سال آنان نیز «كریست» بوده است. منسوب داشتن میلاد به میلاد مسیح، به قرون متأخرتر باز میگردد و پیش از آن، آنگونه كه ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه نقل كرده است، منظور از میلاد، میلاد مهر یا خورشید است. نامگذاری نخستین ماه زمستان و سال نو با نام «دی» به معنای دادار/خداوند از همان باورهای میترایی سرچشمه میگیرد.

نخستین روز زمستان در نزد خرمدینانی كه پیرو مزدك، قهرمان بزرگ ملی ایران بودهاند (كه هنوز هم حامیان سرمایهداری لجام گسیخته اندیشههای عدالتجویانه او را سد راه منافع طبقاتی خود میدانند) سخت گرامی و بزرگ دانسته میشد و از آن با نام «خرم روز» یاد میكرده و آیینهایی ویژه داشتهاند. این مراسم و نیز سالشماری آغاز زمستانی هنوز در میان برخی اقوام دیده میشود كه نمونه آن تقویم محلی پامیر و بدخشان (در شمال افغانستان و جنوب تاجیكستان) است. همچنین در تقویم كهن ارمنیان نیز از نخستین ماه سال نو با نام «ناواسارد» یاد شده است كه با واژه اوستایی «نوسرذه» به معنای «سال نو» در پیوند است.
هر چند برگزاری مراسم شب چله و میلاد خورشید در سنت دینی زرتشتیان پذیرفته نشده است؛ اما خوشبختانه اخیراً آنان نیز میكوشند تا این مراسم را همچون دیگر ایرانیان برگزار كنند. متأسفانه در گاهشماری نوظهوری كه برخی زرتشتیان از آن استفاده میكتتد و دارای سابقه تاریخی در ایران نیست، زمان شب چله با 24 آذرماه مصادف میشود كه نه با تقویم طبیعی انطباق دارد و نه با گاهشماری دقیق ایرانی و نه با گفتار ابوریحان بیرونی كه از شب چله با نام «عید نود روز» یاد میكند. از آنرو كه فاصله شب چله با نوروز، نود روز است.
امروزه میتوان تولد خورشید را آنگونه كه پیشینیان ما به نظاره مینشستهاند، تماشا كرد: در دوران باستان بناهایی برای سنجش رسیدن خورشید به مواضع سالانه و استخراج تقویم ساخته میشده كه یكی از مهمترین آنها چارتاقی نیاسر كاشان است كه فعلاً تنها بنای سالم باقیمانده در این زمینه در ایران است. پژوهشهای نگارنده كه منتشر شد (نظام گاهشماری در چارتاقیهای ایران)، نشان میدهد كه این بنا بگونهای طراحی و ساخته شده است كه میتوان زمان رسیدن خورشید به برخی از مواضع سالانه و نیز نقطه انقلاب زمستانی و آغاز سال نو میترایی را با دقت تماشا و تشخیص داد. چارتاقی نیاسر بنایی است كه تولد خورشید بگونهای ملموس و قابل تماشا در آن دیده میشود. این ویژگی را چارتاقی «بازه هور» در راه نیشابور به تربت حیدریه و در نزدیكی روستای رباط سفید، نیز دارا است كه البته فعلاً دیواری نوساخته و الحاقی مانع از دیدار پرتوهای خورشید میشود.
در گذشته، آیینهایی در این هنگام برگزار میشده است كه یكی از آنها جشنی شبانه و بیداری تا بامداد و تماشای طلوع خورشید تازه متولد شده، بوده است. جشنی كه از لازمههای آن، حضور كهنسالان و بزرگان خانواده، به نماد كهنسالی خورشید در پایان پاییز بوده است، و همچنین خوراكیهای فراوان برای بیداری درازمدت كه همچون انار و هندوانه و سنجد، به رنگ سرخ خورشید باشند.
....
خویان هه ل گر به باره وه به ره و مال بونه وه
ده گه نه مال باران به حه رزی دا ده دن
بنی چال پر ده که ن له کا و داریک به سه ر چال دا دینن
لیوی تایی گه نمی له سه ر دار دا ده نین
گه نم رو ده که ن ، له لیواری چال به کا شاروکه ی بو ساز ده که ن
تا کوو گه نم وه لیواری چال نه که وی و گل تی نه وه ری
گه نم رو ده کری به کاش شارو که دیته سه ری
تا کوو چال پر ده بی له گه نم ئه و کاره ده کری
پاشان به سه ر گه نمه که نایلون ده کیشری
به سه ر نایلون چه ند ده وه یک و پاشان به کا دا په پوشری
گلی به سه ر داد ده کریو به خودای خویانی ده سپیرن.
ئه مه م بو به ر هه می گاگیره به کورتی له 15 به ش دا.

آزادی
شاعرعاشق، به سبب عشق فراگیرخویش غم واندوه های فراوانی فرا راه خود دیده،به همین جهت می خواهد از دست این وضع نابسامان روحی و روانی نجات یابد و شادی که درگروه آزادی است، با جان و دل لمس کند. لذا وی آزادی را"واژه ی خجسته"دانسته وخواهان شکفتن آن است و آرزو دارد با آن همه شکست ها که در طول عمرش با آن مواجه شده، یک بار برایش"تولد" بیابد یا این که مانند یک درخت در"کویر"آن ها "چتر" زند:
ای واژه ی خجسته آزادی!
با این همه خطا
با این همه شکست که ماراست
آیا به عمر من تو تولد خواهی یافت ؟
خواهی شکفت ای گل پنهان
خواهی نشست آیا روزی به شعر من ؟
آیا تو پا به پای فرزندانم رشد خواهی داشت ؟
ای دانه نهفته
آیا درخت تو
روزی در این کویر به ما چتر می زند ؟ (به سرخی آتش به طعم دود/446)
یا:
تن رهانیده ز هربند، به شکرانه ی وصل
همه ای آزادی، نام تو آوا کردیم (هوای آفتاب/887)
شاعر وطن خویش را، قلب خود می داند و به دلیل نداشتن آزادی آن را "حجره ی" تنگی می پندارد که از داخل آن" آه آزادی" کشیده می شود:
ادامه مطلب...
«کرد هم سرود دوست داشتن را به زبان خود بسراید »(سیاوش کسرایی)
آثار سیاوش کسرایی
اگر اين حقيقتي است كه هنرمندان بزرگ حتي با يك اثر ماندگار وارد گردونه تاريخ مي شوند ، بدين اعتبار كسرايي با آن همه آثار ماندگار ، باید در چه جایگاهی باشد؟سیاوش کسرایی علاوه بر آثار منتشر شده دارای اشعاری است که هنوز به چاپ نرسیده اند ، امّا از میان دفتر اشعار وی می توان « دفتر های شعر: آوا - آرش كمانگير- خون سياوش- سنگ و شبنم – بادماوند خاموش- خانگي - به سرخي آتش به طعم دود - از قرق تا خروسخوان – به پا خیزایران من – آمریکا ! آمریکا- »(یعقوب شاهی ،1373: 145) تراشه هاي تبر - مهره سرخ- هواي آفتاب- چهل کلید - تراشه های تیر – پیوند- هدیه برای خاک- ستارگان سپیده دم- مهره سرخ- هوای آفتاب- بعد از زمستان در آبادی ما را نام برد که به اجمال مطالبی درباره ی هرکدام از این دفترهای شعری آورده می شود . با این تفاوت که در خصوص دفتر شعر به پا خیزایران من مطالبی یافت نشد و در باب بعد از زمستان در آبادی ما چون موضوع آن قصّه های کودکانه است ودرحوزه ی کار ما نیست، بسیار جزئی آن را معرّفی نموده ایم .حال به بررسی اجمالی آثار وی می پردازیم ونمونه های شعری از همان دفاترکه نمایان گر تصاویر خیالی شاعر است ذکر می کنیم:
1- آوا : سیاوش کسرایی شعر سرودن را از سال 1320 آغاز کرد .« با این حال ، کسرایی تقریباً دیرتر از هم، شاعران هم نسل و هم روزگارش به نشر نخستین دفتر از سروده هایش پرداخت .» (عابدی،1379: 76 ) وی دفتر شعر آوا را درسال 1336 نام نهاد .
شاعر در این دفترکه از یک جوشش ذهنی زیبا سرچشمه می گیرد به تکاپوی ذهنیّت اجتماعی خود در برابر زندگی می پردازد. امّا ذهن زیبا و زبان ساده و شیوا و بی پیرایه شاعر ظاهراً به طبیعت گرایان فارغ از همهمه های ادبی نزدیک تر است تا شاعرنوکلاسیک ، توجّه به وجه بیرونی کلام، یعنی نزدیک شدن به حالت خطابی و گاهی وزن های ضربی و ساده در این شعرها جلوه نمایی می کند و لحظه هایی هم شاعر ازآن
فاصله می گیرد. شعر « مست »نمونه ای از اشعار وی در"دفتر شعر آوا "است .
من مستم
من مستم و میخانه پرستم
راهم منمایید
پایم بگشایید
وین جام جگرسوز مگیرید ز دستم
می لاله و باغم
می شمع و چراغم
می همدم من ، همنفسم، عطر دماغم (آوا/73 )
ادامه مطلب...

روزهایی را هم
برای خودت زندگی کن
برایِ خودت شاخه گلی بخر
گر شد با عزیزان بو کن
به دیدن خودت برو
جامه ای نو کن
اندیشه ای نو گیر
موسیقی مورد ِ علاقه ات را گوش بده
نه تنها گوش دادن آن را بچش
به گلدان تاقچه ی اتاقت آبی بده
با او همراهی کن لبی بزن
به آرامی روی تخت لمی بکش
دو بعد وجودت را از تخت نرم تر کن
به آدمها بی منت لبخندی بزن
تا شاید لحظه از وجودت باشد
بر سر کودکی دست نوازشی بکش
بر گونه اش بوسه ای جانانه بزن
سرت را رو به آسمان بگیر
و آرام زمزمه کن:
خدا جان دوستت دارم
برگرد به خانه
دوشی بگیر
برای خودت چای دم کن
در آینه نگاه کن
چشمکی بزن و بگو
سلام رفیق..!
حال تنهاییت چطور است؟!
مبادا خودت را از یاد ببری
+++++
هیچوقت نباید به اجبار خندید
گاهی باید تا نهایت آرامش گریه کرد
تبسم بعداز گریه،
از رنگین کمان بعداز باران هم زیباتر است..
«جرعه ای محبت»
در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آن ها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال های قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندناو پی ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: "تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. رضایت کامل"
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: "تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است."
معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: "مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کن ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد."
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: "تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد."
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا ونوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: "خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید."
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به "آموز زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى دانش آموز محبوبش شده بود.
یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.
چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: "دکتر تئودور استودارد"
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: "خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم."
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: "تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم."
بد نیست بدانید که "تدى استودارد" هم اکنون در دانشگاه آیوا استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است.
همین امروز گرمابخش قلب یک نفر شوید و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت.

"که س نا توانی"
ئاسمان هوشوو خیالی به بیری که س نیه
تیکه لاوی به هیچ بیرو و میشکیکه وه نیه
خه ستو پاراوه هه ل میژه ری لایانیک نیه
بوونی کونی وی ئه مرو و سپه ینانی نیه
باش بزانین خالی ره ش ده ئالاکه ی دانیه
بویه دایم نیشانه گه ری تیری بی گا نیه
ده ست گه یشتن به و کاری که س نیه
سه نگر وانی کچه، وینانی له دوونیا دا نیه
....
....

« در واقع می خواستم کنار آن ها بودم . من و امثال من دستی روی شانه ی آن ها می گذاشتیم»
« نیکی میرزایی»
بانوی کوبانی
خورشید سینه ام خانه ی تپش های عشق وزندگی
با من شب و روز کوبانی پر ستاره است
بانگ بلند رزم من آواز زندگی است
من سرود پر نشاط کوچه های ویران کوبانیم
رود روان بی واهمه از کریهه جهل
با من سخن از آوای دلتنگ مرگ مگو
من سحر زاده ی باغ آیینه هایم
هرگز خاموش نمی شود
شعله های ترانه ی سرود آزادیخواهیم
من در خزان و زمستان باد پرشکوه بهار و رهاییم
همراه من بیا،
همراه من بیا
به کوه
آنجا که خاک من دشت شقایق است
و گسیوان بلند رویاهای من
در گیسوی بهم بافته ی دخترک های کوبان
سوسن و بنفشه و لاله می کارد
من بغض کهنه ی ابرهای آواره ام
با کوله باری از غرور و شهامت و نشاط
شعر بلند نزد من
شعله وارترین آوازه هستی را سرود می خواند
در یاد من همیشه آفتاب سرخ پیروزی نشسته است
بانوی دیر آشنای آزادی
من بانوی پر آوازه ی دشت رزم و عشق و زندگی
زیبا ستاره و بانوی کوبانم
من رزم را زندگی می کنم
بی ننگ بردگی
و تا لحظه ی به تو ، ترانه خوان کوبانم
رقص و عشق و هستی را رقص جاودانه خواهم کرد.
مایسا ،شیره کچه ، سرکرده ی شه ری کوبانی
چه ند بی غه لو غه شهلیچکی خویو دوستانی
لیچکه شینکه له سه ریره مزی بر خوبردانیتی
...
قژی سه ری و بروی بی تاتو خوماری شه ر گرتویه تی
روخساری بی وینه ی ،نیدیوه هیچ سپیو و سوراوکی
لوتی لیوی گولانه ت نی دیهیچ جوانکاریکی ریایی
پوشینه کانتان له سه ر تا پی ساکاریی ده نوینی
ما یه ی خوبایه و نه دیتراله هیچ مه لبیندو دیاریکی
کچانی کورد هه لمه ت به رن ئی دیکه ئابرو به ری
...
ته فنگی کلاشتانو ره ختی که م ،ره مزی زووری نا نوینی
هه ر که س سیحب بیرو هووشه تی بگاو جوان پی بزانی
زه بری ئه م چه که له چوار سدهه نگاو که م تر و زیاتر نی
باش بزانین بیری ئیوه دوو ژمن کوژینو و خوین رژین که س نی
گه ماروو بردن بو هیچ دینو و مه زهه بو نه ته وه ولا یا نیک نی
به لو کو پاراستنی خاک و نامووسیخوتانه و هه ولی دیکه و نی
هه رکه س بووکوژی گه ر«تاهیر»بیغیره تو ده ماریکی ئه وتوی نی
تا یبه ت گه رخوی خاوه ن سی کچو وچه ند براو ،دایکو بابیک پیر بی
له ویش سیرتر دینو و مه ز ه ب هه ر یک،به لکو بوو چوون جیاوازی بی
...
دوژمنیکو بو داتراشاوه هه ر نه بی،چون بیریان هی چه و گه نده لی
هیچ مروویکیان ناو ی خویانوو به یرقی ره نگی ره ش نه بی
گوشتنو و سه ر برینو و بی ناموسیو ،بردنو ،چه پاوه ل نه بی
به حو و کمی ئایه تیک هوره تاشینی بو کراوه و ئسرائیلی بی
شادیو بزه و ، سه یر و سه فاو ،له دونیاو داپچری هه ی نه بی
بیری گه ندل هه ربه وه ی ئیژنکه حه فتا حوری به هشتیو هه بی
...
ده لی گه رین
هه ی نه بی...
هه ی نه بی...

