
آزادی
شاعرعاشق، به سبب عشق فراگیرخویش غم واندوه های فراوانی فرا راه خود دیده،به همین جهت می خواهد از دست این وضع نابسامان روحی و روانی نجات یابد و شادی که درگروه آزادی است، با جان و دل لمس کند. لذا وی آزادی را"واژه ی خجسته"دانسته وخواهان شکفتن آن است و آرزو دارد با آن همه شکست ها که در طول عمرش با آن مواجه شده، یک بار برایش"تولد" بیابد یا این که مانند یک درخت در"کویر"آن ها "چتر" زند:
ای واژه ی خجسته آزادی!
با این همه خطا
با این همه شکست که ماراست
آیا به عمر من تو تولد خواهی یافت ؟
خواهی شکفت ای گل پنهان
خواهی نشست آیا روزی به شعر من ؟
آیا تو پا به پای فرزندانم رشد خواهی داشت ؟
ای دانه نهفته
آیا درخت تو
روزی در این کویر به ما چتر می زند ؟ (به سرخی آتش به طعم دود/446)
یا:
تن رهانیده ز هربند، به شکرانه ی وصل
همه ای آزادی، نام تو آوا کردیم (هوای آفتاب/887)
شاعر وطن خویش را، قلب خود می داند و به دلیل نداشتن آزادی آن را "حجره ی" تنگی می پندارد که از داخل آن" آه آزادی" کشیده می شود:

آزادی
شاعرعاشق، به سبب عشق فراگیرخویش غم واندوه های فراوانی فرا راه خود دیده،به همین جهت می خواهد از دست این وضع نابسامان روحی و روانی نجات یابد و شادی که درگروه آزادی است، با جان و دل لمس کند. لذا وی آزادی را"واژه ی خجسته"دانسته وخواهان شکفتن آن است و آرزو دارد با آن همه شکست ها که در طول عمرش با آن مواجه شده، یک بار برایش"تولد" بیابد یا این که مانند یک درخت در"کویر"آن ها "چتر" زند:
ای واژه ی خجسته آزادی!
با این همه خطا
با این همه شکست که ماراست
آیا به عمر من تو تولد خواهی یافت ؟
خواهی شکفت ای گل پنهان
خواهی نشست آیا روزی به شعر من ؟
آیا تو پا به پای فرزندانم رشد خواهی داشت ؟
ای دانه نهفته
آیا درخت تو
روزی در این کویر به ما چتر می زند ؟ (به سرخی آتش به طعم دود/446)
یا:
تن رهانیده ز هربند، به شکرانه ی وصل
همه ای آزادی، نام تو آوا کردیم (هوای آفتاب/887)
شاعر وطن خویش را، قلب خود می داند و به دلیل نداشتن آزادی آن را "حجره ی" تنگی می پندارد که از داخل آن" آه آزادی" کشیده می شود:
همه شب بر می آید از این شب
صوت غمگین محبوسی از حجره ی تنگ:
آه ای آزادی
وطنم قلب من است
قلب من زندانی است (جهل کلید/624)
آن همه فراخوانی بدان دلیل است که:
جان آزادی با خوی بیابانی نیست (خانگی/359)
هم چنان که بیان شد شاعرآرزومند آزادی و شادی است ؛ وی برای دست یابی به آن ها همواره تلاش نموده و آن ها را مقارن هم می داند:
ابر پاکیزه ردا
آسمان سرخابی
چشم سبز جنگل
تیره از بی خوابی
کاکل دشت چو دریا در هم
خیس، خیس از شبنم
...
شیهه و جست و گریز و آرام
شادی و آزادی
شادی و آزادی (تراشه های تبر/663)
به همین خاطرگاهی به دوستان مژده نزدیک شدن فصل آزادی را می دهد و از آن ها می خواهد مقدمه ی کار، یعنی حروف آن"واژه ی خجسته"را فراهم سازند:
دوستان !
به آن کارگر حروفچین از من پیام بفرستید
حروف را آماده کن
آزادی از راه می رسد (از قروق تا خروس خوان/501)
شاعرخواهان آزادی است وحاضر است برای نایل شدن به آن، بهایش را نیز پرداخت کند؛حتّی برای به دست آوردنش در"معبرقرق"، قلب نجیب خودرا اماج" قرار می دهد:
وقتی گوزن های گریزنده
دل سیر از سیاحت کشتارگاه عشق
مشتاق دشت بی حصار آزادی
همواره
در معبر قرق
قلب نجیب خود را اماج می کنند (به سرخی آتش به طعم دود/447)
البتّه برای"به شکوفه نشاندن"آن، همبستگی و شکیبایی را هم لازم می داند:
تنها، تنها، تنها
در جنگل سرنیزه هاشان
هم را بدرّند
و ما بدین همبستگی در فروبستگی
بر ساق بلند شکیبایی
واژه ای به شکوفه بنشانیم:
آزادی (از قروق تا خروس خوان/516)
شاعر درک و حساسیّت خود را نسبت به نمایان شدن پاره ای از مسائل فراتر نشان می دهد به همین سبب "نبض خلق را" ازراه گوش" می شنود و"تنفس دریای زنده را تشخیص"می دهد، و هر"بلور واژه" که از دل وی برمی خیزد برای خلق"،"آزادی" را آشکار می کند:
من نبض خلق را
از راه گوش می شنوم، آری
همواره من تنفس دریای زنده را
تشخیص می دهم
...
حتّی
از هر بلور واژه که جان می دهد به خلق
نان و گل و سلامت و آزادی
می بینم آشکار
... (به سرخی آتش به طعم دود/440)
شاعرآزادی خواه است و آزادی را در دگر دیار که بر چشم و دهان مردم شادی به بار می آورد مشاهده می نامید، امّا گفته های وی حاکی از این است که هرگز به آن چه خواهانش بوده دست نیافته به همین دلیل زبان شکوه بازنموده،و از این که بردفتر شعرش سبزنشده، یا این که در"بزم تلخ"وی برای یک بار"سرنداده"گلایه مند است :
آزادی
در من چرا زبان نگشودی
با من چرا نیامدی ننشستی درین سرا!؟
آخر چرا چرا
آن بذر سبز را به دفترم نفشاندی!؟
ای خشنوا چرا
یکبار سر ندادی آوازی
در بزم تلخ ما!؟
هر روز، هر کجا
در چارسوی کشور دنیا
نقشی زخویش می زنی و جلو می کنی
بر چشم و بر دهان چه بسیار مردمان
گل می پراکنی تو وشادی می افکنی! (هوای آفتاب/868)
آزادی ،آن آرزوی دیرینه، در این وادی خاکی درطول عمرش همدم وی نشده و از"کوچه اش"گذر نکرده، با این وضعیت هم از آن دل بر نمی دارد و همواره در انتظارش می ماند، زیرا خود اقرار کرده است که گاهی اوقات"رخی نموده"و"دری زده" و"عشوه"نموده و سرانجام"برفرش سرخ رنگی"که برای وی نهاده، فرار کرده است.
به خاطر این بی نصیبی گاهی این گونه خود را دلنوازی می دهد:جای نگرانی نیست شاید"آیین میزبانی در حق وی را نتوانسته ام به جای آورم؛ این هم دلیل اقناع شاعر نمی شود زیرا، نباید گریزان باشد بلکه باید"شور"و"اشتیاق" وی را بنگرد که برایش"دامن ز دست"رفته است:
لیکن
از کوچه ام گذر نمی کنی تو و عمری ست
کز این دریچه، من
سر تا به پای چشم- چون گل حسرت-
در انتظار آمدنت مانده ام هنوز!
آزادی
با هرکه ام عزیز چون جان بود
تا گیرو دار خون
در پیشوازت آمدم و هر بار
تو عشوه دادی و پرهیز داشتی
گاهی رخی نمودی و دستی به در زدی
امّا نیامدی!
نه ای گریز پا
حتّی نگاه نکردی به زیر پا
بر فرش سرخ رنگ روانی که سال ها ست
جان و جوانی ما با هزار امید
گسترده بر زمین!
باری،
آیین میزبانی شایسته تو را
گر ره نمی برم
در شور من ببین
در اشتیاق من
دامن ز دست رفتن و کج تابی مرا! (هوای آفتاب/869)
نکته ی دیگر این که آزادی، آرزوی گمشده ی شاعر،هنوز از رمقی برخوردار است و می داند عدمش باعث"خوگرفتن به قفس"می شود به همین خاطر آرزوی نمایان شدنش را دارد و از وی بهانه ای نمی پزیرد و "فردا" آمدنش را "دیر"می داند:
آزادی!
ای آرزوی گمشده گل کن
تا بلبل تو را
در باغ در شکسته نفس هست!
آخر تو نیستی و در اینجا
بس بیم خو گرفتن به قفس هست!
بشنو ! فغان و ناله شبگیر است
بشنو صدای جان به زنجیر است
اینک بیا به یاری، آزادی!
فردا برای آمدنت دیر است! (هوای آفتاب/870)
یا:
کجایید ای واژه های گرمی بخش
که انگشتان یخ زده نمی یابدتان! (با دماوند خاموش/337)
نکته جالب این است که، ، شاعر می خواهد با تمام تب و تاب خود توده ای آتشین فراهم نماید تا آزادی مانند مشعل از"خاک" سر بر آورد ،امّا از یک طرف آزادی حاضر به شکوفا شدن نیست.
این بار ای خجسته دم آزادی!
من توده می کنم
با هر چه ام که تاب
با هرچه ام که تب
با هرچه ام که شعله به جان است، آتشی
باشد که همچو مشعل
برگیری ز خاک
باشد چو شبچراغ بگردانی ام به شب (هوای آفتاب/870)
شاعربا آن همه تلاش ، فراخوانی و فغان برای آن"واژه ی خجسته"بهره ای نصیبش نشده، امّا:
آیا هنوز هم
آن میوه ی یگانه ی آزادی
آن نوبرانه را
باید درون آن سبد سبز جست و بس؟ (به سرخی آتش به طعم دود/447)
شاعر براین باوراست که برای دست یافتن آن "واژه" سال های سال تلاش و تکاپو کرده ،برای یافتن آن در واژه های ظلمت نیز رخنه وارد کرده و در هر بند و چاهی سر فرو برده و حتّی تا دم مرگ پیش رفته است. علاوه بر این سختی ها، با دوستان بلند آوازه هم در این باب گفتگو نموده تا جای که گاهی منجر به از دست دادن دوستان وگاهی دشمنی ورزیدن آن ها با وی شده است. در حقیقت این جادّه ی لغزنده برای شاعر راهی فرساینده و پرمخاطره بوده و ویرانی خانه و بدبختی خود را از آن می داند؛ البتّه خود اقرار می کندکه با این سختی ها خوگرفته است، به همین خاطر ناامیدی درکلام آخرش هم مشهود نمی شود و به"سخن سالار آینده" می گوید: من با همه ی تلاشم نتواسته ام آن "واژه"را بیابم، امّا"گرد حسرتش بر دفترم باقی است،"بخت یار"تو باشد که آن را یافت کنی و کار من که عمری آن را"جستجو کردم"دنبال کنید:
تا نشانم بر لبانت چون گل شادی
بوسه ای از واژه ای دلخواه
سال های سال
جستجو کردم
هر چه را از آب و خاک و سنگ و آتش
باد و باران بود،
وزن کردم با دو دستانم
ورز دادم واژه هایش را
یک به یک چون عطر بو کردم
وانهادم حرف هایی را که همچون روز روشن بود
همچنان فانوس دریایی به توفان شبانگاهی