بابرده له
ورد بیرم...

 

                          «کرد هم سرود دوست داشتن را به زبان خود بسراید »(سیاوش کسرایی

آثار سیاوش کسرایی

اگر اين حقيقتي است كه هنرمندان بزرگ حتي با يك اثر ماندگار وارد گردونه تاريخ مي شوند ، بدين اعتبار كسرايي با آن همه آثار ماندگار ، باید در چه جایگاهی باشد؟سیاوش کسرایی علاوه بر آثار منتشر شده دارای اشعاری است که هنوز به چاپ نرسیده اند ، امّا از میان دفتر اشعار وی می توان « دفتر های شعر: آوا - آرش كمانگير-  خون سياوش-  سنگ و شبنم بادماوند خاموش- خانگي -  به سرخي آتش به طعم دود - از قرق تا خروسخوان به پا خیزایران من آمریکا ! آمریکا- »(یعقوب شاهی ،1373: 145)  تراشه هاي تبر - مهره سرخ-  هواي آفتاب- چهل کلید - تراشه های تیر پیوند- هدیه برای  خاک- ستارگان سپیده دم- مهره سرخ- هوای آفتاب- بعد از زمستان در آبادی ما را نام برد که به اجمال مطالبی درباره ی هرکدام از این دفترهای شعری آورده می شود . با این تفاوت که در خصوص دفتر شعر به پا خیزایران من مطالبی یافت نشد و در باب  بعد از زمستان در آبادی ما چون موضوع آن قصّه های کودکانه است ودرحوزه ی کار ما نیست، بسیار جزئی آن را معرّفی نموده ایم .حال به بررسی اجمالی آثار وی می پردازیم ونمونه های شعری از همان دفاترکه نمایان گر تصاویر خیالی شاعر است ذکر می کنیم:

1- آوا : سیاوش کسرایی شعر سرودن را از سال 1320 آغاز کرد .« با این حال ، کسرایی تقریباً دیرتر از هم، شاعران هم نسل و هم روزگارش به نشر نخستین دفتر از سروده هایش پرداخت .» (عابدی،1379: 76 ) وی دفتر شعر آوا را درسال  1336 نام نهاد .

 شاعر در این دفترکه از یک جوشش ذهنی زیبا سرچشمه می گیرد به تکاپوی ذهنیّت اجتماعی خود در برابر زندگی می پردازد. امّا ذهن زیبا و زبان ساده و شیوا و بی پیرایه شاعر ظاهراً به طبیعت گرایان فارغ از همهمه های ادبی نزدیک تر است تا شاعرنوکلاسیک ، توجّه به وجه بیرونی کلام، یعنی نزدیک شدن به حالت خطابی و گاهی وزن های ضربی و ساده در این شعرها جلوه نمایی می کند و لحظه هایی هم شاعر ازآن
فاصله می گیرد. شعر « مست »‌نمونه ای از اشعار وی در"دفتر شعر آوا "است .

من مستم                                                                                                               
من مستم و میخانه پرستم                                                                                             
راهم منمایید                                                                                                           
پایم بگشایید                                                                                                           
وین جام جگرسوز مگیرید ز دستم

 

می لاله و باغم      

  می شمع و چراغم     

 می همدم من ، همنفسم، عطر دماغم     (آوا/73 )

 



ادامه مطلب...

نوشته شدهچهارشنبه 05 آذر 1393 توسط babrdala

 

روزهایی را هم

برای خودت زندگی کن


برایِ خودت شاخه گلی بخر

گر شد با عزیزان بو کن
به  دیدن خودت برو

جامه ای نو کن

اندیشه ای نو گیر 
موسیقی مورد ِ علاقه ات را گوش بده

نه تنها گوش دادن آن را بچش
به گلدان تاقچه ی اتاقت آبی بده

با او همراهی کن لبی بزن

به آرامی روی تخت لمی بکش

دو بعد وجودت را از تخت نرم تر کن
به آدمها بی منت لبخندی بزن

تا شاید لحظه از وجودت باشد 
بر سر کودکی دست نوازشی بکش

بر گونه اش بوسه ای جانانه بزن
سرت را رو به آسمان بگیر
و آرام زمزمه کن:

خدا جان دوستت دارم
برگرد به خانه
دوشی بگیر
برای خودت چای دم کن
در آینه نگاه کن
چشمکی بزن و بگو
سلام رفیق..!
حال تنهاییت چطور است؟!
مبادا خودت را از یاد ببری

+++++

هیچوقت نباید به اجبار خندید

گاهی باید تا نهایت آرامش گریه کرد

تبسم بعداز گریه،

از رنگین کمان بعداز باران هم زیباتر است..

                                                                         «جرعه ای محبت»

 




نوشته شدهپنج‌شنبه 29 آبان 1393 توسط babrdala

 

 

 در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آن ها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.


امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال های قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندناو پی ببرد و بتواند کمکش کند

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: "تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. رضایت کامل"

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: "تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است."

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: "مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کن ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد."

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: "تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد."

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا ونوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: "خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید."

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به "آموز زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى دانش آموز محبوبش شده بود.

یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: "دکتر تئودور استودارد"

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد

تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: "خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم."

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: "تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنممن قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم."

بد نیست بدانید که "تدى استودارد" هم اکنون در دانشگاه آیوا استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است


همین امروز گرمابخش قلب یک نفر شوید و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت.

 

 




نوشته شدهچهارشنبه 14 آبان 1393 توسط babrdala

 

 "که س نا توانی"

ئاسمان هوشوو خیالی به بیری که س نیه

تیکه لاوی به هیچ بیرو و میشکیکه وه نیه

خه ستو پاراوه هه ل میژه ری لایانیک نیه

بوونی کونی وی ئه مرو و سپه ینانی نیه

باش بزانین خالی ره ش ده ئالاکه ی دانیه

بویه دایم نیشانه گه ری تیری بی گا نیه

ده ست گه یشتن به و کاری که س نیه

سه نگر وانی کچه، وینانی له دوونیا دا نیه

....

....

 




نوشته شدهسه‌شنبه 13 آبان 1393 توسط babrdala

     

 

« در واقع می خواستم کنار آن ها بودم . من و امثال من دستی روی شانه ی آن ها می گذاشتیم»

                                                                                                        « نیکی میرزایی»

 

 

                                  بانوی کوبانی

خورشید سینه ام خانه ی تپش های عشق وزندگی

با من شب و روز کوبانی پر ستاره است

بانگ بلند رزم من آواز زندگی است

 

من سرود پر نشاط کوچه های ویران کوبانیم

رود روان بی واهمه از کریهه جهل

با من سخن از آوای دلتنگ مرگ مگو

من سحر زاده ی باغ آیینه هایم

 

هرگز خاموش نمی شود

شعله های ترانه ی سرود آزادیخواهیم

من در خزان و زمستان باد پرشکوه بهار و رهاییم

 

همراه من بیا،

همراه من بیا

 به کوه

آنجا که خاک من دشت شقایق است

و گسیوان بلند رویاهای من

در گیسوی بهم بافته ی دخترک های کوبان

سوسن و بنفشه و لاله می کارد

 

من بغض کهنه ی ابرهای آواره ام

با کوله باری از غرور و شهامت و نشاط

شعر بلند نزد من

شعله وارترین آوازه هستی را سرود می خواند

 

در یاد من همیشه آفتاب سرخ پیروزی نشسته است

بانوی دیر آشنای آزادی

من بانوی پر آوازه ی دشت رزم و عشق و زندگی

زیبا ستاره و بانوی کوبانم

 

من رزم را زندگی می کنم

بی ننگ بردگی

و تا لحظه ی به تو ، ترانه خوان کوبانم

رقص و عشق و هستی را رقص جاودانه خواهم کرد.

 

 

 




نوشته شدهدوشنبه 12 آبان 1393 توسط babrdala

 

مایسا ،شیره کچه ، سرکرده ی شه ری کوبانی

چه ند بی غه لو غه شهلیچکی خویو دوستانی

لیچکه شینکه له سه ریره مزی  بر خوبردانیتی

...

قژی سه ری و بروی بی تاتو خوماری شه ر گرتویه تی 

روخساری بی وینه ی ،نیدیوه هیچ سپیو و سوراوکی 

لوتی لیوی گولانه ت نی دیهیچ جوانکاریکی ریایی

پوشینه کانتان له  سه ر تا پی ساکاریی ده نوینی  

ما یه ی خوبایه و نه دیتراله هیچ مه لبیندو دیاریکی

کچانی کورد هه لمه ت به رن ئی دیکه ئابرو به ری

...

ته فنگی کلاشتانو ره ختی که م ،ره مزی زووری نا نوینی

هه ر که س سیحب بیرو هووشه تی بگاو جوان پی بزانی

زه بری ئه م چه که له چوار سدهه نگاو که م تر و زیاتر نی

باش بزانین بیری ئیوه دوو ژمن کوژینو و خوین رژین که س نی

گه ماروو بردن بو هیچ دینو و مه زهه بو نه ته وه ولا یا نیک نی

به لو کو پاراستنی خاک و نامووسیخوتانه و هه ولی دیکه و نی 

هه رکه س بووکوژی گه ر«تاهیر»بیغیره تو ده ماریکی ئه وتوی نی  

تا یبه ت گه رخوی خاوه ن سی کچو وچه ند براو ،دایکو بابیک پیر بی 

له ویش سیرتر دینو و مه ز ه ب هه ر یک،به لکو بوو چوون جیاوازی بی

...

دوژمنیکو بو داتراشاوه هه ر نه بی،چون بیریان هی چه و گه نده لی

هیچ مروویکیان ناو ی خویانوو به یرقی ره نگی ره ش  نه بی  

گوشتنو و سه ر برینو و بی ناموسیو ،بردنو ،چه پاوه ل نه بی

 به حو و کمی ئایه تیک هوره تاشینی بو کراوه و ئسرائیلی بی 

شادیو بزه و ، سه یر و سه فاو ،له  دونیاو داپچری هه ی نه بی

بیری گه ندل هه ربه وه ی ئیژنکه حه فتا حوری به هشتیو هه بی  

...

ده لی گه رین 

هه ی نه بی...

هه ی نه بی...

 




نوشته شدهجمعه 09 آبان 1393 توسط babrdala

کمتر کسی است از ما که داستان چوپان دروغگو را نخوانده یا نشنیده باشد. خاطرتان باشد این داستان یکی از درس‌های کتاب فارسی ما در آن ایام دور بود.

  حکایت چوپان جوانی که بانگ برمی‌داشتآی گرگ!گرگ آمد و کشاورزان و کسانی از آنهایی که در آن اطراف بودند، هر کس مسلح به بیل و چوب و سنگ وکلوخی،دوان دوان به امداد چوپان جوان می‌دوید و چون به محل می‌رسیدند اثری از گرگ نمی‌دیدند.پس برمی‌گشتند و ساعتی بعد باز به فریاد کمک! گرگ آمد دوباره دوان دوان می‌آمدند و باز ردی از گرگ نمی‌یافتند، تا روزی که واقعا گرگ‌ها آمدند و چوپان هر چه بانگ برداشت که: کمک کسی فریاد رس او نشد و به دادش نرسید و الی آخر. . .

 احمد شاملو 

که یادش زنده است و زنده ماند،در ارتباط با مقوله‌ای، همین داستان را از دیدگاهی دیگر مطرح می‌کرد.

می‌گفت:تمام عمرمان فکر کردیم که آن چوپان جوان دروغ می‌گفت،حال اینکه شاید واقعا دروغ نمی‌گفته. حتی فانتزی و وهم و خیال او هم نبوده. فکر کنید داستان از این قرار بوده که:

گله‌ای گرگ که روزان وشبانی را بی هیچ شکاری،گرسنه و درمانده آوارۀ کوه و دره و صحرا بودنداز قضا سرازگوشۀ دشتی برمی‌آورند که در پس پشت تپه‌ای از آن جوانکی مشغول به چراندن گله‌ای از خوش‌ گوشت‌ترین گوسفندان و بره‌های که تا به حال دیده‌اند. پس عزم جزم می‌کنند تا هجوم برند و دلی از عزا درآورند. از بزرگ و پیر خود رخصت می‌طلبند.

پیر که غیر از آن جوان و گوسفندانش، دیگر مردان و زنان را که آنسوتر مشغول به کار برروی زمین کشتدیدهمی‌گوید

می‌دانم که سختی کشیده‌اید و گرسنگی بسیار و طاقت‌تان کم است، ولی اگر به حرف من گوش کنید و آنچه که می‌گویم را عمل، قول می‌دهم به جای چند گوسفند و بره، تمام رمه را سرفرصت و بافراغت خاطر به نیش بکشید و سیر و پر بخورید، ولی به شرطی که واقعا آنچه را که می‌گویم انجام دهید.                                 

مریدان می‌گویند: آن کنیم که تو می‌گویی. چه کنیم؟     

گرگ پیرباران دیده می‌گوید:هرکدام پشت سنگ و بوته‌ای خود را خوب مستتر و پنهان کنید. وقتی که من اشارت دادم، هر کدام از گوشه‌ای بیرون بجهید و به گله حمله کنید؛ اما مبادا که به گوسفند و بره‌ای چنگ و دندان برید. چشم و گوش‌تان به من باشد. آن لحظه که اشاره کردم، در دم به همان گوشه

و خفیه‌گاه برگردید و آرام منتظر اشارت بعد من باشید.  

گرگ‌ها چنان کردند. هر کدام به گوشه‌ای و پشت خاربوته و سنگ و درختی پنهان.گرگ پیر اشاره کرد و گرگ‌ها به گله حمله بردند.
چوپان جوان غافلگیر وترسیده بانگ برداشت که:آی گرگ! گرگ آمدصدای دویدن مردان و کسانی که روی زمین کار می‌کردند به گوش گرگ پیرکه رسید ندا دادکه یاران عقب‌نشینی کنند و پنهان شوند.                                                       

گرگ‌ها چنان کردند که پیر گفته بود. مردان کشت و زرع با بیل و چوب در دست چون رسیدند،.نشانی ازگرگی ندیدند.پس برفتند و دنبالۀکارخویش گرفتند!

ساعتی از رفتن مردان گذشته بودکه باز گرگ پیر دستور حملۀ بدون خونریزی!!! را صادر کرد.

گرگ‌های جوان باز از مخفی‌گاه بیرون جهیدند و باز فریاد کمک کنید! گرگ آمد از چوپان جوان به آسمان شد. چیزی به رسیدن دوبارۀ مردان چوب به دست نمانده بود که گرگ پیر اشارت پنهان شدن را به یاران داد. مردان چون رسیدند باز ردی از گرگ ندیدند.بازگشتند.                                                 ساعتی بعد گرگ پیر مجرب دستورحمله‌ای دوباره داداین بار گرچه صدای استمداد و کمک‌خواهی چوپان جوان با همۀ رنگی که از التماس و استیصال داشت و آبی مهربان آسمان آفتابی آن روز را خراش می‌داد،ولی دیگر از صدای پای مردان چماق‌دارخبری نبود...!  

گرگ پیر پوزخندی زد و اولین بچه برۀ دم دست را خود به نیش کشیدوبه خاک کشاند.مریدان پیرچنان کردندکه می‌بایست...    

از آن ایام تا امروز کاتبان آن کتابها بی‌آنکه به این تاکتیک جنگی!!! گرگ‌ها بیندیشند، یک قلم در مزمت و سرکوفت آن چوپان جوان نوشته‌اند و آن بی‌چارۀ بی‌گناه را برای ما طفل معصوم‌های آن روزها دروغگو جا زده و معرفی کرده‌اند.

   البته این مربوط به آن روزگار و عصر معصومیت ما می‌شد امروز که بنابه شرایط روزهرکداممان به ناچاربرای خودمان گرگیشده‌ایم!چه؟                           


اگر هنوز هم فکر می‌کنید که آن چوپان دروغگو بوده، یا کماکان دچار آن معصومیت قـــــــــدیم هستید و یا این حکایت را به این صورت نخوانده بودید حالا دیگر بهانه‌ای ندارید...!

                                                   

 




نوشته شدهدوشنبه 05 آبان 1393 توسط babrdala

  

 

 شعر سیاوش كسرایی

سياوش كسرایی از دانش آموختگان مکتب نیما بود وتا نیما درقید حیات بود با او دیدارهای منظّم داشت. «به سبب نشر سرودها ... دوستان فراوانی درمیان اهل شعر وادب یافت:نادر نادرپور، سهراب سپهری، احمد شاملو، ایرج افشار،فریدون مشیری، رضا ثقفی، فروغ فروخزاد ، م.ا. بِه آذین ومانند آن ها. به آذین مترجم «جان شیفته» بعدها از دوستی خود و کسرایی، که وسعت بسیار یافت، یادهایی کرد. یادهایی آمیخته با انتقاد، از قدرت خیال و حسّ شاعرانۀ او با تحسین سخن می گوید:آن چه می گفت نغمه و نالۀ روزگار بود . با امید و تلاش رهایی . درست همان که می بایست باشد.»(عابدی،1379:20) وی از نسلِ اولِ شاعرانی است كه به دنبالِ نيما راه ‌پيمودند،‌ او از جمله‌ چند جوانِ نوجويی بود كه در دهه‌ ی بیستم به حلقه ی‌ نيما راه يافتند و از مصاحبت با او برخوردار شدند ‌. اين آشنايی و مراوده‌ ، ذهن و زبانِ شاعر را طبعاً همسو با نيما و نظرياتش می ‌كرد‌.  امّــا برغالب اين گروندگان به نيما،گرايشی رمانتيك غلبه داشت. اين گرايش كه بعدها به «‌كلاسيك جديد‌» يا «‌نو قدمايی‌» موسوم شد‌، از نظريات نيما‌، عدم تساوی طولی مصراع‌ها را به ارث برده بود و به بسياری ازآداب و ادب كلاسيك وفادار بود و نوآوری ‌های بنيادين درآن جلوه‌ای گهگاهی داشت‌. همين ويژگی ‌ها بود كه توانست اين شعرها را چه در نزد شاعران كلاسيك و چه در نزد توده‌ مردمی كه هنوز برپايه‌ اصول زيبايی شناسانه‌ ادب كلاسيك و به ويژه مكتب عراقی‌، شعررا می ‌سنجيدند‌، مقبول جلوه دهد. اين مقبوليّت درتاريخ ادب معاصر به سود جريانِ شعرنومنجر شد. اين جريان‌، كاركردی تاريخی نيزداشت و توانست نقشی واسط و ميانجی ‌گرايانه ايفا كند كه درفرجام خود به تقويت و رشد بيشترشعرنو منجر شد‌. از اين جريان‌، فارغ از نقش تاريخی، آثار بسیار زیبا  و با طراوتی به يادگار مانده‌ است.

در آن روزگار امّا‌، عامل ديگری نيز در كار بود كه بربخشی از اين جريان كارگر افتاد و مُهر و نشان خود را بر شعر دسته‌ای از اين كوشندگان و جويندگان برجای گذاشت‌. پرداختن به موضوعات سياسی و اجتماعی و مضامين انتقادی را به شعر راه دادن‌، سنتی بود كه در انقلاب مشروطه و سال‌ها وشرايط پيش و پس از آن ريشه داشت‌. امّا بيان و ابزار اين مسايل از منظری ايدئولوژيك و در چارچوب‌های حزبی يا از پيش تعيين شده‌، به ويژه از دهه‌ بیستم به بعد جلوه كرد که اشعار کسرایی هم از این ویژگی ها برخوردار است.

همه  مي دانيم كه زندگي وآفرينش هنري كسرايي پيوندي تنگاتنگ با فعاليّت و مبارزه سياسي اجتماعي اوداشت و«هرچه ازسال های اوّل دهه ی 1340دور می شویم، شعرش سیاسی تر و بی پرواتر می شود.»(همان :23) در اين رهگذر از همان زمان كه بانگ برداشت:«سگ رامي شده ايم، گرگ هاري بايد! »(خانگی/395)، همواره از دو سو مورد هجوم بود: از يك سو برج عاج نشينان « هنر براي هنر» كه كمترين رايحه ی سياست مشام هنريشان را به شدت مي آزارد، و از سوي ديگر يكه تازان و مطلق گرايان عرصه ی قدرت كه هنر را جز درخدمت سكّه رايج بازار سياست نمي پسندند و ادبيّاتي درتوجيه مصالح و منافع و درمدح تبه كاري هاي سياسي خود مي خواهند.

 شعركسرايي اگر چه از اين عرصه ی كارزار آن گونه كه خود نيز معترف است بي لغزش عبور نمي كند و زخم ها برتن مي گيرد ، امّا هرگز معطل اين دو تلقي مطلق گرايانه از هنر نمي ماند و درهر دوره با توشه اي تازه از تجربه ی هنري خود "پلي به ساحل آينده" مي كشد. قابل توجّه است كه اين دو برداشت مطلق گرايانه از هنر در ميهن ما تنها منشأ بومي ندارد، بلكه متأثّر از جدال طولاني بر سر مسأله رسالت و تعهد هنر و هنرمند در اروپاست. امّا در اين زمينه نيز مانند هر مقوله و مفهوم برگرفته از تمدن مغرب زمين ، فرهنگ افراط و تفريط در جامعه ما به آن ابعادي اغراق آميز بخشيده است.

 شعر سیاوش سیاسی است،« امّا تاریک نیست. از فضای های رنج آور خاصّی پیام و سخن دارد . امّا ارمغانش تیرگی نیست» ( عابدی،379 :46) وی بر این باور است که در صورت تغافل ریشه های  وی در دل خاک رنجور خواهد شد امّا گر مددی باشد بازوان وی"نیایشگر نور" خواهد بود و دل تنگ وی  در دامن کوه"آفتابی" خواهد شد. علی رغم این، اگر وی باعث شده تا پای وی در گل باشد جای نگرانی و اندوه نیست زیرا"عطرها"ی هستند که از وی به پرواز در آیند:

آفتابا مدد کن که امروز
باز بالنده تر قد برآرم
یاری ام ده که رنگین تر از پیش
تن به لبخند گرمت سپارم

چشم من ، شب همه شب، نخفته است
آفتابا قدح واژگون کن
گونه رنگ شب شسته ام را
ساقی پاکدل پر ز خون کن

گر تغافل کنی ریشه من
در دل خاک رنجور گردد
بازوان مرا یاوری کن
تا نیایشگر نور گردد

تا بهایی ز گلچین ستانم
خارهایم برویان فراوان
بر تنم ای همه مهربانی!
خارهای فراوان برویان

شادی ام بخش و آزادگی ده
تا زمین تو دلجو کنم من
پر گشایم به روی چمن ها
باغ های تو خوشبو کنم من

ابر بر آسمان می نویسد :
عمر کوتاه و شادی، چه بی پاست
بی سر و پا نمی داند افسوس
شبنم زود میرا چه زیباست

با شکوفایی من بر آمد
زین همه مرغ خاموش، آواز
پای منگر ز من مانده در گل
عطر ها بنگر از من به پرواز

بر سرا پرده ام گرچه کوچک
آسمان چتر آبی گرفته است
وین دل تنگ در دامن کوه
خانه ای آفتابی گرفته است

آفتابا غروب تو دیدم
خیز از خواب و کم کم سحر کن
سرد بوده است جان من اینجا
گرم کن جان من گرم تر کن
 (با دماوند خاموش/315-313 )

عابدی درباره ی جایگاه شعر سیاسی  وی چنین می نویسد:« در نوع شعری که کسرایی بدان دل سپرد ، یعنی شعر سیاسی هیچ کس را در دورة معاصر ، هم آورد و هم وسعت او نمی شناسیم . البتّه اگر            روی کردهای اجتماعی تغزّلی شاعرانی چون ا. بامداد ، م.امید و م.سرشک را از مقولة شعر سیاسی نشمریم که نمی شمریم.» ( عابدی،379 :47)

از نظر كسرايي اگر بايد زندگي را انساني تر كرد، پس بايد قبل از آن سياست را انساني تر كرد. رها كردن سياست، آن را از زندگي حذف نمي كند، بلكه آن را خشن تر و غيرانساني تر مي سازد و هنر در اين رابطه فارغ از مسئوليت نيست. سياستي كه با فلسفه ، دانش ، اخلاق ، هنر ، و همه مضامين انساني زندگي بي پيوند باشد،البتّه سياستي ملال آور و سرانجام ضد انساني از كار در خواهد آمد و شعر كسرايي نه عليه سياست، بلكه عليه چنين سياستي است.        

علاوه بر مسایل سیاسی ،اشعار وی ، رویکرده های دیگری نیز در بردارد ودرباره ی آن ها، نظریّه های وجود دارند به عنوان نمونه یعقوب شاهی می نویسد:«شعر کسرایی شعری است عاشقانه، اجتماعی،کمابیش حماسی،که همواره شیفتۀ زندگی وامید وزیبایی وبهروزی،انسانهاست. وی همیشه سرایندۀ روشنی و امید بوده است و آرزوی دیگرگونی زندگی و رسیدن به فردای درخشان، تقریباً در سرتاسر سرودهایش موج می زند. دیدگاه ویژه و زبانی سادۀ، بی پیرایه و زیبا، وگاه کم توان داردکه به درک  عامۀ مردم نزدیک است. از ویژگیهای دیگر شعر کسرایی«مناسبت سرایی» وهمراهی با تب وتابهای اجتماعی وسیاسی است.»(یعقوب شاهی،1373: 146-145)      

نه بدین "دم" و آن ،"آن" ،

به سالیان ،

نارام،

پشت چهره ی آرام،

بحر و بر،

            بریدی

تومار علم و آزمون

          در نوردیدی

و

توفنده دل

چونان موج

خروشان

ماندی

از سپید تا شامگاه،

از غروب تا پگاه ،

مرغان دریایی ،

مژده می دادند،

چرا که ابر سترون بارید

رود خشک ، جوشید

و دریای ساکن

               غرید

...

بمان بمان

که فردا

ما بهار را در آغوش می کشیم   ( ستارگان سپیده دم/736-738)          

 حال بررسی نگاه دیگر منتقدان به شعر کسرایی هم ضروری به نظر می رسد، لنگرودی اشعار وی را چنین تحلیل  می کند:« سیاوش کسرایی تا آخرین روزهای انقلاب ، گام به گام مبارزات انقلابی توده ها پیش می رود و در آخرین سروده هایش به روزمرّگی دچار می شود و اشعاری می سراید که حتّی درحوزه ی شعر متعهّد هم کاربردی ندارد ،چرا که توده ی مردم و انقلابیون در سال 1357، آرزوهای دیرین او را زندگی می_ کردند و شعر او، دیگر نه پیشتاز، بلکه دنباله رو مردم بود، لذا دیگر جذابیتی و چندان بازتابی نداشت.»( لنگرودی ، 1378 : 560) امّا باید متذکّر شد وی درسال های واپسین زندگی در غربت بود و « رنج ها و اندوهای دوری از میهن[کسرایی دوستدار بی ملال ایران بود] چنان به تار وپود کلام شاعرانه اش پیچیده بود که جایی برای اندیشة زبان به چشم نمی آمد. کسرایی با هدفی که از شعر طلب می کرد، در آغاز، تنها حضور اندیشه ای را که بدان اعتقاد داشت، سرود. زمانی هم که به پایان راه رسیده بود، و تنها فرصت های اندکی در پیش روی داشت، سرگذشت دردمندانة خود را به شعر در آورد . دیگر چه باقی می ماند؟»( عابدی،379 :48) رضا براهنی نیز بر این باور است که« مضمون کسرایی از خود او دور است و کلّی بافی کسرایی از این جا ناشی می شود که کسرایی به تجربه درباره ی مضمون مورد نظر خود حرف نمی زند، این مضمون در ضمیر ناخود آگاه او رسوب نکرده است، بلکه گویی کسرائی ، آنچه را که از دور شنیده است، درشعرش به مردم تحویل می دهد، نه آنچه را که از نزدیک تجربه کرده است. طوری که کسرایی وضع مردم «اعماق»مردم واقعی را، از زبان کلفت و نوکری شنیده است و البته اشکی هم نثار آن شنیده ها کرده است، ولی آیا او خود یکی از آن مردم«اعماق» هست یا نیست ؟» ( براهنی، 1347 :  452 ) امّا آن چه حایز اهمّیّت ،این است که بگوییم در این داوری براهنی منصفانه قضاوت نکرده و از گفته های وی چنین استنباط می شود که وی تمام اشعارش را در دیار غربت سروده و مضمون آن ها را نیز ازگفته های دیگران گرفته باشد ، صرف نظر از این که کسرایی بیشتر ایّام عمرخویش را در میان مردم رنجدیده سپری نموده است، اشاره به موضوعات مردمی و حقیقت حاکی از این مسأله است،از جمله شعری که"برای پدر"سروده است وکارگران مشغول به کار را با ابزار کار در آفتاب سوزان نشان داده است:

دشت عطش نهاد
راه پرآفتاب
پرواز باد گرم
خورشید بی شتاب

خاموشی وسیع
تک چادر سیاه
شن ریزه های داغ
چشمان خشک چاه

طرحی ز چند مرد
بر پرده غبار
یک کوزه چند بیل
فرسودگی و کار      
(آوا/28)

 یا در شعری که دختری شالیکار را در حال شستن پا، بر روی تخته سنگی که برای آلوده نشدن مجدد پا، زیر پا قرار داده و پس از شستشوی پا روی آن نشسته و با گسیوان افشان، نظاره گر شالیزار است و از کار طاقت فرسای روزانه شاکی است، به تصویر می کشد تا جای که نقّاش زبردست می تواند با خواندن این اشعار و دیگراشعار ، تصاویر را در ذهن خویش مجسّم نماید و تابلوی زیبا نقّاشی کند.

آسمان ریخته در آبی رود
طرح اندوه غروب
دختری بر لب آب
روی یک سنگ سپید
زیر یک ابرکبود
پای می شوید، پاهای گل و لای اندود

پای می شوید و می اندیشد :
«کار  

کار در شالیزار »

در دل رود کبود
می دود سو سوی تک اختر شام
و از آن پیکر تار
که نشسته است بر آن سنگ سپید
گیسوانی شده افشان بر آب
نگهی گم شده در شالیزار    
(آوا/ 33-32)        

 امّا،آن چه حایز اهمیّت است این است که خود رضا براهنی پاسخ خود و دیگر منتقدان را بدین گونه هم می دهد. وی می نویسدکه:«نیماگفته است که باید خود را به جای شاعری که ازش صحبت می کنیم، بگذاریم تا بفهمیم او چه می خواهد بگوید. بگمانم کسرائی می کوشد شاعری اجتماعی باشد و می خواهد در چارچوبۀ ایدئولوژی خاصی، جهان بینی اجتماعی خود را عرضه کند. گرچه من با این نوع محدود کردن زندگی در قالب ایدئولوژی اجتماعی مخالف هستم، ولی می خواهم دربارۀ کسرائی در موقعیتی که او هست داوری کنم نه در موقعیّتی که من خود هستم و یا انتظار دارم کسرائی باشد.» (براهنی، 1347 : 465-464 ) این منتقدین«مؤلف را از صحنۀ اثر بیرون کرده اند»(شمیسا، 1381 : 24) امّا لازم به نظر می رسد در پاسخ این گونه منتقدین گفته شود، که گوشه ی چشمی هم به هرمونتیک جدید داشته باشند که از عدم قطعیت معنی سخن می گویند .«ذهن خواننده متغیّر است و معنی متن ثابت نیست بلکه همواره در نوسان است . بهترین مثال عدم قطعیت معنی یا حداقل چند معنایی بودن متن در ادبیّات سنّتی ما دیوان حافظ و در دوران معاصر بوف کوراست که در آن هرکس نیّت مؤلف را به نحوی دریافته است .» (همان :272)  

 به باور نگارنده سياوش كسرايي درپاره ای از شعرهایش از جمله منظومه ی «مهره ی سرخ »تولدي ديگر در شعر خود پدید مي آورد. امّا دريغ كه اين تولّد با مرگ شاعر به خاموشي مي گرايد و مهره ی سرخ در زندگي هنري او بي همزاد مي ماند. ما از اين پس كسرايي و پيامش را در زندگي سهراب هاي حقيقي و در پيرامون خود ملاقات خواهيم كرد. آن ها كه از نزديك با بي تابي ها، دغدغه ها و شور و شوق عميقاً انساني او آشنا بودند مي دانند كه او نه تنها در لحظه هاي آفرينش هنري كه به يك معنا در همه زندگيش شاعر بود. او از يك سو آرش وار «جان خود در تيركرد» (منظومه ی آرش کمانگیر/115) و از سوي ديگر سهراب وار و دشنه در پهلو به جاودانگي تراژيكي درآرزوهايش پيوست. سياوش كسرايي همدم وفادار رنج ها ، اميــــدها و نااميدي هاي انسان عصر ما بود. او صداي مردم ما بود و هست با مردم بودن هم امتیازی والا برای شاعر است و با تعمق در اشعار وی به روز بودن اشعار وی را باید استنباط کرد که آیا به روز مرّگی رسیده اند و جذابیّت دارند یا خیر؟یا این که باید روزگار را درک کرد و آن را با اشعار وی سنجید؟حال نمونه ای از دفتر شعر"هوای آفتاب":   

دريا! دوباره ديدمت ، افسوس بي نفس 
پوشانده چشم سبز 
در زير خار
وخس 
دامن كشان به ساحل بيرون ز دسترس!

دريا! دوباره ديدمت ، آرام و بي كلام 
دل تنگ و تلخكام
در جامه كبود سراپا نگاه و بس

ابري است چشم تو                                                                                                
ابري است روي تو                                                                                                 
تا ژرفناي خاطر تو ابري است                                                                                     
خورشيد گوييا                                                                                                       
در عمق آب هاي تو مدفون است   
امّا به هر دمي كه چو سالي است در گذر 
من آفتاب طالع
من آسمان سبز تو را مي كنم هوس

موجت كجاست تا به شكن‌هاي كاكلش 
عطري ز خاك و خانه خود جستجو كنم 
موجت كجاست تا كه پيامي به صدق دل                                                                         
بر ساكنان ساحل ديگر                                                                                              
همراه او كنم:                                                                                                        
كاين جا غريب مانده پراكنده خاطري است                                                                      
دلبسته
ی شما و به اميد هيچكس!

دريا! متاب روي                                                                                                   
با من سخن بگوي                                                                                                  
تو مادر مني ، به محب
ّت مرا ببوي                                                                                  
گرد غريبي از سر و رخسار من بشوي                                                                           
دريا! مرا دوباره بگير و بكن ز جاي                                                                              
بگذار همچو موج                                                                                                   
بار دگر ز دامن تو سر برآورم                                                                                     
در تندخيز حادثه فانوس
، بركشم                                                                                  
دستي به دادخواهي دل ها درآورم                                                                                
دريا! ممان مرا و مخواهم چنين عبث!

در پشت سر مخاطره ، در پيش رو هلاك                                                                       
مرغ هوا گرفته و پابستگي به خاك                                                                                
بر اشتياق جان                                                                                                       
سد
ّي ز پيش و پس!

باري
من موج رفته ام                                                                                                     
ام
ّا تو اي تپنده به خود ، تازه كن نفس                                                                            
بشكف چو گردباد و گل رستخيز باش                                                                           
با صد هزار شاخه فرياد سر برآر                                                                                  
مرغ بلند بال!                                                                                                        
توفان در قفس!
»   (هوای آفتاب/900-898)      

آرمان گرايي انساني به عنوان عنصري پايدار و اگرچه با مضامين مختلف درهنر معاصرما به تجلّي در    مي آيد. كسرايي از زمره شاعراني است كه در شعر خود تا به آخر به اين آرمان گرايي وفادار مي ماند. كسرايي خود را در حصار محذورات هنرمندانه گرفتار نمي كند وگاه بي دغدغه نام و ننگ به قول خود« با رداي سرخ به كوچه و ميدان مي زند.» (چهل کلید/613)

او در شعر«به سبزجاودان من»برخوردي صريح با شيفتگي آرماني خود وتاواني كه به خاطر آن مي پردازد، دارد:
.....
                

در آن میان كه جز

خطر نبود 
مرا به تخته پاره ها نظر نبود  
نبودم از كسان كه رنگ و آب دل ربودشان
.........
اگر تو پوششي پليد يافتي 
ستايش من از پليد پيرهن نبود 
ستايش من از تو بود
نه جامه ، جان انقلاب را ستوده ام
كنون اگر ز خنجري ميان كتف خسته ام 
اگر كه ايستاده ام و يا زپا فتاده ام
براي تو ، به راه تو شكسته ام.......
»  ( هوای آفتاب/833-834)

امّا با این اوصاف باید گفت سیاوش کسرایی شاعری هنرمند و توانا است و اشعارش از لحاظ انسجام کلام و مضامین بلند بسیار عالی و بی نظیر است.




نوشته شدهدوشنبه 05 آبان 1393 توسط babrdala

گرچه هستی کروی است و هرچیز کروی نقطه پایانی ندارد

اما خدایان زمینی مرزهای تعیین کرده اند که سلب آزادی

می نمایند. با زبان دیگر:« برای دیگران رنگ ونوع ...

پیراهن می برند و می بافند و می دوزندو برتن می کنند و

به بدنت قالب می دهند. کوچک ترین عریضه متهم قلمداد

می گردی و گردنت زده خواهدشد"به همین خاطر نور پاکی

نمی یابیم . ای وای از دست این خدایان ساختگی....




نوشته شدهجمعه 18 مهر 1393 توسط babrdala

زندگی نامه سیاوش کسرایی

سياوش كسرايي شاعر پرآوازه ی معاصراست. وی در سال 1305 دراصفهان زاده شد. در کودکی به همراه خانواده به تهران آمد. پس از به پایان رساندن دوره آموزش هــای دبستانی« به دبیرستان دارالفنون راه پیدا کرد. در این دوره بود که همراه همدرسانش، گرایش ملّی یافت. این گرایش، به نوعی دیگر در ضمیر او باقی ماند. گروه دانش آموزی آن ها... با روزنامه ی دیواری و فعّالیّت های فرهنگی به تبلیغ ایده های خویش می- پرداختنند . کسرایی هم شعر می نوشت . با پایان گرفتن دبیرستان ، به دانشکده ی حقوق و[علوم سياسي] دانشگاه تهران گام نهاد(1326 خورشیدی) وآن را در سا ل 1329 به پایان رسانید. » (عابدی،1379: 16) یاد و فکرش شعر بود و اجتماع و سیاست، به همین خاطر درون مایه ی بیشتر اشعارش مسایل اجتماعی و سیاسی است. وی در همین دوران به صف هواداران و طرفداران حزب توده پیوست .

سیاوش کسرایی پس از این که اطمینان یافت در زمینه ی رشته ی تحصیلی اش نمی تواند کار دل خواهی به دست آورد درسال 1331 به عنوان کارمند در وزارت بهداری به کارمشغول شد .«مدّت ها هم به عنوان هیأت تحریریه ی مجلّه ی این سازمان،«زندگی وبهداشت» کارمی کرد. ... پس از مدّتی کار، به بانک ساختمانی رفت ودرآن جا به ریاست دفتر مدیر عامل اداره که اندکی بعد اداره ی ساختمان و در دهه ی 1340 به وزارت آبادانی ومسکن تغییرنام یافت، رسید. ... دو سالی را هم در«گروه صنعتی بهشهر»کارکرد ؛ ...» (همان: 16) 

 کسرایی پس ازکودتای 28 مــــرداد 1332 مدّت کوتاهی را در زندان سپری کرد و در همان ایّام بود که کسرایی، فروغ فروخزاد را که برای دیدن زندانی های سیاسی رفته بود، از نزدیک دید . عابدی درباره ی این دیدار می نویسد : «حاصل این دیدار برای شاعر تولّدی دیگر، شعری بود که در مجموعه ی آثارش به دید  نمی آید . تاکنون نیز اشاره ای به آن نشده . آن را از روی یک دست نویس نقل می کنیم . شعر در مردادماه 1337 سروده شده است :

افسوس من چه کور بوده ام از عشق

افسوس من چه دور بوده ام  از درد

افسوس بر ستارۀ خاموش

افسوس بر جرقۀ دل سرد

 

در پشت میله ها 

دیدم که آفتاب به زنجیر بسته بود

فریاد داشت زندگی از رنج زیستن

امّا لبان پنجره خاموش و خسته بود

 چیزی در آن میان

 درهم شکسته بود

 

دریای چشم ها

آوای چشم ها

چشمان آشنا شده با خارهای مرگ

محصور در سیاهی دیوارهای مرگ

 در پشت میله ها

 

افسوس من چه بوده ام در باغ دوستی

تک شاخه ای نداده به کس تاج بار وبرگ

تندیس وار ، باخود و بیگانه از همه

استاد در گذرگه رگبار از تگرگ

 

در پشت میله ها

چون آتشی که در برِ خورشید می نهند

پا تا به سر ز شرمِ حقارت گداختم

آری در آن دقایق کوتاه

 من عشق را و دردِ بشر را شناختم

 

بدرود با ستارۀ خاموش

بدرود با جرقۀ دلْ سرد

امید بر دریچۀ آتش

 امید بر ترانۀ شبگرد  (عابدی،1379: 20-19 )

 کسرایی درهمین سال ها ممنوع القلم شد وبه همین سبب اشعارخود را با نام مستعار کولی، شبان بزرگ امید،رشید خلقی و فرهاد رهآورد به چاپ می رساند .حال نمونه ای ازاشعارش،که نام مستعارش که درآن ذکر شده است:

عشق من کولی بی قراری است

هیچ مرزی نبیند قرارش

آهویی از بشرها رمیده است

نازنین است و زیبا فرارش

گر بماند به شهری بمیرد   ( آوا/36)

در این بند وی عشق خود را کولی می شناسد که برای خود مرزی قایل نیست .

یا:

بر باد رفت آتش این وادی

کولی! تویی و بادیه پیمایی   (آوا/72)

یا:

پاییز باغ های تو کولی ! رسیده است

هنگامه ای است شورش این فصل برگ ریز

ای باغبان پیر درین تندباد شوم

بنشین و در نگر تو به گل های در گریز   (خون سیاوش/120)

سياوش كسرايي عقاید چپ گرایانه(حزب توده) داشت، درهمان سال های پرالتهاب سیاسی عضو حزب توده ایران شد و بیشتر اشعارش را درحمایت از مردم به ویژه طبقات رنج کشیده ومحروم ایران سرود و اکثر سروده هایش درمطبوعات حزبی منتشر شد . سیاوش کسرایی شاعر نامی ایران به دنبال یورش سراسری به تشکیلات حزب توده درزمستان  1361به همراه بسیاری ازفعّــالان توده ‌ای و همفکرانش به افغانستان پناه برده و از آن جا راهی اروپا گردید. وی سال‌های پایانی عمرخویش را دور از کشورمحبوب خود و در اتریش و شوروی گذراند. او در 19بهمن ماه سال ۱۳۷4 به دلیل داشتن مشکـــلات قلبی و براثر بروز بیماری ذات الرّیه درسن ۶۹ سالگی زندگی را بدرود گفت و درگورستان مرکزی وین پایتخت اتریش (بخش هنرمندان)، به خاک سپرده شد .

 

 

 

 

 

 

 




نوشته شدهدوشنبه 14 مهر 1393 توسط babrdala
.: Weblog Themes By www.NazTarin.com :.




💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران