زندگی نامه سیاوش کسرایی
سياوش كسرايي شاعر پرآوازه ی معاصراست. وی در سال 1305 دراصفهان زاده شد. در کودکی به همراه خانواده به تهران آمد. پس از به پایان رساندن دوره آموزش هــای دبستانی« به دبیرستان دارالفنون راه پیدا کرد. در این دوره بود که همراه همدرسانش، گرایش ملّی یافت. این گرایش، به نوعی دیگر در ضمیر او باقی ماند. گروه دانش آموزی آن ها... با روزنامه ی دیواری و فعّالیّت های فرهنگی به تبلیغ ایده های خویش می- پرداختنند . کسرایی هم شعر می نوشت . با پایان گرفتن دبیرستان ، به دانشکده ی حقوق و[علوم سياسي] دانشگاه تهران گام نهاد(1326 خورشیدی) وآن را در سا ل 1329 به پایان رسانید. » (عابدی،1379: 16) یاد و فکرش شعر بود و اجتماع و سیاست، به همین خاطر درون مایه ی بیشتر اشعارش مسایل اجتماعی و سیاسی است. وی در همین دوران به صف هواداران و طرفداران حزب توده پیوست .
سیاوش کسرایی پس از این که اطمینان یافت در زمینه ی رشته ی تحصیلی اش نمی تواند کار دل خواهی به دست آورد درسال 1331 به عنوان کارمند در وزارت بهداری به کارمشغول شد .«مدّت ها هم به عنوان هیأت تحریریه ی مجلّه ی این سازمان،«زندگی وبهداشت» کارمی کرد. ... پس از مدّتی کار، به بانک ساختمانی رفت ودرآن جا به ریاست دفتر مدیر عامل اداره که اندکی بعد اداره ی ساختمان و در دهه ی 1340 به وزارت آبادانی ومسکن تغییرنام یافت، رسید. ... دو سالی را هم در«گروه صنعتی بهشهر»کارکرد ؛ ...» (همان: 16)
کسرایی پس ازکودتای 28 مــــرداد 1332 مدّت کوتاهی را در زندان سپری کرد و در همان ایّام بود که کسرایی، فروغ فروخزاد را که برای دیدن زندانی های سیاسی رفته بود، از نزدیک دید . عابدی درباره ی این دیدار می نویسد : «حاصل این دیدار برای شاعر تولّدی دیگر، شعری بود که در مجموعه ی آثارش به دید نمی آید . تاکنون نیز اشاره ای به آن نشده . آن را از روی یک دست نویس نقل می کنیم . شعر در مردادماه 1337 سروده شده است :
افسوس من چه کور بوده ام از عشق
افسوس من چه دور بوده ام از درد
افسوس بر ستارۀ خاموش
افسوس بر جرقۀ دل سرد
در پشت میله ها
دیدم که آفتاب به زنجیر بسته بود
فریاد داشت زندگی از رنج زیستن
امّا لبان پنجره خاموش و خسته بود
چیزی در آن میان
درهم شکسته بود
دریای چشم ها
آوای چشم ها
چشمان آشنا شده با خارهای مرگ
محصور در سیاهی دیوارهای مرگ
در پشت میله ها
افسوس من چه بوده ام در باغ دوستی
تک شاخه ای نداده به کس تاج بار وبرگ
تندیس وار ، باخود و بیگانه از همه
استاد در گذرگه رگبار از تگرگ
در پشت میله ها
چون آتشی که در برِ خورشید می نهند
پا تا به سر ز شرمِ حقارت گداختم
آری در آن دقایق کوتاه
من عشق را و دردِ بشر را شناختم
بدرود با ستارۀ خاموش
بدرود با جرقۀ دلْ سرد
امید بر دریچۀ آتش
امید بر ترانۀ شبگرد (عابدی،1379: 20-19 )
کسرایی درهمین سال ها ممنوع القلم شد وبه همین سبب اشعارخود را با نام مستعار کولی، شبان بزرگ امید،رشید خلقی و فرهاد رهآورد به چاپ می رساند .حال نمونه ای ازاشعارش،که نام مستعارش که درآن ذکر شده است:
عشق من کولی بی قراری است
هیچ مرزی نبیند قرارش
آهویی از بشرها رمیده است
نازنین است و زیبا فرارش
گر بماند به شهری بمیرد ( آوا/36)
در این بند وی عشق خود را کولی می شناسد که برای خود مرزی قایل نیست .
یا:
بر باد رفت آتش این وادی
کولی! تویی و بادیه پیمایی (آوا/72)
یا:
پاییز باغ های تو کولی ! رسیده است
هنگامه ای است شورش این فصل برگ ریز
ای باغبان پیر درین تندباد شوم
بنشین و در نگر تو به گل های در گریز (خون سیاوش/120)
سياوش كسرايي عقاید چپ گرایانه(حزب توده) داشت، درهمان سال های پرالتهاب سیاسی عضو حزب توده ایران شد و بیشتر اشعارش را درحمایت از مردم به ویژه طبقات رنج کشیده ومحروم ایران سرود و اکثر سروده هایش درمطبوعات حزبی منتشر شد . سیاوش کسرایی شاعر نامی ایران به دنبال یورش سراسری به تشکیلات حزب توده درزمستان 1361به همراه بسیاری ازفعّــالان توده ای و همفکرانش به افغانستان پناه برده و از آن جا راهی اروپا گردید. وی سالهای پایانی عمرخویش را دور از کشورمحبوب خود و در اتریش و شوروی گذراند. او در 19بهمن ماه سال ۱۳۷4 به دلیل داشتن مشکـــلات قلبی و براثر بروز بیماری ذات الرّیه درسن ۶۹ سالگی زندگی را بدرود گفت و درگورستان مرکزی وین پایتخت اتریش (بخش هنرمندان)، به خاک سپرده شد .