بابرده له
ورد بیرم...

 

مایسا ،شیره کچه ، سرکرده ی شه ری کوبانی

چه ند بی غه لو غه شهلیچکی خویو دوستانی

لیچکه شینکه له سه ریره مزی  بر خوبردانیتی

...

قژی سه ری و بروی بی تاتو خوماری شه ر گرتویه تی 

روخساری بی وینه ی ،نیدیوه هیچ سپیو و سوراوکی 

لوتی لیوی گولانه ت نی دیهیچ جوانکاریکی ریایی

پوشینه کانتان له  سه ر تا پی ساکاریی ده نوینی  

ما یه ی خوبایه و نه دیتراله هیچ مه لبیندو دیاریکی

کچانی کورد هه لمه ت به رن ئی دیکه ئابرو به ری

...

ته فنگی کلاشتانو ره ختی که م ،ره مزی زووری نا نوینی

هه ر که س سیحب بیرو هووشه تی بگاو جوان پی بزانی

زه بری ئه م چه که له چوار سدهه نگاو که م تر و زیاتر نی

باش بزانین بیری ئیوه دوو ژمن کوژینو و خوین رژین که س نی

گه ماروو بردن بو هیچ دینو و مه زهه بو نه ته وه ولا یا نیک نی

به لو کو پاراستنی خاک و نامووسیخوتانه و هه ولی دیکه و نی 

هه رکه س بووکوژی گه ر«تاهیر»بیغیره تو ده ماریکی ئه وتوی نی  

تا یبه ت گه رخوی خاوه ن سی کچو وچه ند براو ،دایکو بابیک پیر بی 

له ویش سیرتر دینو و مه ز ه ب هه ر یک،به لکو بوو چوون جیاوازی بی

...

دوژمنیکو بو داتراشاوه هه ر نه بی،چون بیریان هی چه و گه نده لی

هیچ مروویکیان ناو ی خویانوو به یرقی ره نگی ره ش  نه بی  

گوشتنو و سه ر برینو و بی ناموسیو ،بردنو ،چه پاوه ل نه بی

 به حو و کمی ئایه تیک هوره تاشینی بو کراوه و ئسرائیلی بی 

شادیو بزه و ، سه یر و سه فاو ،له  دونیاو داپچری هه ی نه بی

بیری گه ندل هه ربه وه ی ئیژنکه حه فتا حوری به هشتیو هه بی  

...

ده لی گه رین 

هه ی نه بی...

هه ی نه بی...

 




نوشته شدهجمعه 09 آبان 1393 توسط babrdala

کمتر کسی است از ما که داستان چوپان دروغگو را نخوانده یا نشنیده باشد. خاطرتان باشد این داستان یکی از درس‌های کتاب فارسی ما در آن ایام دور بود.

  حکایت چوپان جوانی که بانگ برمی‌داشتآی گرگ!گرگ آمد و کشاورزان و کسانی از آنهایی که در آن اطراف بودند، هر کس مسلح به بیل و چوب و سنگ وکلوخی،دوان دوان به امداد چوپان جوان می‌دوید و چون به محل می‌رسیدند اثری از گرگ نمی‌دیدند.پس برمی‌گشتند و ساعتی بعد باز به فریاد کمک! گرگ آمد دوباره دوان دوان می‌آمدند و باز ردی از گرگ نمی‌یافتند، تا روزی که واقعا گرگ‌ها آمدند و چوپان هر چه بانگ برداشت که: کمک کسی فریاد رس او نشد و به دادش نرسید و الی آخر. . .

 احمد شاملو 

که یادش زنده است و زنده ماند،در ارتباط با مقوله‌ای، همین داستان را از دیدگاهی دیگر مطرح می‌کرد.

می‌گفت:تمام عمرمان فکر کردیم که آن چوپان جوان دروغ می‌گفت،حال اینکه شاید واقعا دروغ نمی‌گفته. حتی فانتزی و وهم و خیال او هم نبوده. فکر کنید داستان از این قرار بوده که:

گله‌ای گرگ که روزان وشبانی را بی هیچ شکاری،گرسنه و درمانده آوارۀ کوه و دره و صحرا بودنداز قضا سرازگوشۀ دشتی برمی‌آورند که در پس پشت تپه‌ای از آن جوانکی مشغول به چراندن گله‌ای از خوش‌ گوشت‌ترین گوسفندان و بره‌های که تا به حال دیده‌اند. پس عزم جزم می‌کنند تا هجوم برند و دلی از عزا درآورند. از بزرگ و پیر خود رخصت می‌طلبند.

پیر که غیر از آن جوان و گوسفندانش، دیگر مردان و زنان را که آنسوتر مشغول به کار برروی زمین کشتدیدهمی‌گوید

می‌دانم که سختی کشیده‌اید و گرسنگی بسیار و طاقت‌تان کم است، ولی اگر به حرف من گوش کنید و آنچه که می‌گویم را عمل، قول می‌دهم به جای چند گوسفند و بره، تمام رمه را سرفرصت و بافراغت خاطر به نیش بکشید و سیر و پر بخورید، ولی به شرطی که واقعا آنچه را که می‌گویم انجام دهید.                                 

مریدان می‌گویند: آن کنیم که تو می‌گویی. چه کنیم؟     

گرگ پیرباران دیده می‌گوید:هرکدام پشت سنگ و بوته‌ای خود را خوب مستتر و پنهان کنید. وقتی که من اشارت دادم، هر کدام از گوشه‌ای بیرون بجهید و به گله حمله کنید؛ اما مبادا که به گوسفند و بره‌ای چنگ و دندان برید. چشم و گوش‌تان به من باشد. آن لحظه که اشاره کردم، در دم به همان گوشه

و خفیه‌گاه برگردید و آرام منتظر اشارت بعد من باشید.  

گرگ‌ها چنان کردند. هر کدام به گوشه‌ای و پشت خاربوته و سنگ و درختی پنهان.گرگ پیر اشاره کرد و گرگ‌ها به گله حمله بردند.
چوپان جوان غافلگیر وترسیده بانگ برداشت که:آی گرگ! گرگ آمدصدای دویدن مردان و کسانی که روی زمین کار می‌کردند به گوش گرگ پیرکه رسید ندا دادکه یاران عقب‌نشینی کنند و پنهان شوند.                                                       

گرگ‌ها چنان کردند که پیر گفته بود. مردان کشت و زرع با بیل و چوب در دست چون رسیدند،.نشانی ازگرگی ندیدند.پس برفتند و دنبالۀکارخویش گرفتند!

ساعتی از رفتن مردان گذشته بودکه باز گرگ پیر دستور حملۀ بدون خونریزی!!! را صادر کرد.

گرگ‌های جوان باز از مخفی‌گاه بیرون جهیدند و باز فریاد کمک کنید! گرگ آمد از چوپان جوان به آسمان شد. چیزی به رسیدن دوبارۀ مردان چوب به دست نمانده بود که گرگ پیر اشارت پنهان شدن را به یاران داد. مردان چون رسیدند باز ردی از گرگ ندیدند.بازگشتند.                                                 ساعتی بعد گرگ پیر مجرب دستورحمله‌ای دوباره داداین بار گرچه صدای استمداد و کمک‌خواهی چوپان جوان با همۀ رنگی که از التماس و استیصال داشت و آبی مهربان آسمان آفتابی آن روز را خراش می‌داد،ولی دیگر از صدای پای مردان چماق‌دارخبری نبود...!  

گرگ پیر پوزخندی زد و اولین بچه برۀ دم دست را خود به نیش کشیدوبه خاک کشاند.مریدان پیرچنان کردندکه می‌بایست...    

از آن ایام تا امروز کاتبان آن کتابها بی‌آنکه به این تاکتیک جنگی!!! گرگ‌ها بیندیشند، یک قلم در مزمت و سرکوفت آن چوپان جوان نوشته‌اند و آن بی‌چارۀ بی‌گناه را برای ما طفل معصوم‌های آن روزها دروغگو جا زده و معرفی کرده‌اند.

   البته این مربوط به آن روزگار و عصر معصومیت ما می‌شد امروز که بنابه شرایط روزهرکداممان به ناچاربرای خودمان گرگیشده‌ایم!چه؟                           


اگر هنوز هم فکر می‌کنید که آن چوپان دروغگو بوده، یا کماکان دچار آن معصومیت قـــــــــدیم هستید و یا این حکایت را به این صورت نخوانده بودید حالا دیگر بهانه‌ای ندارید...!

                                                   

 




نوشته شدهدوشنبه 05 آبان 1393 توسط babrdala

  

 

 شعر سیاوش كسرایی

سياوش كسرایی از دانش آموختگان مکتب نیما بود وتا نیما درقید حیات بود با او دیدارهای منظّم داشت. «به سبب نشر سرودها ... دوستان فراوانی درمیان اهل شعر وادب یافت:نادر نادرپور، سهراب سپهری، احمد شاملو، ایرج افشار،فریدون مشیری، رضا ثقفی، فروغ فروخزاد ، م.ا. بِه آذین ومانند آن ها. به آذین مترجم «جان شیفته» بعدها از دوستی خود و کسرایی، که وسعت بسیار یافت، یادهایی کرد. یادهایی آمیخته با انتقاد، از قدرت خیال و حسّ شاعرانۀ او با تحسین سخن می گوید:آن چه می گفت نغمه و نالۀ روزگار بود . با امید و تلاش رهایی . درست همان که می بایست باشد.»(عابدی،1379:20) وی از نسلِ اولِ شاعرانی است كه به دنبالِ نيما راه ‌پيمودند،‌ او از جمله‌ چند جوانِ نوجويی بود كه در دهه‌ ی بیستم به حلقه ی‌ نيما راه يافتند و از مصاحبت با او برخوردار شدند ‌. اين آشنايی و مراوده‌ ، ذهن و زبانِ شاعر را طبعاً همسو با نيما و نظرياتش می ‌كرد‌.  امّــا برغالب اين گروندگان به نيما،گرايشی رمانتيك غلبه داشت. اين گرايش كه بعدها به «‌كلاسيك جديد‌» يا «‌نو قدمايی‌» موسوم شد‌، از نظريات نيما‌، عدم تساوی طولی مصراع‌ها را به ارث برده بود و به بسياری ازآداب و ادب كلاسيك وفادار بود و نوآوری ‌های بنيادين درآن جلوه‌ای گهگاهی داشت‌. همين ويژگی ‌ها بود كه توانست اين شعرها را چه در نزد شاعران كلاسيك و چه در نزد توده‌ مردمی كه هنوز برپايه‌ اصول زيبايی شناسانه‌ ادب كلاسيك و به ويژه مكتب عراقی‌، شعررا می ‌سنجيدند‌، مقبول جلوه دهد. اين مقبوليّت درتاريخ ادب معاصر به سود جريانِ شعرنومنجر شد. اين جريان‌، كاركردی تاريخی نيزداشت و توانست نقشی واسط و ميانجی ‌گرايانه ايفا كند كه درفرجام خود به تقويت و رشد بيشترشعرنو منجر شد‌. از اين جريان‌، فارغ از نقش تاريخی، آثار بسیار زیبا  و با طراوتی به يادگار مانده‌ است.

در آن روزگار امّا‌، عامل ديگری نيز در كار بود كه بربخشی از اين جريان كارگر افتاد و مُهر و نشان خود را بر شعر دسته‌ای از اين كوشندگان و جويندگان برجای گذاشت‌. پرداختن به موضوعات سياسی و اجتماعی و مضامين انتقادی را به شعر راه دادن‌، سنتی بود كه در انقلاب مشروطه و سال‌ها وشرايط پيش و پس از آن ريشه داشت‌. امّا بيان و ابزار اين مسايل از منظری ايدئولوژيك و در چارچوب‌های حزبی يا از پيش تعيين شده‌، به ويژه از دهه‌ بیستم به بعد جلوه كرد که اشعار کسرایی هم از این ویژگی ها برخوردار است.

همه  مي دانيم كه زندگي وآفرينش هنري كسرايي پيوندي تنگاتنگ با فعاليّت و مبارزه سياسي اجتماعي اوداشت و«هرچه ازسال های اوّل دهه ی 1340دور می شویم، شعرش سیاسی تر و بی پرواتر می شود.»(همان :23) در اين رهگذر از همان زمان كه بانگ برداشت:«سگ رامي شده ايم، گرگ هاري بايد! »(خانگی/395)، همواره از دو سو مورد هجوم بود: از يك سو برج عاج نشينان « هنر براي هنر» كه كمترين رايحه ی سياست مشام هنريشان را به شدت مي آزارد، و از سوي ديگر يكه تازان و مطلق گرايان عرصه ی قدرت كه هنر را جز درخدمت سكّه رايج بازار سياست نمي پسندند و ادبيّاتي درتوجيه مصالح و منافع و درمدح تبه كاري هاي سياسي خود مي خواهند.

 شعركسرايي اگر چه از اين عرصه ی كارزار آن گونه كه خود نيز معترف است بي لغزش عبور نمي كند و زخم ها برتن مي گيرد ، امّا هرگز معطل اين دو تلقي مطلق گرايانه از هنر نمي ماند و درهر دوره با توشه اي تازه از تجربه ی هنري خود "پلي به ساحل آينده" مي كشد. قابل توجّه است كه اين دو برداشت مطلق گرايانه از هنر در ميهن ما تنها منشأ بومي ندارد، بلكه متأثّر از جدال طولاني بر سر مسأله رسالت و تعهد هنر و هنرمند در اروپاست. امّا در اين زمينه نيز مانند هر مقوله و مفهوم برگرفته از تمدن مغرب زمين ، فرهنگ افراط و تفريط در جامعه ما به آن ابعادي اغراق آميز بخشيده است.

 شعر سیاوش سیاسی است،« امّا تاریک نیست. از فضای های رنج آور خاصّی پیام و سخن دارد . امّا ارمغانش تیرگی نیست» ( عابدی،379 :46) وی بر این باور است که در صورت تغافل ریشه های  وی در دل خاک رنجور خواهد شد امّا گر مددی باشد بازوان وی"نیایشگر نور" خواهد بود و دل تنگ وی  در دامن کوه"آفتابی" خواهد شد. علی رغم این، اگر وی باعث شده تا پای وی در گل باشد جای نگرانی و اندوه نیست زیرا"عطرها"ی هستند که از وی به پرواز در آیند:

آفتابا مدد کن که امروز
باز بالنده تر قد برآرم
یاری ام ده که رنگین تر از پیش
تن به لبخند گرمت سپارم

چشم من ، شب همه شب، نخفته است
آفتابا قدح واژگون کن
گونه رنگ شب شسته ام را
ساقی پاکدل پر ز خون کن

گر تغافل کنی ریشه من
در دل خاک رنجور گردد
بازوان مرا یاوری کن
تا نیایشگر نور گردد

تا بهایی ز گلچین ستانم
خارهایم برویان فراوان
بر تنم ای همه مهربانی!
خارهای فراوان برویان

شادی ام بخش و آزادگی ده
تا زمین تو دلجو کنم من
پر گشایم به روی چمن ها
باغ های تو خوشبو کنم من

ابر بر آسمان می نویسد :
عمر کوتاه و شادی، چه بی پاست
بی سر و پا نمی داند افسوس
شبنم زود میرا چه زیباست

با شکوفایی من بر آمد
زین همه مرغ خاموش، آواز
پای منگر ز من مانده در گل
عطر ها بنگر از من به پرواز

بر سرا پرده ام گرچه کوچک
آسمان چتر آبی گرفته است
وین دل تنگ در دامن کوه
خانه ای آفتابی گرفته است

آفتابا غروب تو دیدم
خیز از خواب و کم کم سحر کن
سرد بوده است جان من اینجا
گرم کن جان من گرم تر کن
 (با دماوند خاموش/315-313 )

عابدی درباره ی جایگاه شعر سیاسی  وی چنین می نویسد:« در نوع شعری که کسرایی بدان دل سپرد ، یعنی شعر سیاسی هیچ کس را در دورة معاصر ، هم آورد و هم وسعت او نمی شناسیم . البتّه اگر            روی کردهای اجتماعی تغزّلی شاعرانی چون ا. بامداد ، م.امید و م.سرشک را از مقولة شعر سیاسی نشمریم که نمی شمریم.» ( عابدی،379 :47)

از نظر كسرايي اگر بايد زندگي را انساني تر كرد، پس بايد قبل از آن سياست را انساني تر كرد. رها كردن سياست، آن را از زندگي حذف نمي كند، بلكه آن را خشن تر و غيرانساني تر مي سازد و هنر در اين رابطه فارغ از مسئوليت نيست. سياستي كه با فلسفه ، دانش ، اخلاق ، هنر ، و همه مضامين انساني زندگي بي پيوند باشد،البتّه سياستي ملال آور و سرانجام ضد انساني از كار در خواهد آمد و شعر كسرايي نه عليه سياست، بلكه عليه چنين سياستي است.        

علاوه بر مسایل سیاسی ،اشعار وی ، رویکرده های دیگری نیز در بردارد ودرباره ی آن ها، نظریّه های وجود دارند به عنوان نمونه یعقوب شاهی می نویسد:«شعر کسرایی شعری است عاشقانه، اجتماعی،کمابیش حماسی،که همواره شیفتۀ زندگی وامید وزیبایی وبهروزی،انسانهاست. وی همیشه سرایندۀ روشنی و امید بوده است و آرزوی دیگرگونی زندگی و رسیدن به فردای درخشان، تقریباً در سرتاسر سرودهایش موج می زند. دیدگاه ویژه و زبانی سادۀ، بی پیرایه و زیبا، وگاه کم توان داردکه به درک  عامۀ مردم نزدیک است. از ویژگیهای دیگر شعر کسرایی«مناسبت سرایی» وهمراهی با تب وتابهای اجتماعی وسیاسی است.»(یعقوب شاهی،1373: 146-145)      

نه بدین "دم" و آن ،"آن" ،

به سالیان ،

نارام،

پشت چهره ی آرام،

بحر و بر،

            بریدی

تومار علم و آزمون

          در نوردیدی

و

توفنده دل

چونان موج

خروشان

ماندی

از سپید تا شامگاه،

از غروب تا پگاه ،

مرغان دریایی ،

مژده می دادند،

چرا که ابر سترون بارید

رود خشک ، جوشید

و دریای ساکن

               غرید

...

بمان بمان

که فردا

ما بهار را در آغوش می کشیم   ( ستارگان سپیده دم/736-738)          

 حال بررسی نگاه دیگر منتقدان به شعر کسرایی هم ضروری به نظر می رسد، لنگرودی اشعار وی را چنین تحلیل  می کند:« سیاوش کسرایی تا آخرین روزهای انقلاب ، گام به گام مبارزات انقلابی توده ها پیش می رود و در آخرین سروده هایش به روزمرّگی دچار می شود و اشعاری می سراید که حتّی درحوزه ی شعر متعهّد هم کاربردی ندارد ،چرا که توده ی مردم و انقلابیون در سال 1357، آرزوهای دیرین او را زندگی می_ کردند و شعر او، دیگر نه پیشتاز، بلکه دنباله رو مردم بود، لذا دیگر جذابیتی و چندان بازتابی نداشت.»( لنگرودی ، 1378 : 560) امّا باید متذکّر شد وی درسال های واپسین زندگی در غربت بود و « رنج ها و اندوهای دوری از میهن[کسرایی دوستدار بی ملال ایران بود] چنان به تار وپود کلام شاعرانه اش پیچیده بود که جایی برای اندیشة زبان به چشم نمی آمد. کسرایی با هدفی که از شعر طلب می کرد، در آغاز، تنها حضور اندیشه ای را که بدان اعتقاد داشت، سرود. زمانی هم که به پایان راه رسیده بود، و تنها فرصت های اندکی در پیش روی داشت، سرگذشت دردمندانة خود را به شعر در آورد . دیگر چه باقی می ماند؟»( عابدی،379 :48) رضا براهنی نیز بر این باور است که« مضمون کسرایی از خود او دور است و کلّی بافی کسرایی از این جا ناشی می شود که کسرایی به تجربه درباره ی مضمون مورد نظر خود حرف نمی زند، این مضمون در ضمیر ناخود آگاه او رسوب نکرده است، بلکه گویی کسرائی ، آنچه را که از دور شنیده است، درشعرش به مردم تحویل می دهد، نه آنچه را که از نزدیک تجربه کرده است. طوری که کسرایی وضع مردم «اعماق»مردم واقعی را، از زبان کلفت و نوکری شنیده است و البته اشکی هم نثار آن شنیده ها کرده است، ولی آیا او خود یکی از آن مردم«اعماق» هست یا نیست ؟» ( براهنی، 1347 :  452 ) امّا آن چه حایز اهمّیّت ،این است که بگوییم در این داوری براهنی منصفانه قضاوت نکرده و از گفته های وی چنین استنباط می شود که وی تمام اشعارش را در دیار غربت سروده و مضمون آن ها را نیز ازگفته های دیگران گرفته باشد ، صرف نظر از این که کسرایی بیشتر ایّام عمرخویش را در میان مردم رنجدیده سپری نموده است، اشاره به موضوعات مردمی و حقیقت حاکی از این مسأله است،از جمله شعری که"برای پدر"سروده است وکارگران مشغول به کار را با ابزار کار در آفتاب سوزان نشان داده است:

دشت عطش نهاد
راه پرآفتاب
پرواز باد گرم
خورشید بی شتاب

خاموشی وسیع
تک چادر سیاه
شن ریزه های داغ
چشمان خشک چاه

طرحی ز چند مرد
بر پرده غبار
یک کوزه چند بیل
فرسودگی و کار      
(آوا/28)

 یا در شعری که دختری شالیکار را در حال شستن پا، بر روی تخته سنگی که برای آلوده نشدن مجدد پا، زیر پا قرار داده و پس از شستشوی پا روی آن نشسته و با گسیوان افشان، نظاره گر شالیزار است و از کار طاقت فرسای روزانه شاکی است، به تصویر می کشد تا جای که نقّاش زبردست می تواند با خواندن این اشعار و دیگراشعار ، تصاویر را در ذهن خویش مجسّم نماید و تابلوی زیبا نقّاشی کند.

آسمان ریخته در آبی رود
طرح اندوه غروب
دختری بر لب آب
روی یک سنگ سپید
زیر یک ابرکبود
پای می شوید، پاهای گل و لای اندود

پای می شوید و می اندیشد :
«کار  

کار در شالیزار »

در دل رود کبود
می دود سو سوی تک اختر شام
و از آن پیکر تار
که نشسته است بر آن سنگ سپید
گیسوانی شده افشان بر آب
نگهی گم شده در شالیزار    
(آوا/ 33-32)        

 امّا،آن چه حایز اهمیّت است این است که خود رضا براهنی پاسخ خود و دیگر منتقدان را بدین گونه هم می دهد. وی می نویسدکه:«نیماگفته است که باید خود را به جای شاعری که ازش صحبت می کنیم، بگذاریم تا بفهمیم او چه می خواهد بگوید. بگمانم کسرائی می کوشد شاعری اجتماعی باشد و می خواهد در چارچوبۀ ایدئولوژی خاصی، جهان بینی اجتماعی خود را عرضه کند. گرچه من با این نوع محدود کردن زندگی در قالب ایدئولوژی اجتماعی مخالف هستم، ولی می خواهم دربارۀ کسرائی در موقعیتی که او هست داوری کنم نه در موقعیّتی که من خود هستم و یا انتظار دارم کسرائی باشد.» (براهنی، 1347 : 465-464 ) این منتقدین«مؤلف را از صحنۀ اثر بیرون کرده اند»(شمیسا، 1381 : 24) امّا لازم به نظر می رسد در پاسخ این گونه منتقدین گفته شود، که گوشه ی چشمی هم به هرمونتیک جدید داشته باشند که از عدم قطعیت معنی سخن می گویند .«ذهن خواننده متغیّر است و معنی متن ثابت نیست بلکه همواره در نوسان است . بهترین مثال عدم قطعیت معنی یا حداقل چند معنایی بودن متن در ادبیّات سنّتی ما دیوان حافظ و در دوران معاصر بوف کوراست که در آن هرکس نیّت مؤلف را به نحوی دریافته است .» (همان :272)  

 به باور نگارنده سياوش كسرايي درپاره ای از شعرهایش از جمله منظومه ی «مهره ی سرخ »تولدي ديگر در شعر خود پدید مي آورد. امّا دريغ كه اين تولّد با مرگ شاعر به خاموشي مي گرايد و مهره ی سرخ در زندگي هنري او بي همزاد مي ماند. ما از اين پس كسرايي و پيامش را در زندگي سهراب هاي حقيقي و در پيرامون خود ملاقات خواهيم كرد. آن ها كه از نزديك با بي تابي ها، دغدغه ها و شور و شوق عميقاً انساني او آشنا بودند مي دانند كه او نه تنها در لحظه هاي آفرينش هنري كه به يك معنا در همه زندگيش شاعر بود. او از يك سو آرش وار «جان خود در تيركرد» (منظومه ی آرش کمانگیر/115) و از سوي ديگر سهراب وار و دشنه در پهلو به جاودانگي تراژيكي درآرزوهايش پيوست. سياوش كسرايي همدم وفادار رنج ها ، اميــــدها و نااميدي هاي انسان عصر ما بود. او صداي مردم ما بود و هست با مردم بودن هم امتیازی والا برای شاعر است و با تعمق در اشعار وی به روز بودن اشعار وی را باید استنباط کرد که آیا به روز مرّگی رسیده اند و جذابیّت دارند یا خیر؟یا این که باید روزگار را درک کرد و آن را با اشعار وی سنجید؟حال نمونه ای از دفتر شعر"هوای آفتاب":   

دريا! دوباره ديدمت ، افسوس بي نفس 
پوشانده چشم سبز 
در زير خار
وخس 
دامن كشان به ساحل بيرون ز دسترس!

دريا! دوباره ديدمت ، آرام و بي كلام 
دل تنگ و تلخكام
در جامه كبود سراپا نگاه و بس

ابري است چشم تو                                                                                                
ابري است روي تو                                                                                                 
تا ژرفناي خاطر تو ابري است                                                                                     
خورشيد گوييا                                                                                                       
در عمق آب هاي تو مدفون است   
امّا به هر دمي كه چو سالي است در گذر 
من آفتاب طالع
من آسمان سبز تو را مي كنم هوس

موجت كجاست تا به شكن‌هاي كاكلش 
عطري ز خاك و خانه خود جستجو كنم 
موجت كجاست تا كه پيامي به صدق دل                                                                         
بر ساكنان ساحل ديگر                                                                                              
همراه او كنم:                                                                                                        
كاين جا غريب مانده پراكنده خاطري است                                                                      
دلبسته
ی شما و به اميد هيچكس!

دريا! متاب روي                                                                                                   
با من سخن بگوي                                                                                                  
تو مادر مني ، به محب
ّت مرا ببوي                                                                                  
گرد غريبي از سر و رخسار من بشوي                                                                           
دريا! مرا دوباره بگير و بكن ز جاي                                                                              
بگذار همچو موج                                                                                                   
بار دگر ز دامن تو سر برآورم                                                                                     
در تندخيز حادثه فانوس
، بركشم                                                                                  
دستي به دادخواهي دل ها درآورم                                                                                
دريا! ممان مرا و مخواهم چنين عبث!

در پشت سر مخاطره ، در پيش رو هلاك                                                                       
مرغ هوا گرفته و پابستگي به خاك                                                                                
بر اشتياق جان                                                                                                       
سد
ّي ز پيش و پس!

باري
من موج رفته ام                                                                                                     
ام
ّا تو اي تپنده به خود ، تازه كن نفس                                                                            
بشكف چو گردباد و گل رستخيز باش                                                                           
با صد هزار شاخه فرياد سر برآر                                                                                  
مرغ بلند بال!                                                                                                        
توفان در قفس!
»   (هوای آفتاب/900-898)      

آرمان گرايي انساني به عنوان عنصري پايدار و اگرچه با مضامين مختلف درهنر معاصرما به تجلّي در    مي آيد. كسرايي از زمره شاعراني است كه در شعر خود تا به آخر به اين آرمان گرايي وفادار مي ماند. كسرايي خود را در حصار محذورات هنرمندانه گرفتار نمي كند وگاه بي دغدغه نام و ننگ به قول خود« با رداي سرخ به كوچه و ميدان مي زند.» (چهل کلید/613)

او در شعر«به سبزجاودان من»برخوردي صريح با شيفتگي آرماني خود وتاواني كه به خاطر آن مي پردازد، دارد:
.....
                

در آن میان كه جز

خطر نبود 
مرا به تخته پاره ها نظر نبود  
نبودم از كسان كه رنگ و آب دل ربودشان
.........
اگر تو پوششي پليد يافتي 
ستايش من از پليد پيرهن نبود 
ستايش من از تو بود
نه جامه ، جان انقلاب را ستوده ام
كنون اگر ز خنجري ميان كتف خسته ام 
اگر كه ايستاده ام و يا زپا فتاده ام
براي تو ، به راه تو شكسته ام.......
»  ( هوای آفتاب/833-834)

امّا با این اوصاف باید گفت سیاوش کسرایی شاعری هنرمند و توانا است و اشعارش از لحاظ انسجام کلام و مضامین بلند بسیار عالی و بی نظیر است.




نوشته شدهدوشنبه 05 آبان 1393 توسط babrdala

گرچه هستی کروی است و هرچیز کروی نقطه پایانی ندارد

اما خدایان زمینی مرزهای تعیین کرده اند که سلب آزادی

می نمایند. با زبان دیگر:« برای دیگران رنگ ونوع ...

پیراهن می برند و می بافند و می دوزندو برتن می کنند و

به بدنت قالب می دهند. کوچک ترین عریضه متهم قلمداد

می گردی و گردنت زده خواهدشد"به همین خاطر نور پاکی

نمی یابیم . ای وای از دست این خدایان ساختگی....




نوشته شدهجمعه 18 مهر 1393 توسط babrdala

زندگی نامه سیاوش کسرایی

سياوش كسرايي شاعر پرآوازه ی معاصراست. وی در سال 1305 دراصفهان زاده شد. در کودکی به همراه خانواده به تهران آمد. پس از به پایان رساندن دوره آموزش هــای دبستانی« به دبیرستان دارالفنون راه پیدا کرد. در این دوره بود که همراه همدرسانش، گرایش ملّی یافت. این گرایش، به نوعی دیگر در ضمیر او باقی ماند. گروه دانش آموزی آن ها... با روزنامه ی دیواری و فعّالیّت های فرهنگی به تبلیغ ایده های خویش می- پرداختنند . کسرایی هم شعر می نوشت . با پایان گرفتن دبیرستان ، به دانشکده ی حقوق و[علوم سياسي] دانشگاه تهران گام نهاد(1326 خورشیدی) وآن را در سا ل 1329 به پایان رسانید. » (عابدی،1379: 16) یاد و فکرش شعر بود و اجتماع و سیاست، به همین خاطر درون مایه ی بیشتر اشعارش مسایل اجتماعی و سیاسی است. وی در همین دوران به صف هواداران و طرفداران حزب توده پیوست .

سیاوش کسرایی پس از این که اطمینان یافت در زمینه ی رشته ی تحصیلی اش نمی تواند کار دل خواهی به دست آورد درسال 1331 به عنوان کارمند در وزارت بهداری به کارمشغول شد .«مدّت ها هم به عنوان هیأت تحریریه ی مجلّه ی این سازمان،«زندگی وبهداشت» کارمی کرد. ... پس از مدّتی کار، به بانک ساختمانی رفت ودرآن جا به ریاست دفتر مدیر عامل اداره که اندکی بعد اداره ی ساختمان و در دهه ی 1340 به وزارت آبادانی ومسکن تغییرنام یافت، رسید. ... دو سالی را هم در«گروه صنعتی بهشهر»کارکرد ؛ ...» (همان: 16) 

 کسرایی پس ازکودتای 28 مــــرداد 1332 مدّت کوتاهی را در زندان سپری کرد و در همان ایّام بود که کسرایی، فروغ فروخزاد را که برای دیدن زندانی های سیاسی رفته بود، از نزدیک دید . عابدی درباره ی این دیدار می نویسد : «حاصل این دیدار برای شاعر تولّدی دیگر، شعری بود که در مجموعه ی آثارش به دید  نمی آید . تاکنون نیز اشاره ای به آن نشده . آن را از روی یک دست نویس نقل می کنیم . شعر در مردادماه 1337 سروده شده است :

افسوس من چه کور بوده ام از عشق

افسوس من چه دور بوده ام  از درد

افسوس بر ستارۀ خاموش

افسوس بر جرقۀ دل سرد

 

در پشت میله ها 

دیدم که آفتاب به زنجیر بسته بود

فریاد داشت زندگی از رنج زیستن

امّا لبان پنجره خاموش و خسته بود

 چیزی در آن میان

 درهم شکسته بود

 

دریای چشم ها

آوای چشم ها

چشمان آشنا شده با خارهای مرگ

محصور در سیاهی دیوارهای مرگ

 در پشت میله ها

 

افسوس من چه بوده ام در باغ دوستی

تک شاخه ای نداده به کس تاج بار وبرگ

تندیس وار ، باخود و بیگانه از همه

استاد در گذرگه رگبار از تگرگ

 

در پشت میله ها

چون آتشی که در برِ خورشید می نهند

پا تا به سر ز شرمِ حقارت گداختم

آری در آن دقایق کوتاه

 من عشق را و دردِ بشر را شناختم

 

بدرود با ستارۀ خاموش

بدرود با جرقۀ دلْ سرد

امید بر دریچۀ آتش

 امید بر ترانۀ شبگرد  (عابدی،1379: 20-19 )

 کسرایی درهمین سال ها ممنوع القلم شد وبه همین سبب اشعارخود را با نام مستعار کولی، شبان بزرگ امید،رشید خلقی و فرهاد رهآورد به چاپ می رساند .حال نمونه ای ازاشعارش،که نام مستعارش که درآن ذکر شده است:

عشق من کولی بی قراری است

هیچ مرزی نبیند قرارش

آهویی از بشرها رمیده است

نازنین است و زیبا فرارش

گر بماند به شهری بمیرد   ( آوا/36)

در این بند وی عشق خود را کولی می شناسد که برای خود مرزی قایل نیست .

یا:

بر باد رفت آتش این وادی

کولی! تویی و بادیه پیمایی   (آوا/72)

یا:

پاییز باغ های تو کولی ! رسیده است

هنگامه ای است شورش این فصل برگ ریز

ای باغبان پیر درین تندباد شوم

بنشین و در نگر تو به گل های در گریز   (خون سیاوش/120)

سياوش كسرايي عقاید چپ گرایانه(حزب توده) داشت، درهمان سال های پرالتهاب سیاسی عضو حزب توده ایران شد و بیشتر اشعارش را درحمایت از مردم به ویژه طبقات رنج کشیده ومحروم ایران سرود و اکثر سروده هایش درمطبوعات حزبی منتشر شد . سیاوش کسرایی شاعر نامی ایران به دنبال یورش سراسری به تشکیلات حزب توده درزمستان  1361به همراه بسیاری ازفعّــالان توده ‌ای و همفکرانش به افغانستان پناه برده و از آن جا راهی اروپا گردید. وی سال‌های پایانی عمرخویش را دور از کشورمحبوب خود و در اتریش و شوروی گذراند. او در 19بهمن ماه سال ۱۳۷4 به دلیل داشتن مشکـــلات قلبی و براثر بروز بیماری ذات الرّیه درسن ۶۹ سالگی زندگی را بدرود گفت و درگورستان مرکزی وین پایتخت اتریش (بخش هنرمندان)، به خاک سپرده شد .

 

 

 

 

 

 

 




نوشته شدهدوشنبه 14 مهر 1393 توسط babrdala

 

 

 

 

سال‌ها پيش، زوجي در كنار هم زندگي راحت و آرامي داشتند و ازدواج شاد و موفقي را تجربه مي‌كردند. آنها همه امكاناتي را كه مي‌توانيد تصور كنيد، در اختيار داشتند، مانند؛ شغلي پايدار، درآمدي خوب، خانه‌اي بزرگ و زيبا، اتومبيل گران‌قيمت و...

اين زوج هيچ نگراني مالي و كمبود عاطفي و ارتباطي نداشتند، اما بعد از اين‌كه سال‌ها به همين منوال گذشت، پي بردند كه زندگي‌شان بيش از اندازه قابل پيش‌بيني و يكنواخت شده است، به نظر مي‌رسيد جاي چيزي خالي است.

آنها هر روز صبح از خواب بيدار مي‌شدند، سركار مي‌رفتند، برمي‌گشتند، شام مي‌خوردند، البته گاهي هم شام را بيرون از منزل سرو مي‌كردند، تلويزيون تماشا مي‌كردند، اتومبيل خود را مي‌شستند و مي‌خوابيدند.

زندگي معمول و كسالت‌بار روزانه ادامه داشت. با درآمدي كه داشتند برايشان سخت نبود كه به تعطيلات، مسافرت خارج يا سياحت اكتشافي بروند، حتي يك بار براي شركت در كلاس‌هاي پرواز و آموختن درس‌هاي پرواز به آفريقا سفر كردند. شما مي‌دانيد كه سبك زندگي ثروتمندان به گونه‌اي است كه هزينه كردن پول دغدغه اصلي آنها نيست. پس جاي چه چيزي در زندگي آنها خالي بود!؟

شور و اشتياق

آنها هيچ‌گاه شور و اشتياق را در زندگي جستجو نكرده بودند، در حالي كه با موقعيت مالي مناسبشان، استطاعت هزينه كردن براي هر نوع تفريح و شادي را داشتند. تا اين‌كه يك روز زن به صدا درآمد و گفت: «ديگر اين زندگي بي‌معنا بس است.»

آنها نيازمند چيزي بودند تا زندگي‌شان را از لذت، سرشار و از امكانات مالي فراوان برخوردار سازند. آنها يقين داشتند كه مي‌توانند چيزهاي بيشتري به دست آورند، اما واقعا نمي‌دانستند كه چرا چنين نيست!؟

به دست آوردن، نه به اين معنا كه پولدارتر شوند، بلكه در همه ابعاد زندگي دستاوردهايي داشته باشند. شوهر موافقت كرد تا براي يافتن سبكي بهتر در زندگي و جستجوي شور و اشتياق براي زندگي‌شان، رهسپار سفر شوند.

يك روز به طور حيرت‌آوري شوهر از دوستش شنيد، پيري خردمند كه راز موفقيت‌هاي جادويي را مي‌داند، در سرزميني بسيار دور، بر فراز قله كوهي مرتفع در غاري زندگي مي‌كند. وي با شنيدن اين موضوع بسيار هيجان‌زده شد و بعد از بحث‌هاي فراوان با همسرش، تصميم گرفتند براي پي بردن به اسرار موفقيت و كسب راهنمايي و توصيه از پير خردمند راهي آنجا شوند. از محل كارشان مرخصي گرفتند و با مقدار پولي كه پس‌انداز كرده بودند، سفرشان را آغاز كردند. بعد از ماه‌ها جستجو و كاوش با عزمي راسخ براي يافتن جواب، سرانجام كوهي را كه پير خردمند در آن زندگي مي‌كرد، پيدا كردند. هيجان‌زده شدند و بالا رفتن از كوه را براي رسيدن به قله، در حالي كه بسيار سخت و طاقت‌فرسا بود، شروع كردند، زيرا ارزش تلاش را داشت.

سرانجام آنها به قله رسيدند. در حالي كه از فراز قله كوه نظاره‌گر چشم‌اندازي از جهان بودند، در درون خود آرامش و اعتماد زيادي احساس مي‌كردند. اما اكنون وظيفه آنها يافتن پير خردمند بود، مرحله سختي است.

او كجا مي‌تواند باشد؟

با خود انديشيدند و با دقت به اطراف نگريستند، ناگهان پير خردمند را ديدند كه روي لبه صخره‌اي مشرف به پرتگاه نشسته است، جايي كه براي نشستن، بسيار خطرناك به نظر مي‌رسيد. اين امكان وجود داشت كه هر لحظه از نوك قله به پايين سقوط كند و استخوان‌هايش خرد شود. زن به پير خردمند نزديك شد و به آرامي گفت: «مواظب باشيد! اگر به لبه صخره نزديك‌تر شويد به پايين كوه سقوط خواهيد كرد!» اما پير خردمند با خونسردي گفته‌هاي آنها را نشنيده گرفت و بي‌درنگ گفت: «اگر شما واقعا مي‌خواهيد با من حرف بزنيد و راز موفقيت را بدانيد بايد نزديك‌تر بياييد! بياييد و روي لبه صخره كوه بر فراز اين قله بلند در كنار من بايستيد.»

راهنمايي اول

اگر آنها مي‌خواهند اسرار موفقيت را از پير خردمند بياموزند، بايد به حرف‌هاي او عمل كنند. پس با ترس فراوان، آرام‌آرام به لبه پرتگاه و پير خردمند نزديك شدند. اينك پير خردمند بين آن دو قرار گرفته و زن و شوهر هر يك در طرف چپ و راست او ايستاده‌اند.

قلب زن و مرد بي‌وقفه مي‌تپيد و احساس متفاوتي داشتند، احساسي كه هرگز تجربه نكرده بودند، آرامشي ذهني ولي هنوز سرشار از اضطراب، به زمين نگاه مي‌كردند، اعتماد داشتند، اما از سقوط و درهم شكسته شدن استخوان‌هايشان احساس ترس مي‌كردند.

شوهر در انديشه اين بود ‌كه چه مي‌شود؟ پس بي‌درنگ از پير خردمند سوال اساسي و ارزشمند خود را پرسيد: «اي پير خردمند، راز موفقيت چيست؟»

او فقط لبخندي زد و گفت: «از اين قله، به جهان زير پايتان نگاه كنيد!»

راهنمايي دوم

پس هر دوي آنها همان‌طور كه راهنمايي شدند، از قله كوه به جهان نگريستند و توانستند همه چيز را ببينند. ناگهان به طور حيرت‌آوري پير خردمند هر دوي آنها را از قله كوه به پايين هل داد.

نتيجه‌اي غم‌انگيز!؟

هر دوي آنها سقوط كردند.

هنگامي كه آنها با وحشت از مرگ، در حال سقوط بودند به ناگاه پي بردند كه مي‌توانند پرواز كنند! و پرواز كردند...

زيرا آنها در تمام اين سال‌ها فراموش كرده بودند كه مي‌توانند پرواز كنند.

لطفا مدت زماني را براي خلاصه كردن و بررسي معناي داستان و تفكر درباره اين‌كه چه درس‌هايي در وراي آن نهفته است، اختصاص دهيد.

 

 برخي از مردم مي‌توانند پرواز كنند، اما فراموش كرده‌اند كه چگونه مي‌توانند؟ بنابراين آنها فراموش كرده‌اند.

 

  برخي از مردم اصلا نمي‌دانند كه مي‌توانند پرواز كنند، بنابراين آنها هرگز پرواز نمي‌كنند.

 

  برخي از مردم قبلا پرواز كرده‌اند، اما فراموش كرده‌اند كه چگونه اين كار را انجام داده‌اند؟ بنابراين آنها هرگز به خاطر نخواهند آورد.

 

 برخي از مردم مي‌دانند كه مي‌توانند پرواز كنند، اما هرگز تلاش نكرده‌اند، زيرا ترس، آنها را احاطه كرده است، بنابراين آنها از پرواز دست كشيده‌اند.

 

  برخي از مردم مايلند پيش از آنكه خود پرواز كنند، پرواز ديگران را ببينند، بنابراين آنها ترديد دارند.

 

 برخي از مردم منتظر كسي هستند تا به آنها ياد بدهد، چگونه پرواز كنند، بنابراين آنها منتظرند.

 

  برخي از مردم قبلا پرواز كرده‌اند، اما سقوط كرده‌اند، از اين رو آنها مدعي‌اند كه پرواز، خطرناك و بي‌فايده است، بنابراين آنها نق مي‌زنند و پرواز را ترك مي‌كنند.

اما...

 برخي از مردم هر روز پرواز مي‌كنند و از فراز آسمان، كساني را كه نمي‌توانند پرواز كنند، نظاره مي‌كنند، فقط به خاطر اين‌كه آنها براي پرواز يك گام برداشته‌اند. من درس‌هاي پرواز را ياد گرفته‌ام و بارها و بارها افتاده‌ام... اما حالا بال‌هايم را دوباره يافته‌ام.

آيا تاكنون پرواز كرده‌ايد؟ اينك ايده‌ها و دانش خويش را به كار گيريد، زيرا اقدامي بسيار ضروري است.

كسي كه مي‌خواهد روزي پرواز كردن را ياد بگيرد، ابتدا بايد ايستادن، راه رفتن، دويدن و بالا رفتن را ياد بگيرد. كسي در لحظه پرواز نمي‌تواند پرواز كردن را ياد بگيرد.

برگرفته شده از کتاب راز گلهی نرگس - شکوه قدرت درون نوشته:دکتر سید قوام الدین مهدوی




نوشته شدهیکشنبه 06 مهر 1393 توسط babrdala

 امروز بعد از اذان مغرب از ملاجامی می گذشتم 

نزدیک قنادی گولاله سوره که رسیدم پلیسی دیدم 

که دست یک یک جوان حدود16 ساله کم توان ذهنی

 را گرفته بود و از محل خط کشی شده-که خیابان

شلوغ وترافیک بود - به طرف من که در پیاده رو بودم

و می خواستم از آن محل بگذرم رسید. در پیاده رو دست

وی را رها کرد و خواست به محل خدمت برگردد.

 ضمن برگشتن با خنده رویی گفت:« این کار هر روزم

است.»فردی در آن نزدیکی بود که جوان را می شناخت

و به وی گفت :

« چرا تشکر نمی کنی؟»

هنوز پلیس چند قدمی دور نشده بود که آن جوان رو

به پلیس کرد، یکی از دست ها را بر سینه ی و انگشت

دیگر دست را به طرف آسمان گرفته بود و فریاد زد :

« آآآآآآآ... خاخاخا»

می خواست بگوید: «آقا از شما متشکرم  خدا از تو راضی

و تو را به خدا ....»

- این است عشق بی ریا .

- سپاس گزاری 

-  این است...

 




نوشته شدهشنبه 05 مهر 1393 توسط babrdala

 زمین شهری داشتم فروختم تاخانه ی مسکونی فرسوده ای که داشتم بازسازی کنم.با کلاهبرداری بنگاه شش میلیون تومان زیر قیمت ان هم بدین شیوه که اول زمین من را قول نامه کرده بودند ازمن خریدند.... نقشه ای سه طبقه طراحی کردم.هزینه ساخت کل واحدرا پنجاه و چهار میلیون براوردکرده بودند .خانه ای چسپیده به خانه خود, اجاره کردم وازم تعهد گرفتند هرگونه مسولیت تخریبی برعهده ی خودم باشد. با اداره هماهنگی کردم که درصورت امکان به مدت هفت ماه یکباب خانه ی سازمانی به من بدهند اما ریس وقت اداره باآن که چندین واحدخالی داشتند موافقت نکردند.

خانه جابجا شد. منزل مسکونی خویش را درمدت  حدود یک ماه تخریب و پی ریزی و اسکلت بندی نمودم.شروع به بتن ریزی سقف هانمودم. در سقف دوم نزدیک چهل وهشت میلیون توان هزینه کرده بودم پول داشت تمام می شد بدهکاری هم داشتیم. شش میلیونی که باقیمانده بود در دو صندق قرض الحسنه سپرده گذاری کرده بودم برای وقت اضطراری.پول تمام شده بود. راه چاره ای نمی یافتم. همسرم خواست طلایش که ارزش یک میلیون نیم بها داشت بفروشد و سقف سوم را بتن ریزی کنم. خیلی اسرارکرد .من هم تاکید داشتم برای وقت ضروری بماند. با اسرار وی طلا ها را فروختیم و سقف سوم را هم بتن ریزی کردیم. سپرده ها را نیز دراین فاصله هزینه ی بدهی ها کرده بودیم.نانی دربساط نمانده بود. چیزی ناقابل نزدیک دویست هزار تومان برای هزینه ی معاش زندگی باقی مانده بود. بقیه حقوق هزینه پرداخت وام ها بود. واحدمسکونی,هم تنها یک اسکلت بود.حال از کجا پول بیاورم کار را به اتمام برسانم. کسی نداشتم. بستگان مرامورد تمسخر قراردادند. دوستان قدیمی سر نمی زدند.شب ها خوابم نمی برد . غم وغصه لاغرم کرده بود و جسه ام مورد تمسخر دیگران بود.بستگان اگر ازکنارم رد می شدند تنها سلام خای می کردند و از کنارم رد می شدند. خوراکی در منزل به اندک رسیده بود . همسرم مدیریت هزینه منزل را برعهده گرفته بود و با ان پول اندک زندگی را می چرخاند. شب ها خوابم نمی برد در مدت چهار ماه چهار ساعت نخوابیده بودم. از خواب به هال، و از ان جابه راهرو سپس به حیاط می رفتم و شب ها به ان اسکلت ها نگاه می کردم و خود و منهدسین که هزینه را بد براورد کرده بودند نفرین میکردم. دوباره داخل منزل می شدم  همسرم بیدار و دنبالم می امد و مرا دلداری می داد.شبی نبود که وی از من غافل باشد. شب وروز با من بود مرا دلنوازی می داد. حالم ببسیار بد شده بود و قرص ضد استرس مصرف می کردم. به غیر از همسرم، همدم ویاوری نداشتم. در صورتی که خدا ار شکر قبلا منزل ما خانقاه بستگان بود. کجایند ان مگسان دورشیرینی؟ همسرم در طول کار مثل کارگرکار می کرد. مادرم نیز هر دوهفته برایمان میوه می اورد. عجب چاهی برای خود کنده بودیم. رهگذری تعریف کرده من ازکناراین خانه عبور کردم صاحب خانه با چوب مشغول کندن زمین بودودر فکر بود رفتم منزل خواهرم وبرگشتم ان مرد رادرهمان حالت دیدم و دلم به حال  وی گریست. در ان زمان موقعیت های شغلی خوب برایم پیش امده بود ولی امتناع می رزیدم. حدود شش ماه سپری شد. همسرم نگران وضعیت من بود. زمستان هم دران خرابه نمی توان زندگی کرد.... باگریه به بستگان زنگ زده بود و درخواست پول کرده بود. وقتی به منزل برگشتم به من خبر داد که به بردرانت زنگ زده ام و طلب کمک کرده ام. هرکدام مبلغی وعده داده اند. . مبلغی از ان ها گرفتم و در عرض بیست روزی طبقه پایین را اماده کردم. نقل مکان کردیم. خانواده و من روحیه ی خاصی یافتیم. ماوای برای زندگی و ارامش یافتیم. خدا را شکرگزار شدم و دعاو نیایش را بارغبت بیشتری انجام می دادم .بستگان دوباره سر و کله شان پیدا شد.دنیاعجیب است. مدت یک هفته از این موضوع نگذشته بودکه مادرم با پیگیری های مستمر من توانست یک وام مهر را برایم ردیف کند و خودم نیز یک وام مسکن گرفتم. در عرض دو ماه دو طبقه دیگرنیز تعمیر و بهره برداری رسیدند. تا جای که مراسم شب یلدا را درطبقه بالا برگزار کردیم.

( داستان واقعی وبسیارخلاصه شده است)

حال:

هرگزناامید نباشید خدا بندگان خود را فراموش نمی کندگر چه ما بعضی از وقت ها وی را فراموش می کنیم پس هر گز از خدا فاصله نگیرید.

همه ی بستگان مگس نیستند و در مشکلات ان ها را طلب کنید و بخواهید.

پشت سر هر مرد موفقی زن موفق و وفاداری هست.

 از کارها بزرگ نترسید چون خودتان بزرگ هستید.

در باختن مال دنیا مواظب باشید خودتان را نبازید.

 

 

 برد




نوشته شدهدوشنبه 24 شهریور 1393 توسط babrdala

 شنا گری ماهردر کلبه ای  کنار رودخانه زندگی می کرد.روزی

در دوردست رودخانه قالیچه ای مخملینغوطه ور درآب را دید

زمستان بود وسرد. با خودگفت:شب های پیا پی از سرما

لرزیدم این قالیچه مخملین زیبا می تواند به گرم کردن کلبه ام

کمک کند پس درون رودخانه سرد شیرجه رفت و از لاب لای

شتابان آب گذرکرد و قالیچه مخملین را به چنگ آورد هنوز اندک

زمانی نرسیده بود که فریادو شیون سر دادبه دادم برسید!

نجاتمدهید!هم ولایتی هایش که درکنار ساحل بودنند گمان

بردندبه خاطر سنگینی قالیچه نمی تواند آن را در اب بکشد

فریاد کنان صدایش زدند:چرا قالیچه را رها نمی کنی؟

او بی درنگ پاسخ داد:من او را رها کردم او را رها نمی کند

آنچه او قالیچه ی مخملین جلوه کرده بود در واقع خرس

آبی بود که او را گرفته بود ورها نمی کرد.شبیه اینحادثه ها

برای بسیاری از ما رخ می دهد."مادر پی ثروت ،دارایی،لذت و

قدرتمی دویم به این خیال آسایش به همراه می یاورد.زمانی

که به آن ها می چسپیمتازه در میابیم که در دامشان گرفتار

شدیم هر چه تقلا می کنیم خودرا رها کنیم راه گریزی

نمی یابیم.(جی پی واسوانی:

تقلایی برا روح ؛ص۱۴۸)

 

 

 

 

 

 




نوشته شدهیکشنبه 23 شهریور 1393 توسط babrdala

 چال سی رووژ پییش که پربو له خوله میش ته ندوور و

زبلی مال خاوین کراوه ته وه تاکوو تاو لی داتوو ویشک

بی ته وه و تاو سوتوو بیت. سیحه ب مال که روو

جوال و ته لیس و بندروو شووژن چه ندپیاوی به کارو

قوچاغ په یداده کا.به یانی پیش تاو هه لاتن ده چنه

سر خرمانی سوور که جغز کراوه . گودریژ سم دم ده

کرین چوون زووربدفه رن .زه ری که ران داوه تی پی

ده گه ری.  کوله که ر... هه ر لی گه رین باشتره.

خه رمانی سوور به حه یاره ی وه ک کیله یان ته نه

که ی پوتی ده ته لیسو جه والان ده کریو ده ژمارده ریت

چون ده وو دووی لی ده دری. ئه وی خوشه رسته ی

جوان له ژماره که دایه:« یک : خوایکه و به تهنی-

دو : خوایه به هممه تی توو- سه : به ره که تی

خواوو ره سولانت تی برره خسی- چوار : به ره که تی

هه ر چوار یاری پیغه مبریت تی بره خسی-

... - کاتی ده گاته سیزده ، ده گوتره زیاده، چوون 13 دیان

پی ره قه می کینه حسه.سه ریان به شووژنو به ن ده روی

نانو چا ده خوری تیرووپر پی ده که نن. چوره بانیش ده گرن.

پاشان که ر به پی توانا بار ده کرین وهه رشه له وکرانه

ده کری که زووریان زه رراندو. بار ده کرین و به رمال وه ری

ده که ون .ده بیته قووله قوول. هه چه هه چ.پشتت

شکی. وات ده ترینم نه بیته وه .

کوو ره هووباره خواربو. گورانی جعیلان قولکه ی خه ته ریی

پر کردوو. هیندیک له گویدریژان وه پیش ده که ون بار ویک

ده که ون .باره نگیو ده کری. که ر لاترهده با.

گویدریژی بی تاقه ت که سه ی له پاژ ناژی. ... بلیسه ی

گه رمایش پیاو ویشک ده کا.جه ره ش بی ,اوه .

باقیکی ده گاگیره ی 15 بخوینه وه.

 




نوشته شدهشنبه 22 شهریور 1393 توسط babrdala
.: Weblog Themes By www.NazTarin.com :.




💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران