سالها پيش، زوجي در كنار هم زندگي راحت و آرامي داشتند و ازدواج شاد و موفقي را تجربه ميكردند. آنها همه امكاناتي را كه ميتوانيد تصور كنيد، در اختيار داشتند، مانند؛ شغلي پايدار، درآمدي خوب، خانهاي بزرگ و زيبا، اتومبيل گرانقيمت و...
اين زوج هيچ نگراني مالي و كمبود عاطفي و ارتباطي نداشتند، اما بعد از اينكه سالها به همين منوال گذشت، پي بردند كه زندگيشان بيش از اندازه قابل پيشبيني و يكنواخت شده است، به نظر ميرسيد جاي چيزي خالي است.
آنها هر روز صبح از خواب بيدار ميشدند، سركار ميرفتند، برميگشتند، شام ميخوردند، البته گاهي هم شام را بيرون از منزل سرو ميكردند، تلويزيون تماشا ميكردند، اتومبيل خود را ميشستند و ميخوابيدند.
زندگي معمول و كسالتبار روزانه ادامه داشت. با درآمدي كه داشتند برايشان سخت نبود كه به تعطيلات، مسافرت خارج يا سياحت اكتشافي بروند، حتي يك بار براي شركت در كلاسهاي پرواز و آموختن درسهاي پرواز به آفريقا سفر كردند. شما ميدانيد كه سبك زندگي ثروتمندان به گونهاي است كه هزينه كردن پول دغدغه اصلي آنها نيست. پس جاي چه چيزي در زندگي آنها خالي بود!؟
شور و اشتياق
آنها هيچگاه شور و اشتياق را در زندگي جستجو نكرده بودند، در حالي كه با موقعيت مالي مناسبشان، استطاعت هزينه كردن براي هر نوع تفريح و شادي را داشتند. تا اينكه يك روز زن به صدا درآمد و گفت: «ديگر اين زندگي بيمعنا بس است.»
آنها نيازمند چيزي بودند تا زندگيشان را از لذت، سرشار و از امكانات مالي فراوان برخوردار سازند. آنها يقين داشتند كه ميتوانند چيزهاي بيشتري به دست آورند، اما واقعا نميدانستند كه چرا چنين نيست!؟
به دست آوردن، نه به اين معنا كه پولدارتر شوند، بلكه در همه ابعاد زندگي دستاوردهايي داشته باشند. شوهر موافقت كرد تا براي يافتن سبكي بهتر در زندگي و جستجوي شور و اشتياق براي زندگيشان، رهسپار سفر شوند.
يك روز به طور حيرتآوري شوهر از دوستش شنيد، پيري خردمند كه راز موفقيتهاي جادويي را ميداند، در سرزميني بسيار دور، بر فراز قله كوهي مرتفع در غاري زندگي ميكند. وي با شنيدن اين موضوع بسيار هيجانزده شد و بعد از بحثهاي فراوان با همسرش، تصميم گرفتند براي پي بردن به اسرار موفقيت و كسب راهنمايي و توصيه از پير خردمند راهي آنجا شوند. از محل كارشان مرخصي گرفتند و با مقدار پولي كه پسانداز كرده بودند، سفرشان را آغاز كردند. بعد از ماهها جستجو و كاوش با عزمي راسخ براي يافتن جواب، سرانجام كوهي را كه پير خردمند در آن زندگي ميكرد، پيدا كردند. هيجانزده شدند و بالا رفتن از كوه را براي رسيدن به قله، در حالي كه بسيار سخت و طاقتفرسا بود، شروع كردند، زيرا ارزش تلاش را داشت.
سرانجام آنها به قله رسيدند. در حالي كه از فراز قله كوه نظارهگر چشماندازي از جهان بودند، در درون خود آرامش و اعتماد زيادي احساس ميكردند. اما اكنون وظيفه آنها يافتن پير خردمند بود، مرحله سختي است.
او كجا ميتواند باشد؟
با خود انديشيدند و با دقت به اطراف نگريستند، ناگهان پير خردمند را ديدند كه روي لبه صخرهاي مشرف به پرتگاه نشسته است، جايي كه براي نشستن، بسيار خطرناك به نظر ميرسيد. اين امكان وجود داشت كه هر لحظه از نوك قله به پايين سقوط كند و استخوانهايش خرد شود. زن به پير خردمند نزديك شد و به آرامي گفت: «مواظب باشيد! اگر به لبه صخره نزديكتر شويد به پايين كوه سقوط خواهيد كرد!» اما پير خردمند با خونسردي گفتههاي آنها را نشنيده گرفت و بيدرنگ گفت: «اگر شما واقعا ميخواهيد با من حرف بزنيد و راز موفقيت را بدانيد بايد نزديكتر بياييد! بياييد و روي لبه صخره كوه بر فراز اين قله بلند در كنار من بايستيد.»
راهنمايي اول
اگر آنها ميخواهند اسرار موفقيت را از پير خردمند بياموزند، بايد به حرفهاي او عمل كنند. پس با ترس فراوان، آرامآرام به لبه پرتگاه و پير خردمند نزديك شدند. اينك پير خردمند بين آن دو قرار گرفته و زن و شوهر هر يك در طرف چپ و راست او ايستادهاند.
قلب زن و مرد بيوقفه ميتپيد و احساس متفاوتي داشتند، احساسي كه هرگز تجربه نكرده بودند، آرامشي ذهني ولي هنوز سرشار از اضطراب، به زمين نگاه ميكردند، اعتماد داشتند، اما از سقوط و درهم شكسته شدن استخوانهايشان احساس ترس ميكردند.
شوهر در انديشه اين بود كه چه ميشود؟ پس بيدرنگ از پير خردمند سوال اساسي و ارزشمند خود را پرسيد: «اي پير خردمند، راز موفقيت چيست؟»
او فقط لبخندي زد و گفت: «از اين قله، به جهان زير پايتان نگاه كنيد!»
راهنمايي دوم
پس هر دوي آنها همانطور كه راهنمايي شدند، از قله كوه به جهان نگريستند و توانستند همه چيز را ببينند. ناگهان به طور حيرتآوري پير خردمند هر دوي آنها را از قله كوه به پايين هل داد.
نتيجهاي غمانگيز!؟
هر دوي آنها سقوط كردند.
هنگامي كه آنها با وحشت از مرگ، در حال سقوط بودند به ناگاه پي بردند كه ميتوانند پرواز كنند! و پرواز كردند...
زيرا آنها در تمام اين سالها فراموش كرده بودند كه ميتوانند پرواز كنند.
لطفا مدت زماني را براي خلاصه كردن و بررسي معناي داستان و تفكر درباره اينكه چه درسهايي در وراي آن نهفته است، اختصاص دهيد.
برخي از مردم ميتوانند پرواز كنند، اما فراموش كردهاند كه چگونه ميتوانند؟ بنابراين آنها فراموش كردهاند.
|
|
برخي از مردم اصلا نميدانند كه ميتوانند پرواز كنند، بنابراين آنها هرگز پرواز نميكنند.
|
|
برخي از مردم قبلا پرواز كردهاند، اما فراموش كردهاند كه چگونه اين كار را انجام دادهاند؟ بنابراين آنها هرگز به خاطر نخواهند آورد.
|
|
برخي از مردم ميدانند كه ميتوانند پرواز كنند، اما هرگز تلاش نكردهاند، زيرا ترس، آنها را احاطه كرده است، بنابراين آنها از پرواز دست كشيدهاند.
|
|
برخي از مردم مايلند پيش از آنكه خود پرواز كنند، پرواز ديگران را ببينند، بنابراين آنها ترديد دارند.
|
|
برخي از مردم منتظر كسي هستند تا به آنها ياد بدهد، چگونه پرواز كنند، بنابراين آنها منتظرند.
|
|
برخي از مردم قبلا پرواز كردهاند، اما سقوط كردهاند، از اين رو آنها مدعياند كه پرواز، خطرناك و بيفايده است، بنابراين آنها نق ميزنند و پرواز را ترك ميكنند.
اما...
برخي از مردم هر روز پرواز ميكنند و از فراز آسمان، كساني را كه نميتوانند پرواز كنند، نظاره ميكنند، فقط به خاطر اينكه آنها براي پرواز يك گام برداشتهاند. من درسهاي پرواز را ياد گرفتهام و بارها و بارها افتادهام... اما حالا بالهايم را دوباره يافتهام.
آيا تاكنون پرواز كردهايد؟ اينك ايدهها و دانش خويش را به كار گيريد، زيرا اقدامي بسيار ضروري است.
كسي كه ميخواهد روزي پرواز كردن را ياد بگيرد، ابتدا بايد ايستادن، راه رفتن، دويدن و بالا رفتن را ياد بگيرد. كسي در لحظه پرواز نميتواند پرواز كردن را ياد بگيرد.
برگرفته شده از کتاب راز گلهی نرگس - شکوه قدرت درون نوشته:دکتر سید قوام الدین مهدوی