بابرده له
ورد بیرم...

هه و ر  ره ش  کونی گریانی گیراوه

خور هاتاو ر روی سیله دانی نه ماوه

ئاگر داگیر ساوه به لام زور سر داماوه

.بوووووو..

هه لوی باغی رزگاری له پر راو کراوه

ماتم بو ی له گشت سوچ دا گیر ساوه

دایکی رزگاری به و هویه مزگینی پیدراوه

...

ته رمی  هه لو له  مه لبندیک بزر کراوه 

یان سیسالکه که چه له گه ما روی داوه

پیت وانیه وینی فریزو ره گه زی دا کوتراوه 

...

هه ستی سیر ده و ماتمه دا روی داوه

ماتم گیران ویکرا به لینی مه ریمیان داوه

ئه م بلینه هوی ترسی هه لوی دز دراوه

....

ماتم گیران به وینه منجل به دل ده کولین

داخو که سه ر به فرمیسک و ئاه ده رژین

....

شین گیر زوور له کو مه ل به روژ ده کرین

به لام به پاراوی ئه مه نه دیترا  له م شوین

...

 




نوشته شدهدوشنبه 01 تیر 1394 توسط babrdala

ده زانی بو وا چاره ره شم

شه وی له دایک بونم

مانگ ده ست به دووعا وستا.

...

لام وایه مامانم له کاتی بونم

ته نیا یک بار پشمیبیت

هه والانی  به چاده بی 

تیکرا دمبین کرابن.

...

یان دایکم له به ر ئیش

پاوانه ی شینی بو  نه کردم.

...

یان مورووی وه که زی نه خستم.

...

هوی دیکه ش چاوی پیسه

له کاتی خه وی ناو لانکه.

...

له وانه یه چله وگیر بوومه.

...

یان له روانینی کورپه ییم

لوتیان نه دیم له به ر وردی.

...

واش ده بی باژه له ی کورپه ییم

به ژنی سه منال مردو تف لی نه درابیت.

...

یان چل دانه ی دایکم بو بوونم

نه جوت به لکو تاق هاتبی.

...

واش ده بی له ئالو شه وه منالی

بابم خه نجری له گل به جی ئاودابی.

...

یان شه موله ی شه مموی دایکم

گوبیستی-آ- نه بی -نا- ببی




نوشته شدهشنبه 23 خرداد 1394 توسط babrdala

خاناقا پر له گشت میوانه

هوگریی بروای کون مانه

کاری چاو مالینه پشیله

 دایم له و ده و روو به رانه

ئیستکان ریزی ئه و شوینه

رولیکی دی برو تیر ویبینه.

ریز بونی که وش جیاوازانه

له ره سمی شین گیرانه.

جیا لم خالو و جغزه وردانه  

ئاو رشتنی دوای ئازیزانه

 کار بو خیر وه ریی هینانه .

 له دووکان و بازار و مه یدانه

رِژانی خوارده مه نی باورامانه

دا خوازه ر تیکرژان قدیلکه مانه

 




نوشته شدهشنبه 16 خرداد 1394 توسط babrdala

ده زانی بو وا چاره ره شم

نا تی نه گه شتی هه له یه

...

منال بومه مسیان بو قال نه کردومه

بویه به ر هه له سته کانمان ناناسم...

....

منالی سه ریان تاشیوم و مویان سوتاندوم

  به لیره و موی سه رم مامه له نه کراوه

بو هه ژاران هه رئه مه باوه و زوریش قاوه

...

نانا کاتی زه ماوندی دایکم بیریان نه کردو

گوزه ی شکاویان له ژیر پی به نازنشکاندو

یا به واتی دی...

نا ئه وده م ده وری ته ندوریان نه گیراوه

خیرو به رکه تی له  گه ل خوی نه هیناوه

...

...

 

 

 

 




نوشته شدهسه‌شنبه 29 اردیبهشت 1394 توسط babrdala

 

پاداش نیکوکاری
چند روزی به آمدن عيد مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.

استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری درسها...

بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخر سالی دیگه بسه!

استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.

استاد 50 ساله ‌مان با آن كت قهوه‌اي سوخته‌اي كه به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم.

من حدودا 21 یا 22 سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو" که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.

استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم...

اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.

نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم.

از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...استاد حالا خودش هم گریه می کند...

پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما ...

حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم.

آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند.

بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد، 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان.

اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس.

بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من.

گفتم: این چیه؟

"باز کن می فهمی"

باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!

این برای چیه؟

از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند...

راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان!

مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین !!!

راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می دهد.

روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم...

چه شرطی؟

بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده دار است.

***




نوشته شدهشنبه 26 اردیبهشت 1394 توسط babrdala

 درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند .کریم خان گفت : این اشاره‌ های تو برای چه بود ؟درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم .آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه می‌خواهی ؟درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است !چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت . خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌ خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد !روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت .ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت : نه من کریمم نه تو ؛ کریم فقط خداست ، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست . . .

 




نوشته شدهشنبه 26 اردیبهشت 1394 توسط babrdala


گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.

او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه دزد دین! اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.

 




نوشته شدهشنبه 26 اردیبهشت 1394 توسط babrdala

 عبید زاکانی

خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»گفت:.... می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم





نوشته شدهشنبه 26 اردیبهشت 1394 توسط babrdala

چشمه

 مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد ،کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند .سنگ زیبایی درون چشمه دید .آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد .در راه به مسافری برخورد کرد که از شدت گرسنگی با حالت ضعف افتاده بود .کنار او نشست و از داخل خورجینش نانی بیرون آورد و به او داد .مرد گرسنه هنگام خوردن نان ،چشمش به سنگ گران بهای درون خورجین افتاد . نگاهی به زاهد کرد و گفت :« آیا آن سنگ را به من می دهی ؟ »

زاهد بی درنگ سنگ را درآورد و به او داد .مسافر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید .او می دانست که این سنگ آنقدر قیمتی است که با فروش آن می تواند تا آخر عمر دررفاه زندگی کند ، بنابراین سنگ را برداشت و با عجله به طرف شهر حرکت کرد .چند روز بعد ، همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت :« من خیلی فکر کردم ، تو با این که می دانستی این سنگ چه قدر ارزش دارد ،خیلی راحت آن را به من هدیه کردی . »بعد دست در جیبش برد و سنگ را در آورد و گفت :« من این سنگ را به تو برمی گردانم ولی در عوض چیز گران بهاتری از تو می خواهم .به من یاد بده که چگونه می توانم مثل تو باشم ؟ 





نوشته شدهشنبه 26 اردیبهشت 1394 توسط babrdala

ئه لین که له شیری به لام 

بی وه خه ت ئه خوینیت 

باش وایه سه رت لی ببرین

بیزار له به ر هه لست بیرین

...

ئه لین وچانت نیه،دا نا مرکیی

ناخه ویی مادام به بی وه ختی

 نویژیی شیوان ئه ت خه وینین

تاکوو شیت بی مه ش رزگار بین

...

ئه لین بپوشه ره نگی دل  و جوانکار

به لام نه ره نگی که سک له دوی دیار 

زه ردباشه تا جییا بی له هه والو و یار

با شارت ناکین نه یک به لکو به هه زار

...

بومه بالنده ی بی خیر قه له ره شه

ره نگ جوانی به لایه که س لام نایه

ئه لین ره نگ خیر و ده نگت  به لایه

دلسوزی نیه و هه روه لست به لایه

...

پیم ئه لین کوندیئخوینی له ویرانه 

به دشومیت له زار هه راو هوریایه

به لام بزانن من کوند نیم هومامه

 به خت به خشی شاهانه کارمانه

...

ژوماره ی زورن  لام سیزده ن 

پازده ت به سه ر دا ئه که ین

له دوژمنی "زیاده"ت پی نالین

...

 




نوشته شدهجمعه 18 اردیبهشت 1394 توسط babrdala
.: Weblog Themes By www.NazTarin.com :.




💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران