
سياوش كسرایی از دانش آموختگان مکتب نیما بود وتا نیما درقید حیات بود با او دیدارهای منظّم داشت. «به سبب نشر سرودها ... دوستان فراوانی درمیان اهل شعر وادب یافت:نادر نادرپور، سهراب سپهری، احمد شاملو، ایرج افشار،فریدون مشیری، رضا ثقفی، فروغ فروخزاد ، م.ا. بِه آذین ومانند آن ها. به آذین مترجم «جان شیفته» بعدها از دوستی خود و کسرایی، که وسعت بسیار یافت، یادهایی کرد. یادهایی آمیخته با انتقاد، از قدرت خیال و حسّ شاعرانۀ او با تحسین سخن می گوید:آن چه می گفت نغمه و نالۀ روزگار بود . با امید و تلاش رهایی . درست همان که می بایست باشد.»(عابدی،1379:20) وی از نسلِ اولِ شاعرانی است كه به دنبالِ نيما راه پيمودند، او از جمله چند جوانِ نوجويی بود كه در دهه ی بیستم به حلقه ی نيما راه يافتند و از مصاحبت با او برخوردار شدند . اين آشنايی و مراوده ، ذهن و زبانِ شاعر را طبعاً همسو با نيما و نظرياتش می كرد. امّــا برغالب اين گروندگان به نيما،گرايشی رمانتيك غلبه داشت. اين گرايش كه بعدها به «كلاسيك جديد» يا «نو قدمايی» موسوم شد، از نظريات نيما، عدم تساوی طولی مصراعها را به ارث برده بود و به بسياری ازآداب و ادب كلاسيك وفادار بود و نوآوری های بنيادين درآن جلوهای گهگاهی داشت. همين ويژگی ها بود كه توانست اين شعرها را چه در نزد شاعران كلاسيك و چه در نزد توده مردمی كه هنوز برپايه اصول زيبايی شناسانه ادب كلاسيك و به ويژه مكتب عراقی، شعررا می سنجيدند، مقبول جلوه دهد. اين مقبوليّت درتاريخ ادب معاصر به سود جريانِ شعرنومنجر شد. اين جريان، كاركردی تاريخی نيزداشت و توانست نقشی واسط و ميانجی گرايانه ايفا كند كه درفرجام خود به تقويت و رشد بيشترشعرنو منجر شد. از اين جريان، فارغ از نقش تاريخی، آثار بسیار زیبا و با طراوتی به يادگار مانده است.
در آن روزگار امّا، عامل ديگری نيز در كار بود كه بربخشی از اين جريان كارگر افتاد و مُهر و نشان خود را بر شعر دستهای از اين كوشندگان و جويندگان برجای گذاشت. پرداختن به موضوعات سياسی و اجتماعی و مضامين انتقادی را به شعر راه دادن، سنتی بود كه در انقلاب مشروطه و سالها وشرايط پيش و پس از آن ريشه داشت. امّا بيان و ابزار اين مسايل از منظری ايدئولوژيك و در چارچوبهای حزبی يا از پيش تعيين شده، به ويژه از دهه بیستم به بعد جلوه كرد که اشعار کسرایی هم از این ویژگی ها برخوردار است.
همه مي دانيم كه زندگي وآفرينش هنري كسرايي پيوندي تنگاتنگ با فعاليّت و مبارزه سياسي اجتماعي اوداشت و«هرچه ازسال های اوّل دهه ی 1340دور می شویم، شعرش سیاسی تر و بی پرواتر می شود.»(همان :23) در اين رهگذر از همان زمان كه بانگ برداشت:«سگ رامي شده ايم، گرگ هاري بايد! »(خانگی/395)، همواره از دو سو مورد هجوم بود: از يك سو برج عاج نشينان « هنر براي هنر» كه كمترين رايحه ی سياست مشام هنريشان را به شدت مي آزارد، و از سوي ديگر يكه تازان و مطلق گرايان عرصه ی قدرت كه هنر را جز درخدمت سكّه رايج بازار سياست نمي پسندند و ادبيّاتي درتوجيه مصالح و منافع و درمدح تبه كاري هاي سياسي خود مي خواهند.
شعركسرايي اگر چه از اين عرصه ی كارزار آن گونه كه خود نيز معترف است بي لغزش عبور نمي كند و زخم ها برتن مي گيرد ، امّا هرگز معطل اين دو تلقي مطلق گرايانه از هنر نمي ماند و درهر دوره با توشه اي تازه از تجربه ی هنري خود "پلي به ساحل آينده" مي كشد. قابل توجّه است كه اين دو برداشت مطلق گرايانه از هنر در ميهن ما تنها منشأ بومي ندارد، بلكه متأثّر از جدال طولاني بر سر مسأله رسالت و تعهد هنر و هنرمند در اروپاست. امّا در اين زمينه نيز مانند هر مقوله و مفهوم برگرفته از تمدن مغرب زمين ، فرهنگ افراط و تفريط در جامعه ما به آن ابعادي اغراق آميز بخشيده است.
شعر سیاوش سیاسی است،« امّا تاریک نیست. از فضای های رنج آور خاصّی پیام و سخن دارد . امّا ارمغانش تیرگی نیست» ( عابدی،379 :46) وی بر این باور است که در صورت تغافل ریشه های وی در دل خاک رنجور خواهد شد امّا گر مددی باشد بازوان وی"نیایشگر نور" خواهد بود و دل تنگ وی در دامن کوه"آفتابی" خواهد شد. علی رغم این، اگر وی باعث شده تا پای وی در گل باشد جای نگرانی و اندوه نیست زیرا"عطرها"ی هستند که از وی به پرواز در آیند:
آفتابا مدد کن که امروز
باز بالنده تر قد برآرم
یاری ام ده که رنگین تر از پیش
تن به لبخند گرمت سپارم
چشم من ، شب همه شب، نخفته است
آفتابا قدح واژگون کن
گونه رنگ شب شسته ام را
ساقی پاکدل پر ز خون کن
گر تغافل کنی ریشه من
در دل خاک رنجور گردد
بازوان مرا یاوری کن
تا نیایشگر نور گردد
تا بهایی ز گلچین ستانم
خارهایم برویان فراوان
بر تنم ای همه مهربانی!
خارهای فراوان برویان
شادی ام بخش و آزادگی ده
تا زمین تو دلجو کنم من
پر گشایم به روی چمن ها
باغ های تو خوشبو کنم من
ابر بر آسمان می نویسد :
عمر کوتاه و شادی، چه بی پاست
بی سر و پا نمی داند افسوس
شبنم زود میرا چه زیباست
با شکوفایی من بر آمد
زین همه مرغ خاموش، آواز
پای منگر ز من مانده در گل
عطر ها بنگر از من به پرواز
بر سرا پرده ام گرچه کوچک
آسمان چتر آبی گرفته است
وین دل تنگ در دامن کوه
خانه ای آفتابی گرفته است
آفتابا غروب تو دیدم
خیز از خواب و کم کم سحر کن
سرد بوده است جان من اینجا
گرم کن جان من گرم تر کن (با دماوند خاموش/315-313 )
عابدی درباره ی جایگاه شعر سیاسی وی چنین می نویسد:« در نوع شعری که کسرایی بدان دل سپرد ، یعنی شعر سیاسی هیچ کس را در دورة معاصر ، هم آورد و هم وسعت او نمی شناسیم . البتّه اگر روی کردهای اجتماعی – تغزّلی شاعرانی چون ا. بامداد ، م.امید و م.سرشک را از مقولة شعر سیاسی نشمریم – که نمی شمریم.» ( عابدی،379 :47)
از نظر كسرايي اگر بايد زندگي را انساني تر كرد، پس بايد قبل از آن سياست را انساني تر كرد. رها كردن سياست، آن را از زندگي حذف نمي كند، بلكه آن را خشن تر و غيرانساني تر مي سازد و هنر در اين رابطه فارغ از مسئوليت نيست. سياستي كه با فلسفه ، دانش ، اخلاق ، هنر ، و همه مضامين انساني زندگي بي پيوند باشد،البتّه سياستي ملال آور و سرانجام ضد انساني از كار در خواهد آمد و شعر كسرايي نه عليه سياست، بلكه عليه چنين سياستي است.
علاوه بر مسایل سیاسی ،اشعار وی ، رویکرده های دیگری نیز در بردارد ودرباره ی آن ها، نظریّه های وجود دارند به عنوان نمونه یعقوب شاهی می نویسد:«شعر کسرایی شعری است عاشقانه، اجتماعی،کمابیش حماسی،که همواره شیفتۀ زندگی وامید وزیبایی وبهروزی،انسانهاست. وی همیشه سرایندۀ روشنی و امید بوده است و آرزوی دیگرگونی زندگی و رسیدن به فردای درخشان، تقریباً در سرتاسر سرودهایش موج می زند. دیدگاه ویژه و زبانی سادۀ، بی پیرایه و زیبا، وگاه کم توان داردکه به درک عامۀ مردم نزدیک است. از ویژگیهای دیگر شعر کسرایی«مناسبت سرایی» وهمراهی با تب وتابهای اجتماعی وسیاسی است.»(یعقوب شاهی،1373: 146-145)
نه بدین "دم" و آن ،"آن" ،
به سالیان ،
نارام،
پشت چهره ی آرام،
بحر و بر،
بریدی
تومار علم و آزمون
در نوردیدی
و
توفنده دل
چونان موج
خروشان
ماندی
از سپید تا شامگاه،
از غروب تا پگاه ،
مرغان دریایی ،
مژده می دادند،
چرا که ابر سترون بارید
رود خشک ، جوشید
و دریای ساکن
غرید
...
بمان بمان
که فردا
ما بهار را در آغوش می کشیم ( ستارگان سپیده دم/736-738)
حال بررسی نگاه دیگر منتقدان به شعر کسرایی هم ضروری به نظر می رسد، لنگرودی اشعار وی را چنین تحلیل می کند:« سیاوش کسرایی تا آخرین روزهای انقلاب ، گام به گام مبارزات انقلابی توده ها پیش می رود و در آخرین سروده هایش به روزمرّگی دچار می شود و اشعاری می سراید که حتّی درحوزه ی شعر متعهّد هم کاربردی ندارد ،چرا که توده ی مردم و انقلابیون در سال 1357، آرزوهای دیرین او را زندگی می_ کردند و شعر او، دیگر نه پیشتاز، بلکه دنباله رو مردم بود، لذا دیگر جذابیتی و چندان بازتابی نداشت.»( لنگرودی ، 1378 : 560) امّا باید متذکّر شد وی درسال های واپسین زندگی در غربت بود و « رنج ها و اندوهای دوری از میهن[کسرایی دوستدار بی ملال ایران بود] چنان به تار وپود کلام شاعرانه اش پیچیده بود که جایی برای اندیشة زبان به چشم نمی آمد. کسرایی با هدفی که از شعر طلب می کرد، در آغاز، تنها حضور اندیشه ای را که بدان اعتقاد داشت، سرود. زمانی هم که به پایان راه رسیده بود، و تنها فرصت های اندکی در پیش روی داشت، سرگذشت دردمندانة خود را به شعر در آورد . دیگر چه باقی می ماند؟»( عابدی،379 :48) رضا براهنی نیز بر این باور است که« مضمون کسرایی از خود او دور است و کلّی بافی کسرایی از این جا ناشی می شود که کسرایی به تجربه درباره ی مضمون مورد نظر خود حرف نمی زند، این مضمون در ضمیر ناخود آگاه او رسوب نکرده است، بلکه گویی کسرائی ، آنچه را که از دور شنیده است، درشعرش به مردم تحویل می دهد، نه آنچه را که از نزدیک تجربه کرده است. طوری که کسرایی وضع مردم «اعماق»مردم واقعی را، از زبان کلفت و نوکری شنیده است و البته اشکی هم نثار آن شنیده ها کرده است، ولی آیا او خود یکی از آن مردم«اعماق» هست یا نیست ؟» ( براهنی، 1347 : 452 ) امّا آن چه حایز اهمّیّت ،این است که بگوییم در این داوری براهنی منصفانه قضاوت نکرده و از گفته های وی چنین استنباط می شود که وی تمام اشعارش را در دیار غربت سروده و مضمون آن ها را نیز ازگفته های دیگران گرفته باشد ، صرف نظر از این که کسرایی بیشتر ایّام عمرخویش را در میان مردم رنجدیده سپری نموده است، اشاره به موضوعات مردمی و حقیقت حاکی از این مسأله است،از جمله شعری که"برای پدر"سروده است وکارگران مشغول به کار را با ابزار کار در آفتاب سوزان نشان داده است:
دشت عطش نهاد
راه پرآفتاب
پرواز باد گرم
خورشید بی شتاب
خاموشی وسیع
تک چادر سیاه
شن ریزه های داغ
چشمان خشک چاه
طرحی ز چند مرد
بر پرده غبار
یک کوزه چند بیل
فرسودگی و کار (آوا/28)
یا در شعری که دختری شالیکار را در حال شستن پا، بر روی تخته سنگی که برای آلوده نشدن مجدد پا، زیر پا قرار داده و پس از شستشوی پا روی آن نشسته و با گسیوان افشان، نظاره گر شالیزار است و از کار طاقت فرسای روزانه شاکی است، به تصویر می کشد تا جای که نقّاش زبردست می تواند با خواندن این اشعار و دیگراشعار ، تصاویر را در ذهن خویش مجسّم نماید و تابلوی زیبا نقّاشی کند.
آسمان ریخته در آبی رود
طرح اندوه غروب
دختری بر لب آب
روی یک سنگ سپید
زیر یک ابرکبود
پای می شوید، پاهای گل و لای اندود
پای می شوید و می اندیشد :
«کار
کار در شالیزار »
در دل رود کبود
می دود سو سوی تک اختر شام
و از آن پیکر تار
که نشسته است بر آن سنگ سپید
گیسوانی شده افشان بر آب
نگهی گم شده در شالیزار (آوا/ 33-32)
امّا،آن چه حایز اهمیّت است این است که خود رضا براهنی پاسخ خود و دیگر منتقدان را بدین گونه هم می دهد. وی می نویسدکه:«نیماگفته است که باید خود را به جای شاعری که ازش صحبت می کنیم، بگذاریم تا بفهمیم او چه می خواهد بگوید. بگمانم کسرائی می کوشد شاعری اجتماعی باشد و می خواهد در چارچوبۀ ایدئولوژی خاصی، جهان بینی اجتماعی خود را عرضه کند. گرچه من با این نوع محدود کردن زندگی در قالب ایدئولوژی اجتماعی مخالف هستم، ولی می خواهم دربارۀ کسرائی در موقعیتی که او هست داوری کنم نه در موقعیّتی که من خود هستم و یا انتظار دارم کسرائی باشد.» (براهنی، 1347 : 465-464 ) این منتقدین«مؤلف را از صحنۀ اثر بیرون کرده اند»(شمیسا، 1381 : 24) امّا لازم به نظر می رسد در پاسخ این گونه منتقدین گفته شود، که گوشه ی چشمی هم به هرمونتیک جدید داشته باشند که از عدم قطعیت معنی سخن می گویند .«ذهن خواننده متغیّر است و معنی متن ثابت نیست بلکه همواره در نوسان است . بهترین مثال عدم قطعیت معنی یا حداقل چند معنایی بودن متن در ادبیّات سنّتی ما دیوان حافظ و در دوران معاصر بوف کوراست که در آن هرکس نیّت مؤلف را به نحوی دریافته است .» (همان :272)
به باور نگارنده سياوش كسرايي درپاره ای از شعرهایش از جمله منظومه ی «مهره ی سرخ »تولدي ديگر در شعر خود پدید مي آورد. امّا دريغ كه اين تولّد با مرگ شاعر به خاموشي مي گرايد و مهره ی سرخ در زندگي هنري او بي همزاد مي ماند. ما از اين پس كسرايي و پيامش را در زندگي سهراب هاي حقيقي و در پيرامون خود ملاقات خواهيم كرد. آن ها كه از نزديك با بي تابي ها، دغدغه ها و شور و شوق عميقاً انساني او آشنا بودند مي دانند كه او نه تنها در لحظه هاي آفرينش هنري كه به يك معنا در همه زندگيش شاعر بود. او از يك سو آرش وار «جان خود در تيركرد» (منظومه ی آرش کمانگیر/115) و از سوي ديگر سهراب وار و دشنه در پهلو به جاودانگي تراژيكي درآرزوهايش پيوست. سياوش كسرايي همدم وفادار رنج ها ، اميــــدها و نااميدي هاي انسان عصر ما بود. او صداي مردم ما بود و هست با مردم بودن هم امتیازی والا برای شاعر است و با تعمق در اشعار وی به روز بودن اشعار وی را باید استنباط کرد که آیا به روز مرّگی رسیده اند و جذابیّت دارند یا خیر؟یا این که باید روزگار را درک کرد و آن را با اشعار وی سنجید؟حال نمونه ای از دفتر شعر"هوای آفتاب":
دريا! دوباره ديدمت ، افسوس بي نفس
پوشانده چشم سبز
در زير خار وخس
دامن كشان به ساحل بيرون ز دسترس!
دريا! دوباره ديدمت ، آرام و بي كلام
دل تنگ و تلخكام
در جامه كبود سراپا نگاه و بس
ابري است چشم تو
ابري است روي تو
تا ژرفناي خاطر تو ابري است
خورشيد گوييا
در عمق آب هاي تو مدفون است
امّا به هر دمي كه چو سالي است در گذر
من آفتاب طالع
من آسمان سبز تو را مي كنم هوس
موجت كجاست تا به شكنهاي كاكلش
عطري ز خاك و خانه خود جستجو كنم
موجت كجاست تا كه پيامي به صدق دل
بر ساكنان ساحل ديگر
همراه او كنم:
كاين جا غريب مانده پراكنده خاطري است
دلبسته ی شما و به اميد هيچكس!
دريا! متاب روي
با من سخن بگوي
تو مادر مني ، به محبّت مرا ببوي
گرد غريبي از سر و رخسار من بشوي
دريا! مرا دوباره بگير و بكن ز جاي
بگذار همچو موج
بار دگر ز دامن تو سر برآورم
در تندخيز حادثه فانوس، بركشم
دستي به دادخواهي دل ها درآورم
دريا! ممان مرا و مخواهم چنين عبث!
در پشت سر مخاطره ، در پيش رو هلاك
مرغ هوا گرفته و پابستگي به خاك
بر اشتياق جان
سدّي ز پيش و پس!
باري
من موج رفته ام
امّا تو اي تپنده به خود ، تازه كن نفس
بشكف چو گردباد و گل رستخيز باش
با صد هزار شاخه فرياد سر برآر
مرغ بلند بال!
توفان در قفس!» (هوای آفتاب/900-898)
آرمان گرايي انساني به عنوان عنصري پايدار و اگرچه با مضامين مختلف درهنر معاصرما به تجلّي در مي آيد. كسرايي از زمره شاعراني است كه در شعر خود تا به آخر به اين آرمان گرايي وفادار مي ماند. كسرايي خود را در حصار محذورات هنرمندانه گرفتار نمي كند وگاه بي دغدغه نام و ننگ به قول خود« با رداي سرخ به كوچه و ميدان مي زند.» (چهل کلید/613)
او در شعر«به سبزجاودان من»برخوردي صريح با شيفتگي آرماني خود وتاواني كه به خاطر آن مي پردازد، دارد:
.....
در آن میان كه جز
خطر نبود
مرا به تخته پاره ها نظر نبود
نبودم از كسان كه رنگ و آب دل ربودشان
.........
اگر تو پوششي پليد يافتي
ستايش من از پليد پيرهن نبود
ستايش من از تو بود
نه جامه ، جان انقلاب را ستوده ام
كنون اگر ز خنجري ميان كتف خسته ام
اگر كه ايستاده ام و يا زپا فتاده ام
براي تو ، به راه تو شكسته ام....... » ( هوای آفتاب/833-834)
امّا با این اوصاف باید گفت سیاوش کسرایی شاعری هنرمند و توانا است و اشعارش از لحاظ انسجام کلام و مضامین بلند بسیار عالی و بی نظیر است.