زمین شهری داشتم فروختم تاخانه ی مسکونی فرسوده ای که داشتم بازسازی کنم.با کلاهبرداری بنگاه شش میلیون تومان زیر قیمت ان هم بدین شیوه که اول زمین من را قول نامه کرده بودند ازمن خریدند.... نقشه ای سه طبقه طراحی کردم.هزینه ساخت کل واحدرا پنجاه و چهار میلیون براوردکرده بودند .خانه ای چسپیده به خانه خود, اجاره کردم وازم تعهد گرفتند هرگونه مسولیت تخریبی برعهده ی خودم باشد. با اداره هماهنگی کردم که درصورت امکان به مدت هفت ماه یکباب خانه ی سازمانی به من بدهند اما ریس وقت اداره باآن که چندین واحدخالی داشتند موافقت نکردند.
خانه جابجا شد. منزل مسکونی خویش را درمدت حدود یک ماه تخریب و پی ریزی و اسکلت بندی نمودم.شروع به بتن ریزی سقف هانمودم. در سقف دوم نزدیک چهل وهشت میلیون توان هزینه کرده بودم پول داشت تمام می شد بدهکاری هم داشتیم. شش میلیونی که باقیمانده بود در دو صندق قرض الحسنه سپرده گذاری کرده بودم برای وقت اضطراری.پول تمام شده بود. راه چاره ای نمی یافتم. همسرم خواست طلایش که ارزش یک میلیون نیم بها داشت بفروشد و سقف سوم را بتن ریزی کنم. خیلی اسرارکرد .من هم تاکید داشتم برای وقت ضروری بماند. با اسرار وی طلا ها را فروختیم و سقف سوم را هم بتن ریزی کردیم. سپرده ها را نیز دراین فاصله هزینه ی بدهی ها کرده بودیم.نانی دربساط نمانده بود. چیزی ناقابل نزدیک دویست هزار تومان برای هزینه ی معاش زندگی باقی مانده بود. بقیه حقوق هزینه پرداخت وام ها بود. واحدمسکونی,هم تنها یک اسکلت بود.حال از کجا پول بیاورم کار را به اتمام برسانم. کسی نداشتم. بستگان مرامورد تمسخر قراردادند. دوستان قدیمی سر نمی زدند.شب ها خوابم نمی برد . غم وغصه لاغرم کرده بود و جسه ام مورد تمسخر دیگران بود.بستگان اگر ازکنارم رد می شدند تنها سلام خای می کردند و از کنارم رد می شدند. خوراکی در منزل به اندک رسیده بود . همسرم مدیریت هزینه منزل را برعهده گرفته بود و با ان پول اندک زندگی را می چرخاند. شب ها خوابم نمی برد در مدت چهار ماه چهار ساعت نخوابیده بودم. از خواب به هال، و از ان جابه راهرو سپس به حیاط می رفتم و شب ها به ان اسکلت ها نگاه می کردم و خود و منهدسین که هزینه را بد براورد کرده بودند نفرین میکردم. دوباره داخل منزل می شدم همسرم بیدار و دنبالم می امد و مرا دلداری می داد.شبی نبود که وی از من غافل باشد. شب وروز با من بود مرا دلنوازی می داد. حالم ببسیار بد شده بود و قرص ضد استرس مصرف می کردم. به غیر از همسرم، همدم ویاوری نداشتم. در صورتی که خدا ار شکر قبلا منزل ما خانقاه بستگان بود. کجایند ان مگسان دورشیرینی؟ همسرم در طول کار مثل کارگرکار می کرد. مادرم نیز هر دوهفته برایمان میوه می اورد. عجب چاهی برای خود کنده بودیم. رهگذری تعریف کرده من ازکناراین خانه عبور کردم صاحب خانه با چوب مشغول کندن زمین بودودر فکر بود رفتم منزل خواهرم وبرگشتم ان مرد رادرهمان حالت دیدم و دلم به حال وی گریست. در ان زمان موقعیت های شغلی خوب برایم پیش امده بود ولی امتناع می رزیدم. حدود شش ماه سپری شد. همسرم نگران وضعیت من بود. زمستان هم دران خرابه نمی توان زندگی کرد.... باگریه به بستگان زنگ زده بود و درخواست پول کرده بود. وقتی به منزل برگشتم به من خبر داد که به بردرانت زنگ زده ام و طلب کمک کرده ام. هرکدام مبلغی وعده داده اند. . مبلغی از ان ها گرفتم و در عرض بیست روزی طبقه پایین را اماده کردم. نقل مکان کردیم. خانواده و من روحیه ی خاصی یافتیم. ماوای برای زندگی و ارامش یافتیم. خدا را شکرگزار شدم و دعاو نیایش را بارغبت بیشتری انجام می دادم .بستگان دوباره سر و کله شان پیدا شد.دنیاعجیب است. مدت یک هفته از این موضوع نگذشته بودکه مادرم با پیگیری های مستمر من توانست یک وام مهر را برایم ردیف کند و خودم نیز یک وام مسکن گرفتم. در عرض دو ماه دو طبقه دیگرنیز تعمیر و بهره برداری رسیدند. تا جای که مراسم شب یلدا را درطبقه بالا برگزار کردیم.
( داستان واقعی وبسیارخلاصه شده است)
حال:
هرگزناامید نباشید خدا بندگان خود را فراموش نمی کندگر چه ما بعضی از وقت ها وی را فراموش می کنیم پس هر گز از خدا فاصله نگیرید.
همه ی بستگان مگس نیستند و در مشکلات ان ها را طلب کنید و بخواهید.
پشت سر هر مرد موفقی زن موفق و وفاداری هست.
از کارها بزرگ نترسید چون خودتان بزرگ هستید.
در باختن مال دنیا مواظب باشید خودتان را نبازید.
برد