شنا گری ماهردر کلبه ای کنار رودخانه زندگی می کرد.روزی
در دوردست رودخانه قالیچه ای مخملینغوطه ور درآب را دید
زمستان بود وسرد. با خودگفت:شب های پیا پی از سرما
لرزیدم این قالیچه مخملین زیبا می تواند به گرم کردن کلبه ام
کمک کند پس درون رودخانه سرد شیرجه رفت و از لاب لای
شتابان آب گذرکرد و قالیچه مخملین را به چنگ آورد هنوز اندک
زمانی نرسیده بود که فریادو شیون سر دادبه دادم برسید!
نجاتمدهید!هم ولایتی هایش که درکنار ساحل بودنند گمان
بردندبه خاطر سنگینی قالیچه نمی تواند آن را در اب بکشد
فریاد کنان صدایش زدند:چرا قالیچه را رها نمی کنی؟
او بی درنگ پاسخ داد:من او را رها کردم او را رها نمی کند
آنچه او قالیچه ی مخملین جلوه کرده بود در واقع خرس
آبی بود که او را گرفته بود ورها نمی کرد.شبیه اینحادثه ها
برای بسیاری از ما رخ می دهد."مادر پی ثروت ،دارایی،لذت و
قدرتمی دویم به این خیال آسایش به همراه می یاورد.زمانی
که به آن ها می چسپیمتازه در میابیم که در دامشان گرفتار
شدیم هر چه تقلا می کنیم خودرا رها کنیم راه گریزی
نمی یابیم.(جی پی واسوانی:
تقلایی برا روح ؛ص۱۴۸)