
« در واقع می خواستم کنار آن ها بودم . من و امثال من دستی روی شانه ی آن ها می گذاشتیم»
« نیکی میرزایی»
بانوی کوبانی
خورشید سینه ام خانه ی تپش های عشق وزندگی
با من شب و روز کوبانی پر ستاره است
بانگ بلند رزم من آواز زندگی است
من سرود پر نشاط کوچه های ویران کوبانیم
رود روان بی واهمه از کریهه جهل
با من سخن از آوای دلتنگ مرگ مگو
من سحر زاده ی باغ آیینه هایم
هرگز خاموش نمی شود
شعله های ترانه ی سرود آزادیخواهیم
من در خزان و زمستان باد پرشکوه بهار و رهاییم
همراه من بیا،
همراه من بیا
به کوه
آنجا که خاک من دشت شقایق است
و گسیوان بلند رویاهای من
در گیسوی بهم بافته ی دخترک های کوبان
سوسن و بنفشه و لاله می کارد
من بغض کهنه ی ابرهای آواره ام
با کوله باری از غرور و شهامت و نشاط
شعر بلند نزد من
شعله وارترین آوازه هستی را سرود می خواند
در یاد من همیشه آفتاب سرخ پیروزی نشسته است
بانوی دیر آشنای آزادی
من بانوی پر آوازه ی دشت رزم و عشق و زندگی
زیبا ستاره و بانوی کوبانم
من رزم را زندگی می کنم
بی ننگ بردگی
و تا لحظه ی به تو ، ترانه خوان کوبانم
رقص و عشق و هستی را رقص جاودانه خواهم کرد.