.... تا این کار ها را انجام دادیم بقیه ی دانش آموزان هم یکی یکی رسیدندو صف گرفتند و خودشان به ترتیب پایه ها ایستادند آن روز سر صف هیچ برنامه ای نداشتیم چون ساعتی از کلاس گذشته بود بچه ها مقداری خسته و هوا گرم بود. بچه ها به کلاس رفتند و هر کدام در جای مناسب نشستند . پس از سلام و احوال پرسی و معرفی خودم از بچه ها در مورد چگونگی سپری شدن تابستان ساعتی گذشت و از بچه ها خواستم به منزل بروند و مقداری خوراکی بخورند یا آن ها ی که خوراکی همراه دارند بخورند. بچه ها همه رفتند .
کلاس روز اول مدرسه
تا این کار ها را انجام دادیم بقیه ی دانش آموزان هم یکی یکی رسیدندو صف گرفتند و خودشان به ترتیب پایه ها ایستادند آن روز سر صف هیچ برنامه ای نداشتیم چون ساعتی از کلاس گذشته بود بچه ها مقداری خسته و هوا گرم بود. بچه ها به کلاس رفتند و هر کدام درجای مناسبی با توجه به شرایط لازم نشستند . پس از سلام و احوال پرسی و معرفی خودم و بچه ها در مورد چگونگی سپری شدن تابستان ساعتی گذشت و از بچه ها خواستم به منزل بروند و مقداری خوراکی بخورند یا آن ها ی که خوراکی همراه دارند بخورند. بچه ها همه رفتند . من هم نیمروی ساده آماده و چای نوشیدم و در این فکر بودم امسال باید شرکت تخم مرغ دایر و هی ... . هنوز غذایم را نخورده بودم که سرو صدای بچه ها در حیاط پیچید. به خود فکر کردم در این جا استراحت معنای ندارد-بچه ها امسال کتاب و مدرسه را پیمانی(قون ترات) گرفته اند تا زود تمام کنند و بروند- باید بلند شوم بچه های که شاید در بهار از ترس کلاس فرار کرده بودند و آرزوی تعطیلی مدرسه را داشته اند، امروزه از جهت علاقه یا از ترس کار مزرعه فرار و مثل پرنده ای که از ترس به قرقی پناه می برد به کلاس آمده اند. دوباره کلاس که چهار پایه بود و تنها پایه ی پنجم نداشت شروع شد . بچه ها با خنده وارد کلاس شدند و نیم نگاهی هم به من داشتند وانمود می کردند که معلم امسال ما چگونه خواهد بود!.در خصوص بهداشت دست و دهان و کرم زدن به صورت ها و موی سر ژولیده امروز چیزی نگفتم مبادا بچه دلگیر شوند، ترجیع دادم امروزه بچه ها همچنان به شادی سپری گردد. بعد به اسرار بچه ها کتاب ها درسی را توزیع کردیم و از آن ها خواستم اسم خودشان را روی کتاب ها بنویسند. آخر چه بنویسند انگشت آن ها سفت و دست ها از کار های روزانه خشک تا جای که تا پایه ی سوم فراموش کرده بودند که چگونه مداد و خودکار به دست بگیرند. هر چند در روان خوانی مشکل کمتر بود و بعد اشاره خواهم کرد،خود برای تعدادی اسمشان را روی کتاب ها نوشتم و دل خوشی دادم که نگران نباشند و از هرگونه سرزنش آن ها اجتناب ورزیدم و گفتم:دوباره آماده می شوید هرچند خودم هم نگران بودم که چگونه می توان به همه این دانش آموزان دوباره خواندن و نوشتن آموخت.
پس از زنگ تفریح که خودم هم نفسی تازه کردم بچه ها به کلاس آمدند، از بچه ها خواستم همه درس اول را باز کنند و روخوانی کنند. من هم از دانش آموز پایه ی اول خواستم به تصاویر صفحه اول کتاب فارسی قدیم که "کلاس درس" بود نگاه کنند و آن را بگویند. یادم هست آن دو شاگرد که یکی از آن ها نامش امید دارای جثه ی قوی و دیگری فامیلش رسولی بود ولی وی جثه ای کوچک داشت، تا گفتم می دانی در این صفحه چه می بینی؟ گفتند : بخوانیم . گفتم :بله.- باهم دونفری با سرعت مثل بلبل خواندند- : به نام خدا، تخته سیاه ، گچ ، تخته پاکن ، دانش آموز و... بعد صفحه ی دیگر را باز کردند و فوراً خواند :سگ در باغ گردش می کند . سگ گربه را می بیند و... تقریباً شش لوحه ی اول را خواندند بدون این که من چیزی بگویم و خواندن آن ها را قطع کنم، شروع کردند به خواندن بقیه لوحه ها ، تصاویری که به هم پایان و هم آغاز و صدا آموزی و کلمه آموزی کمک می کرد، در چند دقیقه دوازده لوحه را برای من خواندند. دستشان درد نکند. کارحدود چهار هفته من را در چند دقیه کامل کردند. با صدای بلندگفتم: تشویق. همه بچه ها شاد و سرحال شدند. سوال کردم از کجا یادگرفته ای؟ گفنتد : سال گذشته غیر رسمی به کلاس می آمدیم و وقتی که راهنمای تعلیماتی می آمد به منزل فرار می کردیم که برای معلم مشکلی ایجاد نشود. گفتم: هزارآفرین به طرز خواندنتان .
از پایه های دیگر سرو صدا بلند شد به خصوص پایه چهارم؛ گفتم: کی می خواند؟ تمام دانش آموزان به غیر یک نفر همه آمادگی خود را اعلام کردند . اسم یکی از دانش آموزان را دوباره پرسیدم، گفت :–لقمان ستیزه- گفتم :بخوان . بسیار خوب شروع و به اتمام رساند. دست ها یکی پس از دیگربلند و شروع به خواندن کردند به غیر از آن تک نفر . گفتم: بخوان گفت خوب نمی توانم به وی نیز کمک کردم تا جند سطر را روخوانی کند. کاری به مهارت های فرازبانی دانش آموزان زیاد نداشتم بیشتر به فکر مهارت های زبانی بودم هرچند آن وقت ها این دو اصطلاح را خودم بلد نبودم ولی آن اهداف را در سر داشتم.
نوبت پایه ی سوم که رسید دست ها بلند شد.یکی از دانش آموزان که دارای پوستی سفید و قیافه ای ناز نازی بود ولی آفتاب کار خودش را با وی کرده بود . گونه ،گوش ها و بینی اش در زیر آفتاب سوخته و پوست برداشته و آن جذابیت خودش را از دست داده بود. نامش را پرسیدم. گفت:" لقمان حمه حاجی کهنه داشتیمور" . گفتم: چه فامیلی! یک قطار اسم، نفهمید منظورم چیست، ولی سرش را کج کرد و خندید و دندانش بیرون آمد، مثل مروارید سفید. گفتم: می توانی بخوانی. شروع کرد. بسیار خوب به عبارت دیگر فوق العاده روان خواند، بعضی از سطر ها را هم نگاه نمی کرد زود متوجه شدم دانش آموزی است نابغه با حافظه ای عجیب حق داشت از روی فامیلش هم معلوم بود او یک نفر نبود– حمه(محمد)- حاجی- کهنه- داش- تیمور . در میانه سال به جایگاهی رسیده بود تمام کتاب ها درسی را بدون کم و کاست حتی یک کلمه، از اول تا آخر از حفظ می خواند، لازم بود تنها اسم کتاب، مثلا : تعلیمات اجتماعی یا دینی (هدیه های آسمان) را می آوردی خوش بود به آن بلبل خوش بیان به آن قدرت و قریحه بالا خیره می شدی ، بلبلی می گفت و شکر خارا . نوبت پایه دوم رسید. سوال کردم کی می خواند؟ کسی جواب نداد. دوباره تکرار کردم، کی برام می خواند؟ جوابی از کلاس نشنیدم . تعجب کردم . دوباره ،کیست برایم بخواند؟ جوابی نشنیدم . بچه های پایه ی دوم، یک نگاهی به من یک نگاهی به کتاب فارسی که درس اول «به نام خدا » بود می کردند و بعد از آن درس «به کلاس دوم خوش آمدید.» به قول آقای شکری دبیر زبان انگلیسی خودم که تنها از زبان انگلیسی که یک سال با وی بودم تنها این دو کلمه یادم مانده است . به زبان فارسی گفتم –دیوار، پنجره- تخته سیاه (به جای تخته سبز). جوابی نشنیدم. آن ها هم جواب ندادند، معضل بزرگ تر زبان فارسی هم بلد نبودند و فوری مشکل بچه های دو زبانه به فکرم رسید . کلاس سوت و کور از پایه های دیگر هم کسی چیزی نمی گفت . من هم تعجب کردم. گفتم کی می آید پای تابلو ، کسی حاضر نشد . از دانش آموزان پایه دوم خواستم – تا باعث ترس یکی از آن ها نشود و خجالت زده نشود -همه پای تابلو. از آن ها خواستم چند کلمه از درس را روی تابلو به صورت املای پای تابلو بنویسند . کسی بلد نبود. حروف الفبا را گفتم : ب – ت – ث – وارونه می نوشتند، یعنی از چپ به راستو بلد نبودند. گفتم : اعداد را بنویسید ، نه تنها بلد نبودند و اگر عددی را هم بلد بودند ، خلاف رسم الخط می نوشتند. گفتم : آفرین، بنشینید.خودم هم روی حلبی بیست لیتری که نمدی روی آن گذاشته بودم برای یک لحظه نشستم- فکر هم می کنم تمام نشستنم در آن سال تحصیلی روی صندلی در کلاس فقط همان لحظه بود - بلند شدم فوری به جدول حروف الفبای فارسی اشاره کردم که در جلوکلاس نصب و گردو غبار تابستان رویش قرار گرفته است با دستمال یکی از دانش آموزان که به آن «ده سره» می گفتند ، جدول را تمیز و گفتم : کل کلاس بخوانند. چند بار خوانده شد. بعد هر پایه جداگانه از پایه چهارم ، سوم ، بعد پایه دوم به همراه من ... . روز دیر شده بود . فکری به ذهنم رسید، گفتم کلاس دومی ها فردا کتاب کلاس دوم را نیاورید، کتاب های سال اول را بیاورید. گفتند: بله آقا جان .تا فردا خدا حافظ. (در خصوص اولین روز دبستانم به عنوان معلم رسمی کلاس همه مطالب یادم نمانده است چون در حالی این مطالب را می نویسم که بیست و یک سال از آن زمان سپری شده است و حافظه ام کم توان شده است ولی چون روز های اولش بود تاحدودی مطالب یادم مانده است حال فکر می کنم زیاد پیر نشده ام تنها چهل سال از عمرم می گذرد.)