بابرده له
ورد بیرم...

 

بعد مرا راهنمایی کردند و کلید مدرسه که تحویل شورای روستا داده بودند به من دادند و همراه شورا روستا به مدرسه رفتم . مدرسه چی!!!مدرسه ای که قبلاً یک پایگاه نظامی بوده به من نشان دادند . وقتی رفتم  دیدم  که به هر چه مانند باشد، به سان مدرسه نیست ؛ چه مدرسه ، ای آی وای !!! ساختمان بلوک با سیمان ساخته شده ای که در اطراف آن خا کریز ی بود و حکم دیوار حیاط را ایفا می کرد؛


... مدرسه شده

     بعد مرا راهنمایی کردند و کلید مدرسه که تحویل شورای روستا داده بودند به من دادند و همراه شورا روستا به مدرسه رفتم . مدرسه چی!!!مدرسه ای که قبلاً یک پایگاه نظامی بوده به من نشان دادند . وقتی رفتم  دیدم  که به هر چه مانند باشد، به سان مدرسه نیست ؛ چه مدرسه ، ای آی وای !!! ساختمان بلوک با سیمان ساخته شده ای که در اطراف آن خا کریز ی بود و حکم دیوار حیاط را ایفا می کرد؛ جهت سنگر و امنیت روی رهم انباشته بودند وقتی وارد آن محوطه که حکم حیاط داشت شدم تنها آسمان دیده می شد. سری تکان دادم ، لب پایین را گاز گرفتم ، شورا به من نگاه کرد؛ خندید ،با کنایه گفت: این هم مدرسه آقا معلم. گفتم خدا را شکر این را هم داریم. گفت آره قبلاً بچه در آغل درس می خواندند چون ...، مدرسه اما مدرسه : با درب آهنی که با ضد رنگ قرمز شده بود ، پنجره های چوبی که به جای شیشه به آن ها نایلویون زده و در برابر آفتاب سوخته شده بودند و تعدای پاره ، تعدادی هم اگر باد خشک و سوزان پاییزی می خواست قهر خود را به آن نشان دهد مانند شیر بر پیکر آن ها حمله ور می شد و نایلویون هم از بی چاره ای فغان به آسمان می برد و صدای ... را یاد آور می کرد.  یکی از پنجره های آن هم با چند تخته سبز شکسته بسته شده بود . دو درخت بید که یکی از آن ها  خشک، دیگری مانند یاران تشنه در بیابان ، که مدت ها بود آرزوی فردی تنها مانند من را می کشید از تشنگی داشت رمق های آخر را می کشید. درب آهنی سرخ شده در برابر آفتاب پاییزی به سان میله آهنی که برای شکنجه بر اندام مجرمین می گذارند.درب ورودی را باز کردم ، وارد راهرو شدم ، بایسی پا را آرام روی زمین می گذاشتی چون گرد و خاک بلند می شد و آن لباس های که در راه آمدن به روستا هم مقداری از گرد و خاک به من شکایت می کردند خاک آلود تر می شد . مدرسه ای چهار اتاقه بدون درب، که دو اتاق آن به زندان انفرادی بیشتر شبیه بود و کف آن ها کلاً خاکی بود انگار جای غلطیدن ...  و کل کلاس ها آرام ،تنها صدای که شنیده می شد صدای خرت و پرت رفت و آمد موش ها بود و چند نیمکت خاک آلود  کلاس سمت راست ورودی ، چنان به نظر می رسید که از تنها گذاشتن دانش آموزان و معلم آن ها را، بر سر خود خاک اندوه گساری پاشیده اند. بغض گلم را گرفت مدتی به کف کلاس که بعداً سیمان کاری کردیم و  نمیکت ها و درب ورودی نگاه کردم . هیچ کدام از کلاس ها نه چهار چوب و نه درب داشتند تنها یکی از اتاق که سوال کردم، سال گذشته مسکن آموزشیار نهضت بوده است به خودش زحمت داده بود یک درب از ورق بشکه بریده شده با یک چهار چوبِ چوبی که از گوشه ها و کنار های  آن سر هم رد می شد مسدود کرده بود . حال نمی دانم در زمستان آن اتاق ها که کلاس درس و منزل مسکونی معلمین بوده چگونه گرم شده بود و چطور بچه ها در آن کلاس ها درس خواند بودند هر چند معلم سال های گذشته هم در آن کلاس ها مسکن داشته اند .  در یکی از اتاق ها هم چرت و پرت چندین سال گذشته که کسی جرأت به خود نداده بود آن ها را پاک کند روی هم ریخته بودند دیده می شد .  نزدیک رفتم مرتب کنم ، شورا گفت : بعداً با بچه تمیز کن . یک پارچه ی کهن در بین آن وسایل بود برداشتم و در جلو درب ورودی آن را تکان دادم تا گردو غبار از آن جدا شود سراغ آب و سراغ سرویس بهداشتی را گرفتم چیزی به این معنا ها هم پیدا نشد. از این دو مورد سوال کردم.گفتند: بایستی از آب حوض و سرویس بهداشتی روستا که از پایین تر از مدرسه حدود یکصد متری فاصله داشت باید استفاده کرد .  ما هیچی !!!بچه ها چی؟ زمستان و سگ همسایگان چی؟ بابا خودت می دانی!!!. سر حوض رفتم آب از لوله بیرون می آمد ، گفتم حتماً لوله از کنار مدرسه رد شده تا آب به این حوض می ریزد. به سرویس بهداشتی که وارد شدم .حوضچه ای کوچک با یک حلبی روغن خالی دیدم،به سرویس های  سرک کشیدم دیدم به جای کاسه از سنگ استفاده  شده است. وضع عجیبی داشت . همه ... آن جا بود. بیرون رفتیم جوی آبی را دیدم که از زیر سرویس ها می گذشت ولی «مورچه را هم با خود نمی برد »تا چه برسد به آن که کثافات را ببرد، بعد هم به یک مزرعه می رفت که مقداری گوجه فرنگی و سبزی و... را بوسیله آن آب آبیاری می کردند ،حالم بدترشد . پارچه را شستم ،حلبی را پرآب کردم به درخت بید که می دانستم یار همدم من در وقت تنهایی خواهد بود آب دادم. به کلاسی که نیمکت ها در آن بودند نیز برگشتم  و دستمالی به نیمکت ها زدم تا به آن  بگویم دیگر «یوسف گم کشته شما بازگشته ».  در بین نیمکت ها خط کش بیست سانتی متری که دانش آموزان در بهار از خوش حالی اتمام سال تحصیلی از کلاس فرار کرده بودند برجای گذاشته یا این که ... یا از همراهی وی متنفر بودند یافتم، با آن جای شیشه ها را اندازه گرفتم .در حیاط مسیر لوله آب را سراغ گرفتم تا در وقت خودش کارش را بسازم. مدرسه را تحویل گرفتم آن هم یک بشکه ، دو بیست لیتری نفت ، چند نیمکت ، با آن درب و پنجره ؛ به قول خودمانی «آب بیاور و دست ها را بشویی». نا گفته نماند آمار دانش آموزان بویژه مهاجرین را از شورا  روستا پرسیدم تا برای آ ن ها کتاب درسی بیگرم چون از روی پرونده ها قبولی و مردودی ها آمار آن ها را می دانستم  . چند روز بعد دوباره به مدرسه برگشتم و مدرسه را همراه چند دانش آموز جارو زدیم و بر روی خاک آب پاشیدیم تا سفت شود و برای روز مدرسه آماده و قابل استفاده باشدو پنجره ها شیشه و تعدادی هم که شیشه را نمی توان در آن جا داد به سان سال های گذشته نایلویون زدیم.



 




نوشته شدهدوشنبه 27 خرداد 1392 توسط babrdala
.: Weblog Themes By www.NazTarin.com :.




💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران