2-2. بخش دوّم : معرفت خد ا
2-2-1. راههاي معرفت خدا
((وَمَا قَدَرُواْ اللهَ حَقَّ قَدَرِهِ ))[1]
معرفت به معنا شناخت است ؛ و در اين جا شناخت خداوند مدّ نظر است ، و هدف از خلقت آفرينش نيز شناخت خداوند مي باشد ،كه به پاره اي از ديدگاهها در مورد معرفت اشار ه مي كنيم :
ابو نصر سرّاج در كتاب الّلمع آورده كه از كسي پرسيدند معرفت چيست ؟ (( گفت :اين كه دل حقيقتاً يگانگي او را در والاترين مراتب صفات و اسماء در يابد چه خداوند در بزرگي و توانايي و چيرگي و شكوه و جاوداني بي همتا است كه هيچ كس چون او نيست و او شنوايي بيناست بدون چوني و همانندي وهمساني . ))[2]
حسن بن علي بن حمويه دامغاني ، از ابوبكر زاهر آبادي پرسيد شناخت چيست ؟ (( گفت : شناخت نامي بيش نيست ولي حقيقت آن تعظيمي قلبي است كه تو را از تشبيه و تعطيل نسبت به حق باز دارد . )) [3]
در نهان انساني عشق به كمال مطلق وجود دارد كه پيوسته انسان به سوي آن كشده مي شود ؛ اگر در وجود انساني علاقه به علم و دانش و يا هنر و زيباي است جلوه و پرتوي از عشق به كمال مطلق مي باشد . روشن ترين گواه بر وجود چنين عشق آن بود كه هيچ كمالي انسان را فرو نمي نشاند و انسان پرتوان به هر منصب و مقامي برسد براي رسيدن به مقامي بالاتر ، در فكر تسخيرقلّه ديگري از كمالات است . (( شكوفاي اين كمال به تفكر ومراقبت ، به سير وسلوك به رياضت و تمرين نياز دارد كه آتش نهفته در ضمير انسان شعله ورتر ساخته و در انسان سالك حال و شوري پديد آورد و او را كه در آغاز كار ، خداجوست ، به خدا يابي تبديل كند و خدا جوئي او به مرحله شهود برسد ، يقيني به دست دهد كه نفوذ شك بر او محال و ممتنع باشد. )) [4]
(( حس خداجوئي بسان مسأله احساسات دروني ، بدون تعليم و رهبري در درون انسان بيدار مي شود ، همانطو كه افراد در اوقات خاص ازعمر به يك سلسله از مسائل مانند منصب ومقام ، ثروت و پول ،زيبائي و امور جنسي علاقه پيدا مي كنند و توجه به اين امور نا خود آگاه بدون تعليم در باطن آنها پيدا مي شود ، همچنين خداجوئي در انسان در آستانه بلوغ نمايانتر و آشكار تر ميشود ))[5]
معرفت خداوند براي انسان به عنوان واجبي معرفي شده است ، در كتاب اللمع آمده كه از ابوالحسن پرسيدند : (( نخستين واجبي كه خداوند بندگان را بدان خوانده چيست ؟ ابوالحسن گفت شناخت يعني معرفت . ))[6]
قشيري نيز در همين رابطه نقل كرده : (( رَوَيم را پرسيدند كي نخست فريضه كه خداوند عزوجل فريضه كرد بر خلق چيست گفت شناختن از بهر آنك گفت : وَمَا خََلَقْتُ الْجِنَّ وَ الإنْسَ إلا لِيَعْبُدونَ . ))[7]
(( از محمد بن احمد پسر حمدون فراء شنيدم كه گفت از عبدالرحمان فارسي پرسيده شد كه كمال معرفت درچيست ؟ گفت هرگاه پراكنده گردد آينده و احوال و مراتب يكسان شوند و جدايي ها از ميان برود . ابو نصر گفت : يعني وقت بنده دچار دگرگوني و تغيير نگردد و بنده در تمامي احوال با خداي و براي خدا گريخته از همه چيز جز خدا باشد. )) [8]
حال كه ، در ضميرانساني عشق به خداوند يگانه ، گنجانده شده است ، بايستي او را شناخت ؛ راههاي شناخت او عبارتند از :
2-2-1-1. خدا شناسي با خدا
بخودش كس شناخت نتوانست ذات او هم بدو توان دانست[9]
خداوند پاك كه شناخت اوتنها با شناخت به خودش امكان دارد ، زيرا هركس تصوركند با صورت يا مثال خدا را بشناسد مشرك بود چون مثال و صورت غير خداست و نسبتي به خدا ندارد واو يگانه و يكتا پس مشخص نمي شودكسي كه مدعي اين نكته باشد كه خداوند چه طور را به غير او شناخته باشد .
(( كسيكه خدا را بخدا شناسد او را شناخته است و كسيكه او را بخود نشناسد او را نشناخته است بلكه غير اورا شناخته ، ميان خالق و مخلوق چيز ديگر نيست . )) [10]
خدا را به وسيله ي خدا بايد شناخت . عزّالدّين كاشاني نوشته كه: (( دليل وجود او ، هم وجود اوست و برهان شهود او هم شهود او . شعر:
وَلِوَ جْهِها مِنْ وَجهِها قَمَرً و ِعَيلنِها مِنْ عَيْنِها كَحَلٌ )) (م م / 14)
هجويري عقيده دارد كه خداوند تن و جان را آفريده و آنها را در مشيت خود قرا داده است وخدا را به وسيله خدا مي توان شناخت و نور او را وسيله معرفت غير او معرفي كرده است؛ براي اثبات ادله خود از حضرت علي ( ع ) چنين نقل مي كند :
(( و چون اميرالمؤمن علي را – رضي الله عنه – را پرسيدند از معرفت ، گفت : (( عرفتُ الله باللهِ و عرفتُ اللهِ بنورِ اللهِ . خداوند را – عزّو جلّ – بدو شناختم و جز خداوند را به نور او شناختم. )) (ك / 393)
2- 2- 1 -2 . شناخت خدا با نشانه ها
((بَيْنَ السَّمَاءِ وَ الأَرْ ضِ لآياتٌ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ ))[11]
به نزد آنكه جانش در تجلّي است همه عالم كتاب حقّ تعالي است [12]
يكي از راههاي معرفت خداوند ، تعمق در ديدن نشانه هاي اومي باشد كه خدا خود خالق آنها است ودر قرآن آياتي دال بر نشانه هاي خدا آمده كه با دقت در آنها و ياري از مشيت الهي مي توان به شناخت رسيد .
سبحاني، در كتاب «مباني توحيد از نظر قرآن » آورده كه :(( درسوره روم آيات ونشانه هاي خدا در شش آيه متذكر مي گردد وهمه با جمله (( و من آياته )) آغاز شده مي كند. ))[13]
لوئي گارده ، در مورد شناخت خدا توسط عقل ، از روي آيات مي نويسد: (( وجود خدا را آنچنانكه قرآن ، با دليل عقلي و توجه به آيات و نشانه ها ي جهان شناخت ، همه مدرسين اسلام در اين قول متفق الرائي اند ولي اشاعره معتقدند كه عقل ، در اين وادي ، اگر از جانب خدا بحكم آيات قرآني ، هدايت نشود قادر به چنين امري نيست . ))[14]
در جاي ديگر مي نويسد :(( امّا قرآن به صراحت تعليم مي دهدكه بايد درباره سيركائنات وعالم هستي بينديشد تا بتواند به نشانها ي خدا پي ببرد. )) [15]
احمد آشتياني در كتاب خود، «طرائف الحكم» مي گويد : (( پس از اين حضرت فرمود : چيزي كه به ذاتش ادراك نيست بلكه خداوند است كه دلالت ميكند برذاتش به آياتي كه دليل اوهستند و به معرفت او(شما ) را ميرسانند.))[16]
نشانه ها و آيات خداوندي تجلّي وجودخدا هستند ، (( و شناسائي ذات خداوند به اينست كه او يگانه بداند وانوار و وجود ممكنات را فقط تابش نور خداوند دانسته باشد ؛ زيرا ذات حقيقت حيات و وجود حقيقي است و مخلوقات ماهياتي هستند كه تابش و افاضة وجود از خداوند موجود شده و ممتاز از اوگرديده اند ))[17]
شناخت ، عبارت ازآن كه انسان حقيقت واحدكلي را درسيماي مخلوقات بشناسد . عزّاالدّين كاشاني در باره اين نوع شناخت مي گويد :
((معرفت عبارت است ازباز شناختن معلوم در صور تفاصيل ؛چنانكه در علم نحو مثلا بدان كه هر يك از عوامل لفظي و معنوي چه عمل كند . )) (م م / 55)
هجويري هم براين باوراست كه به وسيله ي نشانه ها ( تعريف ) مي توان به شناخت خدا رسيد . ولي او در جاي ديگر ديدن نشانه ها را باعث شناخت مي داند وآن را به عنوان علّت شناخت نمي پذيرد :
(( خداوند– عزّوجلّ – بنده رابه تعريف وتعرّف شناساكردتا وي را بدو بشناخت .(ك/396) وبه نزديك اهل سنّت و جماعت صحّت عقل و رؤيت آيت سبب معرفت است نه علّت آن ؛كه علّت آن جز محض عنايت و لطف مشيّت خداوند نيست ؛ ... )) ( ك /393)
2-2-1-3 . خودشناسي و خدا شناسي
جهان انسان شد و انسان جهاني از اين پاكيزه تر نبود بياني[18]
انسان داراي كمال بزرگواري است كه خدا به اوعطا فرموده چون داراي دوبعد ،يكي خاكي وديگر سماوي ، و خداوند او را "خليفه الله في الارض " قرار داد ؛ پس با انديشه در ابعاد وجودي انسان مي توان به شناخيت حقيقت رسيدزيرا كه از انوار الهي بر او تابيده است و او جميع جهان هستي است .
(( و بحقيقت ، آينه و مجلاّي حقّ، حقيقت انساني است كه جامع جميع مراتب جسماني و روحاني و عالم باَسرها مرآت حقيقت انسان كامل است كه تفصيل آن اجمالي است . ...
(( خلاصةاين سخن آن است كه چون انسان مظهر اسم الله است و چنانچه الله من حيث الجامعيّه، مشتمل بر جميع اسماست و در تمامت اين اسما بحقيقت اوست كه ظاهر است ، حقيقت انسان كه مظهر اين اسم است،البتّه بايد كه شامل جميع مراتب عالم باشد و تمامت حقايق عالم مظهرحقيقت انسان باشد )) [19]
انسان باداشتن كمال فضايل بايد شناخته شود زيرا (( اوّلين چيزي كه شناخت آن برانسان لازم مي آيد ، خود شناسي است ))[20]
انسان با شناخت خود به شناخت امور ديگر دست مي يابد و هركس خود را نشناسد به شناخت حقايق ديگر نايل نمي گردد. هركس خو را بشناسد ، به شناخت جهان دست مي يابد و هركس جهان را شناخت به شناخت خدا مي رسد .
حضرت حسن بن علي ( ع) فرموده : (( عجب و شگفت است از كسي كه درخوراكيهاخود كمال دقت را دارد ، چگونه در معارف خود فكر و انديشه نمي كند ، شكم خود را از آنچه موجب آزار اوست دور ميدارد ولي در سينة خود آنچه سبب هلاك اوست جاي ميدهد . ))[21]
انسان با شناخت خود ، روحش به عالم روحاني پي مي برد و با شناخت جسم خود به عالم مادي پي مي برد در اين صورت بي ارزش بودن جهان فاني و ارزش باقيات را مي شناسد .
سيد صادق گوهرين ، در مورد اعتقاد مولانا به خودشناسي مي نويسد (( اول انسان بايد خود را بشناسد و بداند كه كيست؟ تا خود را نشناسد محال باشد كه موجودات اطراف را بشناسد ، اين انسان را ظاهري و باطني ، و تني و جاني است و بايد اين دو شناخته شود ، و معلوم گردد كه خطاب انسان به كدام يك از اين دو است . ))[22]
پس خداشناسي ملزم به خود شناسي است ؛ (( چون خود شناسي حاصل آيد ، از طريق آن بلافاصله خداشناسي حاصل مي شود . ))[23]
كاشاني مي گويد : (( پس معرفت ربوبيّت ، كه مشروط و مربوط است به معرفت نفس ، چنانكه در حديث آمده است (( مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ )) عبارت بود از باز شناختن ذات و صفات الهي در صورت تفاصيل افعال و حوادث و نوازل ، بعد از آنكه بر سبيل اجمال معلوم شده باشد كه موجود حقيقي و فاعل مطلق اوست سبحانه . )) (م م / 54)
هجويري مي گويد : (( چون وجود و عدمش بدو بود و از او ، و سكونت و حركت به قدرت او، متحيّرشود كه (( چون كلّ مرا بقا بدوست ، من خود كيستم و برچيستم ؟؟ )) و از اين بود كه پيغمبر گفت ، عليه السّلام (( مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ. )) هركه خود را بشناسد به فنا حقّ را – تعالي الله – بشناسد به بقا ، و از فنا عقد و صفت باطل بود و چون عين چيزي معقود نباشد ، اندر معرفت وي بجزتحيّرممكن نشود . )) (ك / 402)
2-2-1-2-4 . حيرت و شناخت
براي درك مفهوم حيرت به ا قوالي بايد اشاره نمود : (( حيرت بفتح اول در لغت بمعني سرگشته شده و بر يك حال ماندن از تعجب است . و در اصطلاح صوفيان امريسشت ناگهاني كه هنگام تأمل و حضور و تفكر در دل وارد شود و صوفي عارف را از تأمل و تفكر بازدارد. ))[24]
2-2. بخش دوّم : معرفت خد ا 2-2-1. راههاي معرفت خدا ((وَمَا قَدَرُواْ اللهَ حَقَّ قَدَرِهِ ))[1] معرفت به معنا شناخت است ؛ و در اين جا شناخت خداوند مدّ نظر است ، و هدف از خلقت آفرينش نيز شناخت خداوند مي باشد ،كه به پاره اي از ديدگاهها در مورد معرفت اشار ه مي كنيم : ابو نصر سرّاج در كتاب الّلمع آورده كه از كسي پرسيدند معرفت چيست ؟ (( گفت :اين كه دل حقيقتاً يگانگي او را در والاترين مراتب صفات و اسماء در يابد چه خداوند در بزرگي و توانايي و چيرگي و شكوه و جاوداني بي همتا است كه هيچ كس چون او نيست و او شنوايي بيناست بدون چوني و همانندي وهمساني . ))[2] حسن بن علي بن حمويه دامغاني ، از ابوبكر زاهر آبادي پرسيد شناخت چيست ؟ (( گفت : شناخت نامي بيش نيست ولي حقيقت آن تعظيمي قلبي است كه تو را از تشبيه و تعطيل نسبت به حق باز دارد . )) [3] در نهان انساني عشق به كمال مطلق وجود دارد كه پيوسته انسان به سوي آن كشده مي شود ؛ اگر در وجود انساني علاقه به علم و دانش و يا هنر و زيباي است جلوه و پرتوي از عشق به كمال مطلق مي باشد . روشن ترين گواه بر وجود چنين عشق آن بود كه هيچ كمالي انسان را فرو نمي نشاند و انسان پرتوان به هر منصب و مقامي برسد براي رسيدن به مقامي بالاتر ، در فكر تسخيرقلّه ديگري از كمالات است . (( شكوفاي اين كمال به تفكر ومراقبت ، به سير وسلوك به رياضت و تمرين نياز دارد كه آتش نهفته در ضمير انسان شعله ورتر ساخته و در انسان سالك حال و شوري پديد آورد و او را كه در آغاز كار ، خداجوست ، به خدا يابي تبديل كند و خدا جوئي او به مرحله شهود برسد ، يقيني به دست دهد كه نفوذ شك بر او محال و ممتنع باشد. )) [4] (( حس خداجوئي بسان مسأله احساسات دروني ، بدون تعليم و رهبري در درون انسان بيدار مي شود ، همانطو كه افراد در اوقات خاص ازعمر به يك سلسله از مسائل مانند منصب ومقام ، ثروت و پول ،زيبائي و امور جنسي علاقه پيدا مي كنند و توجه به اين امور نا خود آگاه بدون تعليم در باطن آنها پيدا مي شود ، همچنين خداجوئي در انسان در آستانه بلوغ نمايانتر و آشكار تر ميشود ))[5] معرفت خداوند براي انسان به عنوان واجبي معرفي شده است ، در كتاب اللمع آمده كه از ابوالحسن پرسيدند : (( نخستين واجبي كه خداوند بندگان را بدان خوانده چيست ؟ ابوالحسن گفت شناخت يعني معرفت . ))[6] قشيري نيز در همين رابطه نقل كرده : (( رَوَيم را پرسيدند كي نخست فريضه كه خداوند عزوجل فريضه كرد بر خلق چيست گفت شناختن از بهر آنك گفت : وَمَا خََلَقْتُ الْجِنَّ وَ الإنْسَ إلا لِيَعْبُدونَ . ))[7] (( از محمد بن احمد پسر حمدون فراء شنيدم كه گفت از عبدالرحمان فارسي پرسيده شد كه كمال معرفت درچيست ؟ گفت هرگاه پراكنده گردد آينده و احوال و مراتب يكسان شوند و جدايي ها از ميان برود . ابو نصر گفت : يعني وقت بنده دچار دگرگوني و تغيير نگردد و بنده در تمامي احوال با خداي و براي خدا گريخته از همه چيز جز خدا باشد. )) [8] حال كه ، در ضميرانساني عشق به خداوند يگانه ، گنجانده شده است ، بايستي او را شناخت ؛ راههاي شناخت او عبارتند از : 2-2-1-1. خدا شناسي با خدا بخودش كس شناخت نتوانست ذات او هم بدو توان دانست[9] خداوند پاك كه شناخت اوتنها با شناخت به خودش امكان دارد ، زيرا هركس تصوركند با صورت يا مثال خدا را بشناسد مشرك بود چون مثال و صورت غير خداست و نسبتي به خدا ندارد واو يگانه و يكتا پس مشخص نمي شودكسي كه مدعي اين نكته باشد كه خداوند چه طور را به غير او شناخته باشد . (( كسيكه خدا را بخدا شناسد او را شناخته است و كسيكه او را بخود نشناسد او را نشناخته است بلكه غير اورا شناخته ، ميان خالق و مخلوق چيز ديگر نيست . )) [10] خدا را به وسيله ي خدا بايد شناخت . عزّالدّين كاشاني نوشته كه: (( دليل وجود او ، هم وجود اوست و برهان شهود او هم شهود او . شعر: وَلِوَ جْهِها مِنْ وَجهِها قَمَرً و ِعَيلنِها مِنْ عَيْنِها كَحَلٌ )) (م م / 14) هجويري عقيده دارد كه خداوند تن و جان را آفريده و آنها را در مشيت خود قرا داده است وخدا را به وسيله خدا مي توان شناخت و نور او را وسيله معرفت غير او معرفي كرده است؛ براي اثبات ادله خود از حضرت علي ( ع ) چنين نقل مي كند : (( و چون اميرالمؤمن علي را – رضي الله عنه – را پرسيدند از معرفت ، گفت : (( عرفتُ الله باللهِ و عرفتُ اللهِ بنورِ اللهِ . خداوند را – عزّو جلّ – بدو شناختم و جز خداوند را به نور او شناختم. )) (ك / 393) 2- 2- 1 -2 . شناخت خدا با نشانه ها ((بَيْنَ السَّمَاءِ وَ الأَرْ ضِ لآياتٌ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ ))[11] به نزد آنكه جانش در تجلّي است همه عالم كتاب حقّ تعالي است [12] يكي از راههاي معرفت خداوند ، تعمق در ديدن نشانه هاي اومي باشد كه خدا خود خالق آنها است ودر قرآن آياتي دال بر نشانه هاي خدا آمده كه با دقت در آنها و ياري از مشيت الهي مي توان به شناخت رسيد . سبحاني، در كتاب «مباني توحيد از نظر قرآن » آورده كه :(( درسوره روم آيات ونشانه هاي خدا در شش آيه متذكر مي گردد وهمه با جمله (( و من آياته )) آغاز شده مي كند. ))[13] لوئي گارده ، در مورد شناخت خدا توسط عقل ، از روي آيات مي نويسد: (( وجود خدا را آنچنانكه قرآن ، با دليل عقلي و توجه به آيات و نشانه ها ي جهان شناخت ، همه مدرسين اسلام در اين قول متفق الرائي اند ولي اشاعره معتقدند كه عقل ، در اين وادي ، اگر از جانب خدا بحكم آيات قرآني ، هدايت نشود قادر به چنين امري نيست . ))[14] در جاي ديگر مي نويسد :(( امّا قرآن به صراحت تعليم مي دهدكه بايد درباره سيركائنات وعالم هستي بينديشد تا بتواند به نشانها ي خدا پي ببرد. )) [15] احمد آشتياني در كتاب خود، «طرائف الحكم» مي گويد : (( پس از اين حضرت فرمود : چيزي كه به ذاتش ادراك نيست بلكه خداوند است كه دلالت ميكند برذاتش به آياتي كه دليل اوهستند و به معرفت او(شما ) را ميرسانند.))[16] نشانه ها و آيات خداوندي تجلّي وجودخدا هستند ، (( و شناسائي ذات خداوند به اينست كه او يگانه بداند وانوار و وجود ممكنات را فقط تابش نور خداوند دانسته باشد ؛ زيرا ذات حقيقت حيات و وجود حقيقي است و مخلوقات ماهياتي هستند كه تابش و افاضة وجود از خداوند موجود شده و ممتاز از اوگرديده اند ))[17] شناخت ، عبارت ازآن كه انسان حقيقت واحدكلي را درسيماي مخلوقات بشناسد . عزّاالدّين كاشاني در باره اين نوع شناخت مي گويد : ((معرفت عبارت است ازباز شناختن معلوم در صور تفاصيل ؛چنانكه در علم نحو مثلا بدان كه هر يك از عوامل لفظي و معنوي چه عمل كند . )) (م م / 55) هجويري هم براين باوراست كه به وسيله ي نشانه ها ( تعريف ) مي توان به شناخت خدا رسيد . ولي او در جاي ديگر ديدن نشانه ها را باعث شناخت مي داند وآن را به عنوان علّت شناخت نمي پذيرد : (( خداوند– عزّوجلّ – بنده رابه تعريف وتعرّف شناساكردتا وي را بدو بشناخت .(ك/396) وبه نزديك اهل سنّت و جماعت صحّت عقل و رؤيت آيت سبب معرفت است نه علّت آن ؛كه علّت آن جز محض عنايت و لطف مشيّت خداوند نيست ؛ ... )) ( ك /393) 2-2-1-3 . خودشناسي و خدا شناسي جهان انسان شد و انسان جهاني از اين پاكيزه تر نبود بياني[18] انسان داراي كمال بزرگواري است كه خدا به اوعطا فرموده چون داراي دوبعد ،يكي خاكي وديگر سماوي ، و خداوند او را "خليفه الله في الارض " قرار داد ؛ پس با انديشه در ابعاد وجودي انسان مي توان به شناخيت حقيقت رسيدزيرا كه از انوار الهي بر او تابيده است و او جميع جهان هستي است . (( و بحقيقت ، آينه و مجلاّي حقّ، حقيقت انساني است كه جامع جميع مراتب جسماني و روحاني و عالم باَسرها مرآت حقيقت انسان كامل است كه تفصيل آن اجمالي است . ... (( خلاصةاين سخن آن است كه چون انسان مظهر اسم الله است و چنانچه الله من حيث الجامعيّه، مشتمل بر جميع اسماست و در تمامت اين اسما بحقيقت اوست كه ظاهر است ، حقيقت انسان كه مظهر اين اسم است،البتّه بايد كه شامل جميع مراتب عالم باشد و تمامت حقايق عالم مظهرحقيقت انسان باشد )) [19] انسان باداشتن كمال فضايل بايد شناخته شود زيرا (( اوّلين چيزي كه شناخت آن برانسان لازم مي آيد ، خود شناسي است ))[20] انسان با شناخت خود به شناخت امور ديگر دست مي يابد و هركس خود را نشناسد به شناخت حقايق ديگر نايل نمي گردد. هركس خو را بشناسد ، به شناخت جهان دست مي يابد و هركس جهان را شناخت به شناخت خدا مي رسد . حضرت حسن بن علي ( ع) فرموده : (( عجب و شگفت است از كسي كه درخوراكيهاخود كمال دقت را دارد ، چگونه در معارف خود فكر و انديشه نمي كند ، شكم خود را از آنچه موجب آزار اوست دور ميدارد ولي در سينة خود آنچه سبب هلاك اوست جاي ميدهد . ))[21] انسان با شناخت خود ، روحش به عالم روحاني پي مي برد و با شناخت جسم خود به عالم مادي پي مي برد در اين صورت بي ارزش بودن جهان فاني و ارزش باقيات را مي شناسد . سيد صادق گوهرين ، در مورد اعتقاد مولانا به خودشناسي مي نويسد (( اول انسان بايد خود را بشناسد و بداند كه كيست؟ تا خود را نشناسد محال باشد كه موجودات اطراف را بشناسد ، اين انسان را ظاهري و باطني ، و تني و جاني است و بايد اين دو شناخته شود ، و معلوم گردد كه خطاب انسان به كدام يك از اين دو است . ))[22] پس خداشناسي ملزم به خود شناسي است ؛ (( چون خود شناسي حاصل آيد ، از طريق آن بلافاصله خداشناسي حاصل مي شود . ))[23] كاشاني مي گويد : (( پس معرفت ربوبيّت ، كه مشروط و مربوط است به معرفت نفس ، چنانكه در حديث آمده است (( مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ )) عبارت بود از باز شناختن ذات و صفات الهي در صورت تفاصيل افعال و حوادث و نوازل ، بعد از آنكه بر سبيل اجمال معلوم شده باشد كه موجود حقيقي و فاعل مطلق اوست سبحانه . )) (م م / 54) هجويري مي گويد : (( چون وجود و عدمش بدو بود و از او ، و سكونت و حركت به قدرت او، متحيّرشود كه (( چون كلّ مرا بقا بدوست ، من خود كيستم و برچيستم ؟؟ )) و از اين بود كه پيغمبر گفت ، عليه السّلام (( مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ. )) هركه خود را بشناسد به فنا حقّ را – تعالي الله – بشناسد به بقا ، و از فنا عقد و صفت باطل بود و چون عين چيزي معقود نباشد ، اندر معرفت وي بجزتحيّرممكن نشود . )) (ك / 402) 2-2-1-2-4 . حيرت و شناخت براي درك مفهوم حيرت به ا قوالي بايد اشاره نمود : (( حيرت بفتح اول در لغت بمعني سرگشته شده و بر يك حال ماندن از تعجب است . و در اصطلاح صوفيان امريسشت ناگهاني كه هنگام تأمل و حضور و تفكر در دل وارد شود و صوفي عارف را از تأمل و تفكر بازدارد. ))[24]