بابرده له
ورد بیرم...

محبت زیاد

قبل از ادامه داستان خاطره ای از محبت ورزی زیاد به دانش آموزان جهت استفاده ایراد می کنم.

در سال چهارم دانشسرا به کاروزی به مدرسه فرهنگیان در یکی از محل ها ی شهر رفتم به احتمال قوی دومین جلسه بود معلم یکی از کلاس ها ی پنجم نیامده بود معاون مدرسه که ما را به اتاق معلمان هم را نمی داد ،حالا فکر می کنم چرا ؟ او با ديدن من گفت: شما معلم امروز و معلم پایه پنجم هستيد و كلاس شما در طبقه سوم سمت راست و دومين كلاس است با تشكر از معاون قدم در پله هاي مدرسه گذاشتم. وقتي از پله ها بالا مي رفتم چه ذوق و شوقي داشتم‏، مثل اينكه دارم در هوا  پرواز مي‌كنم . و از يك طرف خوش حال بودم و از طرف ديگر اضطراب عجيبي داشتم،‌نمي‌دانستم آيا مي‌توانم از عهده‌ي اين مسئوليت سنگین برآيم يا نه؟ با خودم فكرهاي زيادي داشتم كه يك دفعه ديدم جلوي در كلاس ايستاده‌ام. در كلاس بسته بود و از پشت در صداي همهمه‌ي دانش آموزان به گوش مي‌رسيديادم نيست چند دقيقه پشت در ماندم. قلبم به شدم مي‌زد، ياراي باز كردن در كلاس را نداشتم. سرانجام به خود مسلط شدم و در كلاس را باز كردم. دانش آموزان با ديدن من، مرا حسابي ورانداز كردند،‌طبق گفته‌ي استادانم ابتدا سلام و احوال پرسي گرمي كردم  و پاي تخته خودم را معرفي نموده و سپس از بچه‌ها خواستم آنها هم خودشان را يكي يكي معرفي كنند. بچه‌ها با همان شيطنت كودكي خود را معرفي كردند و سپس ساكت سرجاي خود نشستند. دقایق  يكي بعد از ديگري مي‌گذشت و من كه  دانشجومعلمي بي‌تجربه بودم‏، فقط گفته‌هاي استادانم را اجرا مي‌كردم. ولي كم‌كم فهميدم كه تجربه هم مثل آموختن علم و دانش خيلي مهم است‏، به خاطر بي‌تجربگي خود به حدي به دانش‌آموزان محبت كردم و رو دادم كه ديگر قادر نبودم آنها را ساكت كنم. كلاس من دقیقه  به دقیقه بي انضباط‌تر مي‌شد و چون از اول ساعت با اخلاق و رفتار من آشنا شده بودند، ديگر از من حساب نمي‌بردند. خلاصه آن ساعت با همه‌ي خستگي و سختي به پايان رسيد، ولي من فهميدم كه محبت بدون قاطعيت بازده‌اي ندارد، زيرا محبت تنها بدون قاطعيت كنترل كلاس را از دست معلم مي‌گيرد و حتي تدريس در كلاس را مختل مي‌كند و ممكن است باعث افت درسي دانش‌آموزان هم بشود. 







نوشته شدهدوشنبه 27 خرداد 1392 توسط babrdala
.: Weblog Themes By www.NazTarin.com :.




💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران