بابرده له
ورد بیرم...

 

چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آ نها به داخل

گودال عميقي افتادند . بقيه قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي

ديدند گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند كه ديگر چاره اي

نيست و شما خواهيد مرد.

دو قورباغ ه اين حرف ها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از

گودال بيرون بپرند . اما قورباغه هاي ديگر دائمأ به آنها مي گفتند كه دست از

تلاش برداريد، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد، به زودي خواهيد

مرد.

بالاخره يكي از دو قورباغه ، تسليم گفت ه هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از

تلاش برداشت. او بي درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.

اما قورباغه ديگر با حد اكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي

كرد. بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار ، اما او با توان

بيشتري تلاش كرد و سرانجام از گودال خارج شد.       

وقتي از گودال بيرون آمد، بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرف هاي

ما را نشنيدي؟

معلوم شد ك ه قورباغه ناشنواست . در واقع او تمام مدت فكر مي كرده كه

ديگران او را تشويق مي كنند !!!





نوشته شدهدوشنبه 17 شهریور 1393 توسط babrdala
.: Weblog Themes By www.NazTarin.com :.




💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران