عشق
یکی ازعناصرمهم شعر عشق است وعامل اصلی خلق اثرنیزهمان است؛ شاعرعشق ورزی به مسایل متعدد را در قالب تصاویری زیبا می ریزد و با این شیوه به وصف حال خویش می پردازد و از آن چه در ضمیر وی است سخن برزبان می آورد و این مرزی برای شاعر نمی شناسد، شعر«خواه عاشقانه وخواه عارفانه برمدار عشق می گردد ننگرند و نیندیشند. » (آلندی ، 1378: 213)
ماحصل عشق تصوّر زیبایی است، لذا بدون میل وشوق به زیبایی عشقی حاصل نمی شود ، و بدون عشق هم زیبایی و همین امر باعث می شود تا شعر زبانی صمیمی وعاطفی پیدا کند.»(پورنامداران، 1384 : 44) شعری نیست که زیر بنای آن عشق نباشد؛« شاعر به هرکجا می رود پیوستگی وعشق را با خود می برد، به نظر او شور واحساس با به کار بردن صنایع لفظی ومعنوی حاصل نمی شود، بلکه ازنگرش عاشقانه و ادراک شاعرانه به طبیعت و موضوعات اطراف به وجود می آید.»(دیچز ، 1369: 163) "رنه آلندی" درباره ی عشق می نویسد: «نیروی روانی وحدت آفرین، یعنی نیرویی که هدفش تبدیل دو وجود به کل هماهنگی برخورد از مایة احدیت است ، همانا عشق است. عشق فرایند روانی به در آمدن از دو جلد است، به مردم می آموزد که به خویشتن فقط در قالب پیکرشان خلق نمی شود پس باید گفت ، این دو مقوله امری لاینفک و هر دو مولد یکدیگر هستند،البتّه با درجه ای خفیف تر و پایین تر، عشق از، عشق به زیبایی در وجود عاشق حاصل می شود.
عشق شوری است که برای درک وخلق زیبایی از تمام حواس انسان بهره می جوید. همین امر باعث شده که انسان از این موهبت الهی که در بیشتر پدیده ها متجلّی است؛ چه آن چه در عالم معنا یا شهود، یا طبیعت و ساخته های هنری است با یکی ازحواس یا با اندیشه های معنوی خویش از آن لذّت دلخواه را ببرد. زیرا زیباپرستی یا به عبارت دیگر درک لذّت از جمال زیبا، فرمان انکارناپذیر عشق است که یکی از راه های تمرکز اندیشه و پرهیز از رنج نیز همان است .اگر افلاطون می گوید:« عشق ، پس از راهبری آدمی به مقصد خوشبختی در این زندگی، وی را از دروازه ی مرگ می گذراند و به سوی جاودانگی می راند.»(آلندی، 1378: 215)حق گفته است.دریک بررسی کلّی باید بگوییم عشق مقوله ای است که درتاروپود آثار ادبی تنیده شده است و اگر در اثری به صراحت هم از آن بحث به میان نیامده باشد باید قبول داشته باشیم که زیربنای خلق آن اثر، عشق بوده است؛ علی رغم این که ساختار ذهنی از عشق متفاوت هم باشد، ماهیّت آن یکسان است.
عشق
یکی ازعناصرمهم شعر عشق است وعامل اصلی خلق اثرنیزهمان است؛ شاعرعشق ورزی به مسایل متعدد را در قالب تصاویری زیبا می ریزد و با این شیوه به وصف حال خویش می پردازد و از آن چه در ضمیر وی است سخن برزبان می آورد و این مرزی برای شاعر نمی شناسد، شعر«خواه عاشقانه وخواه عارفانه برمدار عشق می گردد ننگرند و نیندیشند. » (آلندی ، 1378: 213)
ماحصل عشق تصوّر زیبایی است، لذا بدون میل وشوق به زیبایی عشقی حاصل نمی شود ، و بدون عشق هم زیبایی و همین امر باعث می شود تا شعر زبانی صمیمی وعاطفی پیدا کند.»(پورنامداران، 1384 : 44) شعری نیست که زیر بنای آن عشق نباشد؛« شاعر به هرکجا می رود پیوستگی وعشق را با خود می برد، به نظر او شور واحساس با به کار بردن صنایع لفظی ومعنوی حاصل نمی شود، بلکه ازنگرش عاشقانه و ادراک شاعرانه به طبیعت و موضوعات اطراف به وجود می آید.»(دیچز ، 1369: 163) "رنه آلندی" درباره ی عشق می نویسد: «نیروی روانی وحدت آفرین، یعنی نیرویی که هدفش تبدیل دو وجود به کل هماهنگی برخورد از مایة احدیت است ، همانا عشق است. عشق فرایند روانی به در آمدن از دو جلد است، به مردم می آموزد که به خویشتن فقط در قالب پیکرشان خلق نمی شود پس باید گفت ، این دو مقوله امری لاینفک و هر دو مولد یکدیگر هستند،البتّه با درجه ای خفیف تر و پایین تر، عشق از، عشق به زیبایی در وجود عاشق حاصل می شود.
عشق شوری است که برای درک وخلق زیبایی از تمام حواس انسان بهره می جوید. همین امر باعث شده که انسان از این موهبت الهی که در بیشتر پدیده ها متجلّی است؛ چه آن چه در عالم معنا یا شهود، یا طبیعت و ساخته های هنری است با یکی ازحواس یا با اندیشه های معنوی خویش از آن لذّت دلخواه را ببرد. زیرا زیباپرستی یا به عبارت دیگر درک لذّت از جمال زیبا، فرمان انکارناپذیر عشق است که یکی از راه های تمرکز اندیشه و پرهیز از رنج نیز همان است .اگر افلاطون می گوید:« عشق ، پس از راهبری آدمی به مقصد خوشبختی در این زندگی، وی را از دروازه ی مرگ می گذراند و به سوی جاودانگی می راند.»(آلندی، 1378: 215)حق گفته است.دریک بررسی کلّی باید بگوییم عشق مقوله ای است که درتاروپود آثار ادبی تنیده شده است و اگر در اثری به صراحت هم از آن بحث به میان نیامده باشد باید قبول داشته باشیم که زیربنای خلق آن اثر، عشق بوده است؛ علی رغم این که ساختار ذهنی از عشق متفاوت هم باشد، ماهیّت آن یکسان است.
کسرایی شاعر اجتماعی است،البتّه« طبقه ی اجتماعی[خاصی] را در نظر نمی آورد.» (عابدی، 1379: 31) وی تمام تب وتاب های اجتماعی را لمس می کند وبه آن ها عشق می ورزد ، امّا نمی داند کدام درد را با کدام مرهم درمان کند؛ به همین خاطر می- گوید:"از عشق سخن نگوییم و.." (به سرخی آتش به طعم دود/485)آخر چه طور می شود از"عشق آبرومندی" ( هوای آفتاب/823) که وی داشته است سخن به میان نیاید. پس چاره همین است و باید تصاویر معنوی زیبایی که کسرایی در باب عشق ترسیم کرده مورد جستجو وتعمق و بررسی قرار گیرد:
عشق وی به سان"گردبادی وحشی"همه را باخود می برد و فراگیر است؛ عشق وی "کولی"،"آشفته"و"مست و آواره و راه پیما"است و"باد صحرا" "رهبر" آن است، گاه"روی کرانه ی دریا" گاه در"دل جنگل سبز"شاد و هرآن گاهی از جای سر بر می آورد.
عشق من گردبادی است وحشی
دختر دشت و آشفته کوه
عشق من کولی بی قراری است
مست و آواره و راه پیما
باد صحرا بود رهبر او (آوا/36)
آن عشق که"مست و آواره و راه پیما"است، گاه "روی کرانه ی دریا"خفته، گاه در"دل جنگل سبز" با نگاه کردن"تک ستاره"و یافتن همدم تنهایی خود شب را به روز می رساند؛ امّا باید در نظر داشت که در روز، "شاد" و به سان" پروانه" می پرد.
شب به روی کران های دریا
آتش افروزد و خسته افتد
شعله، بر موج نیلی گریزان
موج، لغزان که آتش بگیرد
لیک او خفته بر ماسه ی نرم
روز بر راه های پر از مه
در نوردد دل جنگل سبز
می سپارد شب رفته ای را
بر نگاه دل یک ستاره
می پرد همچو پروانه ای شاد (آوا/36)
یا این که عشق وی به سان "آهویی" "نازنین زیبا است "، و قرار و آرامش وی"به شهری" محصور نیست و "مرزی" برای "قرارش" نمی پسندد.
عشق من کولی بی قراری است
هیچ مرزی نبیند قرارش
آهویی از بشرها رمیده است
نازنین است و زیبا فرارش
گر بماند به شهری ، بمیرد (آوا/37)
عشق وی "شیرین" است و اگر به "گودالی" بماند "تلخ"می گردد . تصاویر زیر برگرفته از باوری است که اگر آب در گودالی بماند و جریان نداشته باشد پس از مدّتی می گندد و بوی گندیده می دهد؛ هم چنین رودطغیانی است و دایم در نوسانات است و به یک "کوی و برزن نمی پاید" و هر دم بستری تازه می خواهد.
آب شیرین او تلخ گردد
گر بماند به گودال یک عشق
رود طغیانی بی سکونی است
هر دمش بستری تازه باید
می نپاید به یک کوی و برزن (آوا/37)
گاهی وی"عشق"را"پرستویی پرگشا"یی فرض کرده که پیام آور بهار دل است؛ امّا حیف که "از سرزمین سرد" گریزان است.
عشق پرستو است
عشق پرستویی پرگشا به همه سو است
عشق پیام آور بهار دل آراست
حیف که از سرزمین سرد گریز است (با دماوند خاموش/274)
یا:
عشق امروزه کجا می پلکد؟ با که دارد چه کلامی دل او را به تپش می آرد؟ دور از آن خانه ی رؤیایی شعر و نمایش های بیهوده عشق کجا مسکن دارد در شهر؟ (خانگی/ 367)
روزی عشق مهمان وی است و روزی از وی دور، اشکالی ندارد آن" وحشی برهنه پای"است، از وی چنین کارهای بعید نیست.
روزی او در برم خواهد آمد
بگذرد روزی از کشور من
روزی آن برهنه پای وحشی
از شتابش بگیرد بر من
بادها داده اند این گواهی (آوا/37)
آن روزی که"عشق کولی"، به بر شاعر می آید، به سان" موهای فرتوت جنگل" که" دور ساق چنارکهنسال" پیچده شده او را محاصره کرده،و سراپای وجود وی را در بر می گیرد و" کاکلی"نیز روی آن دو" لانه"می سازد . این لانه ساختن نشان از ماندگاری عشق آن ها دارد. عاشق به سبب این ماندگاری عشق، مست می گردد، مستی ای که تاکنون کسی بدان حد نرسیده است، حتّی به دلیل این بی خودی چنان جسور می گردد که می تواند در برابر"مار"هم آشیانه بسازد.
روزی آید ز ره عشق کولی
پیچد اندر برم پای تا سر
همچو موهای فرتوت جنگل
دور ساق چنار کهنسال
کاکلی روی ما لانه سازد
من در آغوش او بشکفم باز
مست گردم ز بوی تن او
مست یک خار، خار بیابان
مست زیبایی کس نچیده
آشیان می کنم در بر مار (آوا/38)
در چشمان او قصّه هایی هست: "قصّه ی چشمه های طلایی"و از حال مردمان دردمند دور افتاده از کشور، قصّه ی "از درد گسترده در راه" و از"رنگ گل ها که بویده" و از شادی و"رقص هایی که کرده"، می گوید.
چشم او قصه های یاد دارد
از غروبی که میرد به دریا
راز تن شویی مه به مرداب
از اجاقی به جا مانده در دشت
قصّه ی چشمه های طلایی
گوید از شهر پایان عالم
کشور آفتاب و پرستو
گوید از مردمانی که آن دور
پشت آن کوه آبی به رنجند
گوید از درد گسترده در راه
رنگ گل ها که بوییده گوید
نام آن ها که بوسیده گوید
گوید از رنگ هایی که زیباست
گوید از رقص هایی که کرده
در شب عیش صحرانشینان (آوا/ 38-37)
نکته دیگر این که عشق وشاعرهمیشه بر یک حال نمی مانند ، گاهی"قهر" طرفین فرار می رسد، درچنین شرایطی به طور یقین عشق وی به سان"سایه ی ابر"،که گریزان و نشانه ی سرعت زیاد است"سوی شهری می رورد که نامی ندارد".
او نماند بسی در بر من
چون نخواهد که قهرم بیند
چون نخواهم که قهرش بینم
می رود همره سایه ی ابر
سوی شهری که نامی ندارد (آوا/40)
ازتصاویرزیبای دیگر شاعر این است که"عشق"را به"ناله ی چرخ ارابه" که به سبب خشکی، صدای جیرجیرگوش خراشی دارد به"ناله ی دلی پی شکسته"که صدا و فغان سرمی دهد و به"ناله ی چرخ چاهی" که در ماه پیچیده شده مانند کرده است . شاعر با اشکال هندسی،گرد بودن، که از پیچش "ناله" و"چرخ چاه" و حتّی شکل ماه ، که در ذهن می توان تجسم کرد، تصاویری زیبا ساخته است.
روی این جاده ی قهوه ای رنگ
در درون مه راز پرور
ناله ی چرخ چاهی پیچید
ناله ی چرخ ارابه ی اوست
چون نوای دلی پی شکسته
نغمه ی چرخ ارابه ی او
می تپد در همه نبض هستی
بشنوید از دلم چرخ چاه است
کوبد آهنگ او سینه ی من
بشنوید این ز ارابه ی اوست (آوا/38)
وی چنان اندیشه ی عشق در سر دارد که هرلحظه صدای آن را در نزدیکی خویش می شنود، زیرا دل خویش را"غمخانه" فرض کرده که ندای"عشق"از آن بر می آید امّا کاری از دست وی ساخته نیست چون "در این خانه را بسته اند."
باور نمی کنی
امّا
من پیچیچ غمین تصاویر عشق را
محبوس و چار میخ به دیوار سال ها
پیوسته باز می شنوم در درون شب (به سرخی آتش به طعم دود/439)
( با دماوند خاموش/281)
گاهی شاعر"عشق"را پرنده ای فرض کرده است که پرواز می کند و در این پرواز ستارگان نیز وی را همراهی می کنند و"دوشیزگان ابر" برایش"ناز" می کنند.
با بال های عشق
پرواز می کنم
با من ستارگان همه پرواز می کنند
دستم پر از ستاره و چشمم پر از نگاه
آغوش می گشایم
دوشیزگان ابر به من ناز می کنند (آوا/93)
امّا شاعر امید را از دست نمی دهد و باور نمی کند که عشق وی بدون سرکشیدن" گل عصیانی اش ازخاک"به"گور" نهان شود به همین خاطر نهان شدن آن را دروغی محض می داند.
باور نمی کنم که عشق نهان می شود به گور
بی آنکه سرکشد گل عصیانی اش ز خاک؟
باور کنم که دل
روزی نمی تپد ؟
نفرین برین دروغ دروغ هراسناک ( آوا/268)
شاعر پس از بیان این مطالب براین باور است که عاقبت روزی"عشق کولی" بر"سرزمین غبار آور دل" وی فرود آید و"پای گیرد" و از عشق "رؤیا"یی فاصله خواهد گرفت.
روزی آید وی و طی کند باز
سرزمین غبار آور دل
رنگ گیرد رخ محو و تارش
پای گیرد درآید ز رؤیا
بادها داده اند این گواهی (آوا/40)
به همین جهت شاعرآخرین اندیشه های خود را با عشق در میان می گذارد و باز هم خریدار ناز وی است و می گوید: ای عشقی که به سان"بانوی سیه فام من" هستی و"زیبای خموش"تمام عمرم بودی ، می دانم "بر سربام منی"، امّا"دیری است در این باغ که گلبانگت نیست". گرچه خوی تو"رمندگی"است ولی تو "رام" من نیستی بلکه"آرام منی". اگر دیگران"به نام عشق ننگ" کرده اند باکی نیست و گرچه"ناکام"از هم گذشتیم امّا "چون چون طعم طرب هنوز در کام منی".آغازم که به تو بوده غمی فراهم شده، ولی به آن غم که آغازگرش تو بوده ای شاد هستم، زیرا عاقبت از آن"منی".
ای عشق تو بانوی سیه فام منی
زیبای خموش عمر و ایام منی
دیری است در این باغ که گلبانگت نیست
ای مرغ غمین که بر سر بام منی!
شیرینی و شور بزم جان ها بودی
اینک چو شراب تلخ در جام منی
گر خوی تو با رمیدگی همراه است
کی رام منی آهوک، آرام منی!؟
یک شمع چو قامتت نمی افروزند
امّا تو همان ستاره ی شام منی
گر ننگ به نام عشق کردند چه باک
بدنام بدانی تو و خوشنام منی!
هرچند که ناکام گذشتیم ز هم
چون طعم طرب هنوز در کام منی
آغاز تو بودی ام، خوشا آن آغاز
شادا به تو چون غم، که سرانجام منی!
چون چهره تو هنوز در تاریکی است
ای عشق تو بانوی سیه فام منی (هوای آفتاب/921)