چند روز قبل از شروع سال تحصیلی 1371 به روستا دهبکر( از روستاهای مهاباد) مراجعه و با پای پیاده که حدود 30 دقیقه ا ی راه بود و سربالایی ، از یک راه پیاده عبور کردم و از قبرستانی گذشتم. راهی مانند مار از میان درختان زال زالک و بَرو گذشتم به آن روستا رسیدم ، چه روستایی
رفتن به روستا «مربه ق»(ARBAG M)
چند روز قبل از شروع سال تحصیلی 1371 به روستا دهبکر( از روستاهای مهاباد) مراجعه و با پای پیاده که حدود 30 دقیقه ا ی راه بود و سربالایی ، از یک راه پیاده عبور کردم و از قبرستانی گذشتم. راهی مانند مار از میان درختان زال زالک و بَرو گذشتم به آن روستا رسیدم ، چه روستایی !!! خانه ها همه سنگی و گلی ، در برابر آفتاب داغ شده بود به سان کتری روی آتش. صدای نمی آمد تنها از فاصله دور روستا خرسواره های که از گوسفند دوشیدن بر می گشتند و چند تا خر که بارشان علف بود چشم من را به خود خیره کرد. روستای گرم و آرام ، به منزل یکی از خویشان رفتم ، چه سوراخی؛آن اتاق در اصل آشپزخانه و نانوایی آن منزل بود، دارای سکوی گلی که رختخواب روی آن بودند و در زبان کردی به آن «پیرک» می گفتند و رخت وخواب ها را روی آن می گذاشتند. تنوری که زبانه های آتش آن که خاله ام با ریختن سوخت که از دفوعات حیوانی درست کرده بودند و در زبان محلی «که مره » و «ته پاله» به آن می گفتند روشن کرده بود و دود آن تمام اتاق را فرا گرفته بود و به قول خودمانی اگر انگشت تو چشم هم می کردی هم دیگر را نمی دیدی . دود آن از سوراخ پشت بام که به آن «کولانه» می گویند به سان تیر از لوله تفنگ یا آتشفان از بالای کوه فروران می کرد. ... صاحب خانه را صدا زدم ، صدای نازی را شنیدم. گفت : بیا تو. سر را پایین آوردم انگار وارد سوراخی می شوم. من را در آغوش گرفتند و مرا بوسیدند. همان جا ،خودمانی ،دور تنور که شیر روی آن می جوشید ، روی زیر اندازی نشستم، چند تا کودک ساده لوح سیاه چهره که آفتاب تابستانی صورت آن ها را آفتاب زده بود بغل من نشستند ، سه تای آن ها در همان سال دانش آموز من هم بودند .دود اتاق کم شده بود تا حدودی می توانستیم به راحتی همدگر را ببینیم . چای نوشیدم و تخم مرغ سرخ شده که به آن شکر هم زده بودند و تاکنون نخورده بودم صفایی داشت. دلیل آمدن به آن روستا را بیان کردم بچه ها خوش حال بودند که معلم فامیل آن هاست . خاله ام مقداری فکر کردم ناراحت است ، چون می ترسید آن روستا که با معلم های قبلی کندتاکت فکری داشته اند و درگیر بوده اند برای من هم تکرار شود. حق هم داشت چون آن وقت ها همان گونه که اهالی روستا با همدیگر زیاد سازش نداشتند و با هم اختلاف داشتند با معلم نیز همان گونه بودند بویژه اگر دو خانواده با هم مشکل داشتند و معلم با یکی از آن ها بیشتر ارتباط بر قرار می کرد دیگر آن سال آن روستا برای معلم جهنم می شد و زبان در تخریب شخصیت آن معلم به سان اژدها در سوراخ می چرخید.نگران بودند آن جو برای من هم مهیا گردد به قول خودمانی مغز آن ها می خوردند. ... وجود آن خانواده تا حدودی در دلم سکنی ایجاد کرد و همراه بزرگ خانواده کاک حسن به یک مجلسی رفتم که تعدادی از روستایان در آن منزل جهت صرف ناهار بعد از بیشه زنی دور هم جمع شده بودند. ایشان همراه من آمدند ومرا معرفی کرد ند و فرمودند فلانی معلم بچه های شماست . وقتی به رخسار من نگاه کردند که جوان بودم یکی از فامیل های معلم سال گذشته که اسمش مام محمد (حه مه ریحان ) بود و از بقیه مسن تر ، گفتند: از پس چنین کاری بر می آیی ؟یا به زودی از روستای ما فرار می کنی؟ ما معلمی می خواهیم که به بچه ها ی ما درس بگوید و زیاد غیبت نکند و... باید مثل معلم پارسال ما باشی. دو ریالیم افتاد . در ذهن خودم به منفی بافی که تا حدودی به واقیعت هم نزدیک بود، پرداختم. بدون ترس زبان باز کردم ، چون در روستا هم زندگی کرده بودم یا به قولی « گربه را باید دم حجله کشت » بسیار زیبا و بدون واهمه مطالبی ایراد نمودم و در خصوص تجربیات زندگی ، معلمی ، آموزش وتربیت و خدمت ورزی در روستا جلسه ای انجمنی و اولیا و مربیانی تشکیل دادیم.