بابرده له
ورد بیرم...

ترانه ها


سحر می اید و در دل غمینم
غمین تز آدم روی زمینم
اگر گهواره شب وا کند روز
کجا خسبم که در خوابت ببینم



نه ره پیدا نه چشم رهگشایی
نه سوسوی چراغ آشنایی
گریزی بایدم از دام این شب
نه پای ای دل نه اسب بادپایی



چرا با باغ این بیداد رفته ست ؟
بهاری نغمه ها از یاد رفته ست ؟
چرا ای بلبلان مانده خاموش
امید گل شدن بر باد رفته ست ؟



ترانه ها


سحر می اید و در دل غمینم
غمین تز آدم روی زمینم
اگر گهواره شب وا کند روز
کجا خسبم که در خوابت ببینم



نه ره پیدا نه چشم رهگشایی
نه سوسوی چراغ آشنایی
گریزی بایدم از دام این شب
نه پای ای دل نه اسب بادپایی



چرا با باغ این بیداد رفته ست ؟
بهاری نغمه ها از یاد رفته ست ؟
چرا ای بلبلان مانده خاموش
امید گل شدن بر باد رفته ست ؟


طاهرمحمدآذر طاهرمحمدآذر

07-08-18, 06:01 PM

ترانه ها



به خاکستر چه آتش ها که خفته است
چه ها دراین لبان نا شکفته است
منم آن ساحل خاموش سنگین
که توفان در گریبانش نهفته است



نگاهت آسمانم بود و گم شد
دو چشمت سایبانم بود و گم شد
به زیر آسمان در سایه تو
جهان دردیدگانم بود و گم شد



غم دریادلان رابا که گویم ؟
کجا غمخوار دریا دل بجویم ؟
دلم دریای خون شد در غم دوست
چگونه دل از این دریا بشویم؟


طاهرمحمدآذر طاهرمحمدآذر

07-08-18, 06:01 PM

ترانه ها



سبد پر کرده از گل دامن دشت
خوشا صبح بهار و دشت و گلگشت
نسیم عطر گیاه کال در کام
به شهر آمد پیامی داد و بگذشت



نسیمم رهروی بی بازگشتم
غبار آلودگی این سرگذشتم
سراپا یاد رنگ و بوی گلها
دریغا گو غریب کوه و دشتم



تو پاییز پریشم کردی ای گل
پریشان ز پیشم کردی ای گل
به شهر عاشقان تنها شدم من
غریب شهر خویشم کردی ای گل


طاهرمحمدآذر طاهرمحمدآذر

07-08-18, 06:02 PM

ترانه ها



خوشا پر شور پرواز بهاری
میان گله ابر فراری
به کوهستان طنین قهقهی نیست
دریغا کبک های کوهساری



بهارم می شکوفد در نگاهت
پر از گل گشته جان من به راهت
به بام آرزویم لانه دارند
پرستوهای چشمان سیاهت



شبی ای شعله راهی در تنم کن
زبان سرخ در پیراهنم کن
سراپا گر بزن خکسترم ساز
در این تاریکی اما روشنم کن


طاهرمحمدآذر طاهرمحمدآذر

07-08-18, 06:03 PM

ترانه ها



منم چنگی غنوده در غم خویش
به لب خاموش و غوغا در دل ریش
غبار آلود یاد بزم و ساقی
گسسته رشته اما نغمه اندیش



شقایق ها کنار سنگ مردند
بلورین آب ها در ره فسردند
شباهنگام خیل ککلی ها
از این کوه و کمرها لانه بردند



بهار آمد بهار سبزه بر تن
بهار گل به سر گلبن به دامن
مرا کهشبنم اشکی نمانده است
چه سازم گر بیاید خانه من ؟


طاهرمحمدآذر طاهرمحمدآذر

07-08-18, 06:03 PM

ترانه ها




غباری خیمه بر عالم گرفته
زمین و آسمان ماتم گرفته
چه فصل است این که یخبندان دل هاست
چه شهر است ایم که خاک غم گرفته ؟



به سان چشمه ساری پاک ماندم
نهان در سنگ و در خاشاک ماندم
هوای آسمان ها در دلم بود
دریغا همنشین خک ماندم



سحرگاهان که این دشت طلاپوش
سراسر می شود آواز و آغوش
به دامان چمن ای غنچه بنشین
بهارم باش با لبهای خاموش


طاهرمحمدآذر طاهرمحمدآذر

07-08-18, 06:04 PM

ترانه ها



تو بی من تنگ دل من بی تو دل تنگ
جدایی بین ما فرسنگ فرسنگ
فلک دوری به یاران می پسندد
به خورشیدش بماند داغ این ننگ



پرستوهای شادی پر گرفتند
دل از آبادی ما بر گرفتند
به راه شهرهای آفتابی
زمین سرد پشت سر گرفتند


طاهرمحمدآذر طاهرمحمدآذر

07-08-18, 06:05 PM

ترانه ها



به گردم گل بهارم چشم مستت
ببینم دور گردن هر دو دستت
من آن مرغم که از بامت پریدم
ندانستم که هستم پای بستت



الا کوهی دلت بی درد بادا
تنورت گرم و آبت سرد بادا
اسیر دست نامردان نمانی
سمندت تیز و یارت مرد بادا



دو تا آهو از این صحرا گذشتند
چه بی آوا چه بی پروا گذشتند
از این صحرای بی حاصل دو آهو
کنار هم ولی تنها گذشتند


طاهرمحمدآذر طاهرمحمدآذر

07-08-19, 01:08 AM

رباعی ها


در بزم تو ای امید بس چنگ زدیم
صد راه ترانه با دل تنگ زدیم
از زلف تو آخر گرهی باز نشد
پس جام دل خون شده بر سنگ زدیم



یک روز دلم بستر توفان ها بود
گهواره مهر پرور جان ها بود
امروز کویری است عطشنک افسوس
آن دل که طربخانه باران ها بود



از کوه بر آمدیم و با رود شدیم
در گیر به آن چه جان به فرسود شدیم
ما چشمه جوشنده پکی بودیم
در راه دریغا که گل آلود شدیم


طاهرمحمدآذر طاهرمحمدآذر

07-08-19, 01:09 AM

رباعی ها


گفتند که غم دولت جاوید گرفت
گفتند که یاس جای امید گرفت
گفتیم چراغ باده روشن بادا
تاریکی اگر خانه خورشید گرفت



دیدم که چکید خوشه پروینم
پر ریخت نهالکم گل سیمینم
بیدار شدم شمع تکاپو می کرد
شب بود و تو رفته بودی از بالینم



سر برده به سینه کوه و ماتم دارد
با دره بسی حکایت غم دارد
ای باد چه رفته در شب که سنگ
در چشم کبود خویش شبنم دارد ؟


طاهرمحمدآذر طاهرمحمدآذر

07-08-19, 01:09 AM

رباعی ها


آواره دراین سپیده های خاموش
می پیچم و باز می گشایم آغوش
ای پنجره های خفته چشمم به شماست
من نغمه دره های خکستر پوش



فریاد زدم به باغ ما بید شکست
در برکه روشن رخ خورشید شکست
بشنید سراسر شب این قصه و صبح
نالید ندانستی و امید شکست



آویخته بید خسته گیسو بر آب
پیچیده در امواج سپید مهتاب
شبنم نتراویده هنوز و تن شب
در سایه برگ و بته ها رفته به خواب


طاهرمحمدآذر طاهرمحمدآذر

07-08-19, 01:10 AM

رباعی ها


گلزار طرب وادی خاموشان شد
خونابه دل باده می نوشان شد
شهری که در آن عشق عروسی می کرد
امروز ولایت سیه پوشان شد



شد کامروا دوست ز نکامی من
خندید چو شعله بر من و خامی من
پیمانه شدم که آبرویم بخشند
می رنگ دگر داد به بدنامی من



چشمم به کران شب نگه می ساید
وین راه به غم در شده را می پاید
گویند که رفته بر نمی گردد باز
اما دل من می تپد : او می اید


طاهرمحمدآذر طاهرمحمدآذر

07-08-19, 01:11 AM

رباعی ها


خم شد لب جوی و سایه بر آب افکند
یک لحظه نظر بر رخ شاداب افکند
پس پنجه فرو برد به موج گیسو
در هر برش موی سیه تاب افکند



در جاده آفتاب ره می پویم
در چشمه ماهتاب تن می شویم
فرزند شب و روزم و پرسان پرسان
ای اینده شهر تو را می جویم



یک شب به هوای موی تو چنگ به دست
شط غم آوازم ره بر شب بست
ناگشته گل ستاره سیراب افسوس
فواره هر ترانه در اوج شکست


طاهرمحمدآذر طاهرمحمدآذر

07-08-20, 08:54 AM

رباعی ها



بر پنجه پا بر آمد آن یار و پرید
تا از سر شاخسار سیبی را چید
بسترد به سینه گرد آن را و فشرد
بر سرخی سیب کال دندان سپید



از سوختگان باز پری می خواهند
خکستر شعله پروری می خواهند
آنان که ز یک قفس جدامان کردند
آواز غم آلوده تری می خواهند




موجی است که می کند سر از دریا بر
بالنده و رقصنده و دامن گستر
میلش همه پرواز و رهایی است ولی
در می شکند فرود می آرد سر


طاهرمحمدآذر طاهرمحمدآذر

07-08-20, 08:57 AM

رباعی ها


مه بر سر خاربوته ها ککل بست
لغزید ز کوه و دره ها را پل بست
پیچید به گرد جنگل ابریشم وار
یک دسته گل بهاری بی گل بست



ای جوی بیا به هم هم آوا گردیم
با چشمه و شط و رود یک جا گردیم
پیوند کنیم روشنی با پکی
باشد روزی دوباره دریا گردیم



با کوه غمت چو کوه سنگی کردم
با پنجه عشق تو پلنگی کردم
می رفتی و من بر سر راهت پیچان
ره بگرفتم دره تنگی کردم


طاهرمحمدآذر طاهرمحمدآذر

07-08-20, 08:57 AM

رباعی ها



از دامنه افق سیاهی می رست
بر راه دراز باد منزل می جست
می خفت صداهای پرکنده دشت
در برکه پرنده ای سر و تن می شست



باد است و پرکنده به هر سو پر من
در جنگل خاموش خزان پرور من
پر بار تر از غمم ببین باغم را
ای سرکش ای امید ناباور من



از کوی وفا به سنگ دورم کردند
در خانه غم زنده به گورم کردند
بگشایم اگر سینه به پیش تو شبی
بینی که چه با دل صبورم کردند


طاهرمحمدآذر طاهرمحمدآذر

07-08-20, 08:58 AM

رباعی ها



تا روی به باغ بامداد آوردم
ای گمشده گل تو را به یاد آوردم
پوییدمت و نجستمت در صحرا
آن گاه گلی چو گردباد آوردم



با شعله ات ای امید دلبسته منم
بیدار نگهدار تن خسته منم
در چشم شب سیاه می سوزم و باز
آن شمع به راه صبح بنشسته منم



چون چنگ گشویدم جهان بر پا شد
قانون فلک پر از نوای ما شد
پیچید گل و ستاره با آتش و آب
تا عشق پدید آمد و غوغا ها شد


طاهرمحمدآذر طاهرمحمدآذر

07-08-20, 08:59 AM

رباعی ها



بگرفته غم غروب کوهستان را
پوشانده غبار مه ره چشمان را
پاییز نشسته بر همه دره ولی
من می شنوم بوی گلی پنهان را



آن شد که به خویشتن نیاز آوردم
آب شده را به جوی باز آوردم
بس تشنه دویدم و ندادندم آب
بشکستم و جان چشمه ساز آوردم



بر گرد ازاین راه و فراموشم کن
ا ی عشق به مرگ خود سیه پوشم کن
می سوزم من می شنوی می سوزم
ای آتش آبی شو و خاموشم کن


طاهرمحمدآذر طاهرمحمدآذر

07-08-20, 09:00 AM

رباعی ها



غم آمد و از دریچه بر من نگریست
کاین توده پر ملال جان سوخته کیست
گفتند که ابر است ز پا تا سر اشک
غم چون باران سراسر شب گریست



گلدان دلم درون آن یاد تو گل
بر ویرانی هایم بنیاد تو گل
پر بر کش از سینه این خک خموش
ای در همه کویر فریاد تو گل


طاهرمحمدآذر طاهرمحمدآذر

07-08-20, 09:01 AM

رباعی ها


با باغ منت گر سر جنگ است چه بک
از غنچه من دل تو تنگ است چه بک
گل آوردم به خانه گل آوردم
گلدان اگر از سفال و سنگ است چه بک



با شبنم مهر برگ و بارم تر کن
لنشین به کنار من مرا باور کن
در من بنگر بهار در من رویا است
می بوی مرا پس آن گهم پر پر کن



مرغی به قفس کردم و بردم بر او
مرغی همه صوتش غم آتش پر او
افسوس پرنده را گریزاند از شوق
بر جا دل تنگ من و چشم تر او


طاهرمحمدآذر طاهرمحمدآذر

07-08-20, 09:02 AM

دو بیتی ها



دریای ز هم گسسته ای هستیم
توفان رده حال خسته ای هستیم
تصویر دهنده جدایی ها
ما اینه شکسته ای هستیم

به هر در جستمش در بر رخم بست
چو افتادم ز پا بگشود در را
منم سهراب سرگردان که بر خک
به وقت مرگ می بیند پدر را

بر مگیر از من آفتاب نگاه
دشت سرد است و بی کسی جانکاه
دستها بی ستاره مانده هنوز
شب بلند است و شعله ها کوتاه


طاهرمحمدآذر طاهرمحمدآذر

07-08-20, 09:03 AM

دو بیتی ها



باز این باغ پریشان شده پر می ریزد
زودتر آن گل جان سوخته تر می ریزد
بر پاییز همین است کجایی ای باد
سبدی پر کن از این باغ که بر می ریزد

این آفتاب بر سر ما سایبان کم است
بر مرغ جان زمین و زمان آشیان کم است
پر هست و اشتیاق پریدن در این هوا
افسوس بر دریچه ما آسمان کم است


طاهرمحمدآذر طاهرمحمدآذر

07-08-20, 09:04 AM

دو بیتی ها



اتشی در دلم کشیده چراغ
از بهاری به ره گرفته سراغ
چه کند بی بهار می میرد
با خزان خو نمی کند این باغ

یاس بارویی گشته است به گرد بدنم
تنگ می فشارد سنگش در خویشتنم
او مرا می شکند با تن سردش من نیز
با تلاش تن گرمم او را می شکنم

شبی مرغ سپیدی می شوم من
گشاده بادبان بال در باد
به دریا می زنم دل را و چون موج
به هر ره می روم آزاد آزاد


طاهرمحمدآذر طاهرمحمدآذر

07-08-20, 09:07 AM

كتاب پنجم


آرش کمانگیر { منظومه اي از سياوش كسرايي }




آرش کمانگیر

برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه های دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می کردیم در کولک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهای گل
دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خک عطر باران خورده در کهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پک نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
بی تکان گهواره رنگین کمان را
در کنار بام دیدن
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره افسرده جان افکند
چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد
زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوهها دامن
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمهها در سایبان های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
عشق در بیماری دلمردگی بیجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
ترس بود و بال های مرگ
کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
برجهای شهر
همچو باروهای دل بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه کینهای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
آسمان اشک ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپی نامردان در کار
انجمن ها کرد دشمن
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری که در ناپک دل دارند
هم به دست ما شکست ما بر اندیشند
نازک اندیشانشان بی شرم
که مباداشان دگر روزبهی در چشم
یافتند آخر فسونی را که می جستند
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می کرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد
آخرین فرمان آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیکی فرود اید
خانه هامان تنگ
آرزومان کور
ور بپرد دور
تا کجا ؟ تا چند ؟
آه کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان ؟
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می کرد
پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید
از میان دره های دور گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید
باد بالش را به پشت شیشه می مالید
صبح می آمد پیر مرد آرام کرد آغاز
پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز
لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف
از سینه بیرون داد
منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده
مجوییدم نسب
فرزند رنج و کار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد
دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ
دل این جام پر از کین پر از خون را
دل این بی تاب خشم آهنگ
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم
که تا بکوبم به جام قلبتان در رزم
که جام کینه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در این پیکار
در این کار
دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست
کمانداری کمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند کوه ماوایم
به چشم آفتاب تازه رس جایم
مرا نیر است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
پس آنگه سر به سوی آٍمان بر کرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش ترا این آخرین دیداد خواهد بود
به صبح راستین سوگند
بهپنهان آفتاب مهربار پک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند
زمین می داند این را آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پک است
نه نیرنگی به کار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم بک است
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
نقابی سهمگین بر چهره می اید
به هر گام هراس افکن
مرا با دیده خونبار می پاید
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد
به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است
که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکاراست
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است
هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیک امید خویش می داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم گه پیش می راند
پیش می ایم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ ای آفتاب ای توشه امید
برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ریز کن تا جان شود سیراب
چو پا در کام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم
به موج روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
شما ای قله های سرکش خاموش
که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید
که ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور


نوشته شدهدوشنبه 27 خرداد 1392 توسط babrdala
.: Weblog Themes By www.NazTarin.com :.




💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران