درب های مدرسه
حال از فضای کلاسی خارج شویم اندکی پیرامون فضای فیزکی مدرسه و امکانات مدرسه گشت و گذری بزنیم تا خستگی از تن ما خارج شود چون گفته اند« تنها زیاد گفتن قرآن خوش است».
چند بار برای درب و پنجره با اداره مکاتبه کرده بودم ولی فکر می کردم خود مسئولان اداره این قدر درک و شعور دارند که به مشکلات مدرسه و معلم رسیدگی کنند ولی حلا من می دانم و می گویم کلیه کارکنان اداری آموزش و پرورش «از ترس خرمن کوفتن شتر شده اند » در حضور آن ها و دوره ها بدون ابا این مطالب را برزبان آورده ام . روزی یکی از همکاران فرهنگی که زنبور دار بود و زنبورهایش را در پاییز به آن روستا برگردانده بود در حیاط مدرسه قد علم کرد و درب ورودی را زد. من در کلاس درس بودم. بیرون رفتم اجازه وارد شدن به رهرو و نگاهی به کلاس را خواست. فرمودند : درب کلاس ها چی؟ گفتم : ندارند.فرمودند: از اداره درخواست کن و در صورت نه گفتن بگو درخواست ما را به مدرسه علی قاضی ارسال کنید . با نامه و درخواست پاراف شده و دستور گرفتن از مدیریت وقت به مدرسه علی قاضی مراجعه کردم .نامه را به همان زنبوردار که معاون مدرسه بود آقای عزیزی تحویل دادم ایشان هم با مدیر مدرسه هماهنگ کردند که چهار درب به من بدهند و از سرایدار و خدمتگزارخواستند آن ها را برای من بیرون آورند . ایشان این کار را خارج از وظیفه خود عنوان کردند واز این کار امتناع ورزید دایلش هم این بود که لباس های ما کثیف می شود و کار و وظیفه ما نیست. آقای عزیزی فرمودند خودم بیماری تنفسی دارم وگرنه به شما کمک می کردم . گفتم: اشکالی ندارد انبار را به من نشان دهید . خدمتگزار درب انبار را باز کرد گفت : بفرما. یک اتاق پر از درب دست دوم که چهارچوب و درب ها از هم جدا بودند و روی هم انباشته بودند، پس از یک ساعتی چهار درب را انتخاب و بیرون آوردم و به حیاط مدرسه بردم ناگفته نماند هر آن گاهی سرایدر و خدمتگزار به من سر می زدند که مانده ای ؟ خفه نشده ای ؟و... . بعد با سه چرخه آوردم و به مینی بوس روستای دهبکر تحویل دادم . جمعه که به محل خدمتم برگشتم چون همیشه روز جمعه ها به آن جا بر می گشتم و هفته ای نبود که شنبه برگردم ، از اهالی خواستم با تراکتور یا هر وسیله دیگر که باشد درب ها را از روستای دهبکر به برایمه بیاورند. ولی کسی آماده نشد و به حرف ما توجه نکردند . شنبه بعد ظهر به بچه ها گفتم کی قاطر خوب دارد؟ چند خانوار را نام بردند. رفتم با بچه ها دو قاطر و چند طناب که از موی گوسفند و بز می بافتند و به آن «گوریس» می گفتند امانتی گرفتیم و گفتند اگر پاره شوند باید دوباره برایمان تهیه کنی . با چند دانش آموز بدون کسب اجازه از خانواده که از این کارهای بی احتیاط زیاد انجام می دادم و حالا می دانم چه اشتباه های بزرگی بوده است به روستای دهبکر رفتیم و چند دفعه آن ها را بار کردیم می افتادند ، هر خر بارش دو درب بود که هر کدام را در یک طرف بسته بودیم از اهالی دهبکر هم که نزدیک ما پشت بام ایستاده بودند به ما نگاه می کردند و هر بار که می افتاد خنده و قهقه ما را چندین برابر آزار می داد. به هر حال با هر سختی و مشکل درب ها را به روستا بردیم و خودم آن ها را جا گذاشتم و از سرمای زمستان که می توان گفت سردترین سال و پربرف ترین سال برفی بود را پشت سر گذاشتیم . تعریف سرما من را به یاد سوخت زمستانی انداخت که آن را هم در جای خود تعریف خواهم کرد. چه شغلی چه مشقتی حال که به وضع خود در آن دوران می اندیشم نه تنها خوش حال نمی شوم بلکه متنفرم. می گویم مگر من برای کی و برای چی آن همه زحمت و درد و سختی و مایه گذاشتن از خود را تحمل می کردم. مگر آدم .... .