بابرده له
ورد بیرم...

چكيده

 

زندگي سراپا آكنده از رودادهاي خوش و ناخوش است و لحظه هاي خوشي وناخوشي و آنچه نماينگر اين جلوه هاي مي تواند باشد هنر راستين ،ادبيات است .

در مشرق زمين مدار حكومت بر اراده فرمانروايان مستبد مي گشته و چه بسا اشك و آه باشد كه به وجود نياورده باشد .

بنا براين ادبيات ايران شاخه اي از شكوايي را تشكيل د ا ده  است كه مي توا ن غم وا ندوه  و رنج هاي شاعران را در زاغه اي يا دخمه اي تنگو تاريك و بي خبر از گذر سال و ماه  و روز ، سردي و گرمي ،زن وفرزند ،  نابساماني و بي تكليفي اورا رنج داده و در همين حال عصيان و سر كشي وي را وا مي دارد كه زبان به انتقاد بگشايد ود نيا ومافيها را به آتش بكشد و گاهي نيز خود را به صبر وشكيبايي دعوت و درون خود را با شعر تسلي بخشد .

 

خاقاني شرواني از جمله شاعراني است كه مدت هفت ماه به دلايل متعددي و اتهامات

واده ه محبوس بوده و آزار و اذيت زندان باعث تراوش قريحه ذهني او گشته وقصايدي  

سروده كه نماينگر حبسيات خود است .اين آثار روشن مي سازد كه هيج انسدادي به جز مرگ نمي تواند جلو اين درياي جوشان ذهني را بگيرد .

 

كليد واژه :  خاقاني ، شاعر ، زندان ،شكنجه ،

   

 

 

 



چكيده

 

زندگي سراپا آكنده از رودادهاي خوش و ناخوش است و لحظه هاي خوشي وناخوشي و آنچه نماينگر اين جلوه هاي مي تواند باشد هنر راستين ،ادبيات است .

در مشرق زمين مدار حكومت بر اراده فرمانروايان مستبد مي گشته و چه بسا اشك و آه باشد كه به وجود نياورده باشد .

بنا براين ادبيات ايران شاخه اي از شكوايي را تشكيل د ا ده  است كه مي توا ن غم وا ندوه  و رنج هاي شاعران را در زاغه اي يا دخمه اي تنگو تاريك و بي خبر از گذر سال و ماه  و روز ، سردي و گرمي ،زن وفرزند ،  نابساماني و بي تكليفي اورا رنج داده و در همين حال عصيان و سر كشي وي را وا مي دارد كه زبان به انتقاد بگشايد ود نيا ومافيها را به آتش بكشد و گاهي نيز خود را به صبر وشكيبايي دعوت و درون خود را با شعر تسلي بخشد .

 

خاقاني شرواني از جمله شاعراني است كه مدت هفت ماه به دلايل متعددي و اتهامات

واده ه محبوس بوده و آزار و اذيت زندان باعث تراوش قريحه ذهني او گشته وقصايدي  

سروده كه نماينگر حبسيات خود است .اين آثار روشن مي سازد كه هيج انسدادي به جز مرگ نمي تواند جلو اين درياي جوشان ذهني را بگيرد .

 

كليد واژه :  خاقاني ، شاعر ، زندان ،شكنجه ،

   

 

 

 

 

 

مقدمه

زندگي سراپا اكنده از رويدادهاي خوش و ناخوش و لحظه هاي تلخ و شيرين است و ادبيات بايد آئينه تمام نماي آن مظاهر باشد و هنر راستين و اصيل از عواطف زنج آميز چون حسد و خشم و نااميدي و اندوه و عشق و ...بهره مي گيرد ؟زندان نامه نيز يكي از تجلي گاههاي اين عواطف است.

شايد بر اين سخن خرده گرفته شود كه در كجاي يك زندان نامه ،نشانه اي از عشق مي توان ديد ،بايد بگويم كه در سروده هاي درد آلود زندان نامه ،چيزي كه فرصت شكوفايي و مجال بروز دارد ،همان عشق است ،منتها عشق به شرافت و آزادي ،و عشق به عزت نفس انساني و ...

اما در مشرق زمين به خصوص ايران ،كه همواره مدار حكومت بر اراده خدايگان هاي مستبد مي گشته،درخت خود كامگي همين خدا سايگان چه شكوفه هاي اندوه و حسرت ،و اشك و آه كه به بار نياورده ،ودر زير چكمه ي سنگين همين خداوندا ن زر وزور ،در پهن دشت اين سرزمين ،چه لاله هاي خونين ندميده است !

بنابر اين هميشه درايران ما ،حبسيه ها شاخه اي از ادبيات شكوايي را تشكيل داده است كه ازآنچه ازين نوع بر قلم تذكره نويسان جاري شده مشتي از خروار است . زيرا دست اختناق و استبداد محيط كه خود پرورنده ي  اين مرواريد هاي تابناكند از بيم رسوايي و افشا گري چون كودكي نادان اين گوهرهارا به گوشهاي پراكنده و به هيچ محق و پژوهشگري رخصت جمع آوري و بهم پيوستن آنها را نداده است و اگر بررسي در اين باره صورت گيرد راستي گفتار بنده آشكار خواهد شد .                                                  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

محتويات حبسيه

 

اما محتويات يك زندان نامه چيست و شاعر طي آن چه موضوعاتي را بيان ميكند و به چه چيزهاي مي پردازد ؟در بادي امر به نظر مي رسد كه يك زندا نامه لابد بيان غم و اندوه و رنجهاي بي پاياني است كه در محيط چهار ديواري زندان و محروميت از فضاي آزاد نصيب شاعر گرديده است بيكن حبسيه تنها تشريح غم و غصه هاي سخنور نيست بلكه اين مطلب تنها قسمتي از زندان نامه را تشكيل مي دهد

گاه شاعر از تنگي زنداني كه در آن محبوس است ،بد رفتاري زندانبان ،سختي و فشار كندو زنجير يا مانند بنديگاههاي دوران اخير ،از دردو رنج ناشي از شكنجه ،ژنده بودن جامه ،نداشتن گستردني (تاريكي ،آلودگي،بدي غذا ،بي زماني و يكسان بودن شب وروز وسال و ماه ،سردي و گرمي و...)زندان ،پيري وناتواني ،شبكوري و ديگر بيماري ها،سرخي اشك ،مصادره ي اموال ،بيچيزي ،ستيزه و ناسازگاري بخت و روز گار و چرخ ،و...لب به شكيت مي گشايد .

وقتي نااميدي بر وي چيره شد ،به طوري كه اميد ديدن روز بعد را نداشت دوري زن و فرزند و پدر و مادر و بي تكليفي و نابساماني آنان او را رنج داد ،در حسرت گذشته و يا رود يار ،ناله ها سر ميدهد و اشكها مي ريزد ودر همين هنگام است كه شاعر به نكوهش حسودان و بد خواهان پرداخته و بر مسسببن واقعي اين بد بختيها نفرين مي فرستد و به خودستايي و فخر و مباهات مي پردازد . در همين حال عصيان و سر كشي وي را وا مي دارد كه زبان به انتقاد بگشايدو دنيا و مافيها را به آتش بكشد .اما اگرمحيط خفقان آور باشد ،سخنور نعل وارونه مي زند و گناه بدبختيها را به گردن قضا و قدر و چرخ آسمان مي اندازد.

گاهي خود را به صبر و شكيبايي دعوت و در ضمن سرودن ابيات پند آميز و قناعت به گذر روزگار خود را تسليت مي دهد.

زماني به زندان خوش دل است آن هم زماني كه به كتب دسترسي دارد و يا مصاحبي او را سر گرم كرده است اندكي از فشار كاسته در اين حالت زندان را مايه تزكيه نفس مي - داند زيرا مجال بريدن از خلق تفكر در باره جهان و آفريدگار بپردازد .

در اصل شكوي در مطالب زير دور مي زند :مرگ ،دستگاه آفرينش ،تنگ نظري ممدوح،و شعر شناسي وي ،بي تميزي و سفله پروري ،اهل روزگار ،تهيدستي ،ستم ،سروري نادان و زبوني دانا ،پيري ،ناتواني،بي وفاييدوستان وخويشان ،و...

در يك زنداننامه كم و بيش از مو ضعات بالا شكايت مي رود .علل واقعي بد بختيها بدون پرده پوشي و ابهام با لحني تلخ و گزنده بيان شده است .در زندان نامه غير حسب حالي پوزش نامه سخن از ستايش و تملق فريد خواهي ،شكايت از روز گار ،قضا و قدر تهديد و تطميع ،فتنه انگيزي دوستان ،ايراد قسم در اثبات بي گناهي و رفع تهمت ،ياد آوري خدمات گذشته ،توبه وانابت از گناه نكرده ،طلب بخشش ودر پايان از دعا مي رود .   

      

 زندان نامه هاي ناب و ناب تر

 

از دقت در حبسيه ها چنين دستگير شد كه همه ي اشعاري كه درين زمينه سروده شده است از احساسات و عواطف پاك سر چشمه گرفته اند و به گفته ي دكتر زرين كوب ،بي دروغند و بي نقاب ،اما ناب تر و بي نقاب تر و بالاخره بي دروغ تر از همه ،اشعاري است كه شاعر در حسب حال و براي دل خويش گفته است و سوزدروني سخنور در اين نوع پديدار مي شود . نشانه اين  گونه زندان نامه ها آن است كه سراينده از آغاز تا انجام ،از صاحبان زر وزور نامي نمي برد و از هيچ كس ستايش يا طلب بخشايشي نمي كند .در اين ذسته است كه شاعر هيچ گونه ضعف و تكلفي براي خود نمايي و عرضه هنر به كار نبسته و اگر آرايشي هم به كار گرفته ،نا خود آگاه بر قلم وي جاري شده است .خاقاني با آن سبك هيمنه و خودنما يانه اش در اين نوع گفتاري ساده و بي پيرايه دارد .در همين اشعار است كه كه عصيان و سر كشي شاعر اوج مي گيرد  و به زمين و زمان ناسزا گفته و تر خشك را در آتش خشم مي سوزاند . اين گونه حبسيه ها ست كه تواند آيينه ي تمام نماي عصر شاعر و نگار گر جامعه ي او باشد و اگر شعر حقيقي را بيان اندوه ها و تاثيرات قلبي بدانيم ،اين قسم خالصانه ترين آنها است .

اما نوع دوم يعني حبسيه هاي ناب در مقابل ناب تر در اين دسته زبان شعر ساده و بي تكلف نيست بلكه شاعر براي اثبات مقام ادبي و علمي و زبان آوري خود ،دست به آرايش هاي لفظي و معنوي زده و از فنون ادب نكته اي فرو گذاز نكرده است .در اين جا ديگر نشانه اي از شراره يخشم و نفرت و خبري از انتقادهاي زهر آگين نيست و اگر هم باشد با سايه اي كم رنگ و گله آميز و شكايت گونه است .گوينده از ذكر حقيق سر باز مي زند و ولحن وي ترحم آميز آرام است .آغاز را با ستيش شاه يا كسي كه  مرد استمداد است از سر مي گيرد .آن وقت به شرح خدمات گذشته و گرفتاريهاي خود پرداخته واز ذكر مسبب اصلي ابا دارد  وبدبختي ها را به گردن روزگار و بخت آسمان وستاره مي اندازد و به اصطلاح نعل وارونه مي زند  شعر براي اثبات بي گناهي زبن به قسم مي گشايد وو با شفيع آوردن مقدسات و تمثيل به آيات و اخبار و توبه از جرم نكرده (يا كرده )در مقام پوزش و عذر خواهي بر مي آيد و بالا خره با دعا ممدوح قصيد را كه قالب اين گونه حبسيات است به پايان مي برد .

خاقاني در پوزش نامه اين گونه لب به سخن مي گشايد:  

 

فلك كژروتر از خط ترسا                              مرا دارد مسلسل راهب آسا

نه روح الله برين دير چون شد                        چنين دجال اين  فعل دير مينا

تنم چون رشته مريم دوتاست                        دلم  چون سوزن عيسي است يكتا

من اينجا پاي بست رشته مانده                      چو عيسي پاي بست سوزن آنجا

لباس راهبان پوشيده روزم                           چو راهب زان بر آرم هر شب آوا

               (خاقاني ،سجادي    /ص:33)               

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خاقاني شرواني

 

افضل الدين،حسانالعجم،ابراهيم (يا:بديل)پسر علي شرواني يكي از بزرگ ايران است زجر طعم زندان را چشيده است

پدر او نجيب الدين علي ،مردي دروگر و جد او جولاهه، و مادرش كنيزكي نسطوري بود كه بعدها مسلمان شد .گويا پدرش طالب بود كه فرزندش كار او را ادامه دهد اما او زير بار امر پدر ش نرفت .پدر ش او را از نزد خود ران و تا سن بيست وپنج سالگي نزد عمو يش كافي الدين عمر كه مردي طبيب و فيلسوف بود ،به آموختن علوم زمان پرداخت . و چندي از تر بيت پسر عم خود وحيدالدين عثمان _ بر خودار شد .با آنكه خاقاني در علوم زمان به مرحله كمال رسيد ه بود ،براي تكميل هنر شاعري در نزد ابو العلاءگنجوي سر سلسله شاعران شروان _  به شاگردي پرداخت و او بود كه وي را به درگاه خاقان اكبر ابوالهيجا فخرالدين منوچهرين فريدون شروان شاه معرفي كرد و تخلص ((خاقاني)) را براي او گرفت چه خاقاني پيش از اين لقب حقايقي بر گزيده بود و ضمناً دختر خود را _ كه فلكي شرواني خواستارش بود به وي داد . پس از چندي شاگرد بر استاد پيشي گرفت و همين امر باعث حسد و دشمني گرديد و منجر به بد گويي  از همديگر شد تا جاي كه  خاقاني ابو العلاءرا متهم به اسماعليه كرد و اين از نظر شروان شاه كه سني بود امر بي اهميتي نبود  .

 خاقاني از اين پس چون عمويش در گذشته بود فبه خانه پدر رفت ودر جست وجوي ممدوحي بزرگ بود در سال 549 يا 550 هجري قمري راه خراسان پيش گرفت اما در بين راه بيمار شد تا ري پيشتر نرفت و چون خبر گرفتاري سنجر به دست غزان به او رسيد ناچار به حسبگاه شروان برگشت و پس از مدتي از شاه اجازه سفر حج گرفت و در اين سفر با چند تن از رجال بزرگ چون محمد بن محمد سلجوقي و جمالالدين محمد بن علي اصفهاني وزير صاحب موصل ملاقات كرد .در راه بازگشت ويرانه كاخ مداين را ديد و متأ ثر شد .و به همين دليل چكامه غرا به نام ايوان مدائن بااين سر آغاز سرود:

هان اي دل عبرت بين از ديده عبر كن هان         ايوان مداءن را آئينه ي عبرت كن

يك ره ز  لب دجله منزل به مدائن كن            وزديده دوم دجله برخاك مدائن كن

                                                                                                                          (خاقاني ،سجادي /ص:127 )        

شاعر پس از مراجعت به شروان باز هم به دربار شروان شاه پيوست ولي موفقيت هاي اودر عالم اسلام باد در دماغش افكنده بود و ديگر به وظايف چاكري عمل نمي كرد.

منوچچهر ثاني در گذشت و اخستان _پسر وي _كه به خاقاني نظر خوشي نداشت ،جانشين وي شد .خاقاني هر چه در ستايش وي كوشيد ،نتيجه نداشت ،ناچار براي يافتن حامي تازه روابطي با پادشاهان اطراف برقرار كرده بودو از قبول مشاغل اداري سر باز مي زد تا اين كه توطئه عليه اخستان برانگيخت و قصد جان شاه كرد و چون نقشهاش مواجه به شكست گرديد درصدد فرار برآمد كه گرفتار ودر  قلعه ي ((شابران ))به مدت هفت ماه زنداني گرديد (569 ه.ق) تا به وساطت آندرو نيكوس از زندان رهايي يافت و همين به علت چند قصيده غرا سرود كه دو قصيده به نام عزالدوله سروده است

فلك كژ روتر از خط ترسا               مرا دارد مسلسل آسا

........................................               ................................

                                                                                                                              (خاقاني ، سجادي./ص:33)                      

گذشت پس از آن مصايب ميل به عزلت كرد و رخت به جانب تبريز كشيد و ديري نپاييد كه خاقاني در باز گشت از سفر دوم زيارت  پسر ش رشيدالدين  كه قصيده زيبا در مورد در گذشت آن با اين سرآغاز سرود :

صبحگاهي سر خوناب جگر بگشاييد              ژاله صبحدم از نرگس بگشاييد

دانه دانه گهر اشك ببارييد چنانك                  گره رشته ي تسبيح ز سر بگشاييد

                                                                          ( خاقاني ،سجادي /ص :81)

 

پس آن زنش ، در آن شهر  در گذشت و در مقبرة الشعرا محله سرخاب مدفون شد .

    

 

اتهام خاقاني

 

در مورد اتهامات خاقاني اقوالي موجود است كه به پاره ا ي از آنها اشاره مي نماييم.        ((  محمد عوفي جز ذكر صله وانعام شروانشاه نسبت به خاقاني ،سخني از اتهام و حبس وي به ميان نيا ورده است.

زكرياي قزويني نوشته است (( از رذايلي كه شعراي ديگر خود را به آن آلوده مي سازند محترز بود ... وقتي پادشاه خواست به راهنمايي وزير خود او را به شغلي بگمارد اما چون آن را به خاقاني تكلف كرد زير بار نرفت و گفت من مرد اين كار نيستم . وزير شاه را بر آن داشت كه اجباراًاين شغل را بر خاقاني تحميل كند ليكن او زير بار نرفت .بالا خره برا يآن كه اين شغل را قبول كند وزير اورا به زندان انداخت و با دزدان و راهزنان در يك منزل بود . در اين حبس غالباًدزدان و جانيان پيش خاقاني مي آمدند و از او مي پرسيدند كه به چه جرم  به اين راندن رانده شده اي ؟و بعضي از ايشان از خاقاني مي خواستند كه قصيده اي در مدح آنان به نظم بياورد.خاقاني چون خود را گرفتار چنين درد وچنگال چنان مصاحبان ناجنس و معذب ديد به پادشا ه پيغام داد كه براي نجات از ين حال به هر چه بر او رود راضي است . به همين جهت او را از زندان بيرون آورند و به همان شغل كه ابتدا تكليف شده بود ،گماشتند .))

بعضي بر اين باورند زماني كه فقر و مسكنت نفس و صفاي باطن دامنگيراز ملك منوچهر درخواست استعفا كرد كه به سلوك مشغول شود ولي خاقان بزر گ به اواجازه نداد  واز شروان گريخت و به بيلقان رفت گماشتگان او را گرفتن و او را به بند كشيدند و در قلعه شابرن مت هفت ماه زنداني بود .برخي نيز براين عقيده اند كه حبس شاعر را ميل به طريقت و انزوا طلبي دانسته اند .وتعدادي نيز دوري گزيدن از شاه و بعضي مي گويند ملك الوزرا خواجه موصلي انگشتر ي كه اسم اعظم روي ان منقوش بود در مطالبه شروانشاه سربا زد ودر پا داش اين گستاخي او را محبوس كرد و مادر شاه پس ازهفت ماه واسطه شد از قيد زندا ن آزاد شود .

 خاقاني به همه آداب نديمي عمل نمي كرد در مجالس بزم و ميگسار شركت نمي كرد ودست دسيسه دشمنان نيز در كار بودكه شاه بر وي بد گمان شد  ودو باره مي خواست به حج برود كه شروانشاه مانع شد و اورا محبوس كرد .گروهي فرا خواندن خاقاني از سوي شاه به كيش نصراني و عدم قبول وي مي دانند .

((دكتر شفق  در كتاب تارخ ادبياتش مگويد ( (شاعر به واسطه ي آزاد گي طبع و خو داري كوركورانه و عجزانه ي ديواني و ميل به مسافرت ... و مدح اميران ديگر و بدتر ازاينها عيت حاسدان ،خشم ممدوحان  يعني منوچهر و پسر او ... اختسان را نسبت به خود جلب كرد ...

گفتي نكنم خدمت سلطان نكنم هم           يك لحظه فراغت به دو عالم نفروشم.)) ))

                                                                    (ظفري /ص:80)          

در يك بررسي كلي مي توان  علل حبس  خاقاني  را جاه طلبي ،((دكتر زرين كوب معتقد است جاه طلبي در وي قوي بود)). (زرين كوب /ص:168) ،بد بيني ،فتنه انگيزي ،سعايت،آزادي خواهي و آزاد انديشي،غرور  دانست.

 

توصيف زندان

 

 زندانهاي كه شاعران در آن به بند كشيد ه مي شدند قلعه هاي مهيب نظامي استواري بود كه بر قله كو هها ي صعب العبور جاي داشت و فر مانروايان خود كامه ،براي بي نام كردن مخالفان خود از اين دژها استفاده مي كردند ،به هر صورت زندان بلند همتان سر بر آسمان مي سايد زاغه تنگ و تاريك كه پيكر نحيف و دردمند شاعر در آن تنگنا مجال جنبش نداشت . خانه اي كوچك كه بامش پاره سنگ وداراي در ي به اندازه خشتي كه تن شاعر را آزار مي دهد  .مسعود چنان كه از سخنش بر مي آيد ،بدانسان بلند است كه شاعر با ستارگان راز و نياز مي كند و چنين مي گويد :

در اين حصار مرا با ستاره باشد راز          به چشم خويش همي بينم احتراق و قران

                                                                                                                            (ديوان مسعود سعد / ص:417)

 

 

 

      -تاريكي

 

زندانها در آن زمان دخمه تنگ و تاريك كه شاعر ،سال وماه ،از ديدار  خورشيد رخشان و جهان افروز محروم بود و تنا از روزنه اي با دنيا ي بيرون ارتباط داشت

مرا از اختر دانش چه حاصل                  كه من تاريكم و او رخشنده اجزا

                                                                                                 (خاقاني ، سجادي/ص:33)

-  تنگي جا

هم چنان كه بين گرديد شاعردردخمهاي تنگ وتاريك تا گاهي شاعر تواني ندار دكه لبس را از تن خود درآورد تا جاي كه از از تنگي جاي خود را  مولوزن مي پندارد .

مرا بينند در سوراخ غاري                     شده مولوزن و پوشيده چوخا

                                                                                                                          (خاقاني ،سجادي/ص:34)

 در جاي د يگرآن را خارستاني مي داند كه تن او را آزار مي دهد تا جاي اورا از شادي نا اميد مي كند .

بلبلم در مضيق خارستان                       كه اميدم ز گلستان بر خاست

                                                                   (خاقاني ،سجادي /ص 53)

 

 -تن وجامه  

از مسايل مورد توجه زنداني از زمان قديم ،موضوع تن وجامه و لباس بوده است .و خاقاني از لباس خشن و پارهكه همان چوخا است و لباسي است كه از تكه هاي به هم دوخته شده درست شده نالان است و مي گويد :

مرا بينند در سوراخ غاري                   شده مولوزن و پوشيده چو خا

                                                                                                                           (خاقاني،سجادي /ص 34)

 

     -  بند و زنجير

خاقاني نيزاز آزارغل وزنجير ي كه برپاداردنالان وگريان است وآن را اژدهاي و مار  مي -داند كه بر پاي اوست و توان بر خاستن از او سلب شده است  تا جاي كه از رنج زندان وزنجير بر پا مي خواهد از اسلام هم برگرددو از دين گلايه دارد و گاهي آنن را كوهي مي داندكه بر پاي او است و توان بلند شدن را هم ندارد و اين گونه مي سرايد   :

 




نوشته شدهدوشنبه 13 خرداد 1392 توسط babrdala
.: Weblog Themes By www.NazTarin.com :.




💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران