متن خيلى جالب از كتاب فارسى دبستان سال ١٣٢٤ ، ببينيد . !...:
دو برادر مادر پیر و بيماري داشتند .
با خود قرار گذاشتند که يکي خدمت خدا کند و ديگري در خدمت مادر باشد يکي به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و ديگري در خانه ماند و به پرستاري مادر مشغول شد .
چندي نگذشت برادر صومعه نشين مشهور عام و خاص شد و به خود غره شد که خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادرم است ، چرا که او در اختيار مخلوق است و من در خدمت خالق .
همان شب پروردگار را در خواب ديد که وي را خطاب کرد : به حرمت برادرت تو را بخشيدم
برادر صومعه نشين اشک در چشمانش آمد و گفت : يا رب ، من در خدمت تو بودم و او در خدمت مادر ، چگونه است مرا به حرمت او مي بخشي ، آيا آنچه کرده ام مايه رضاي تو نيست .َ ندا رسيد : آنچه تو مي کني من از آن بي نيازم ولي مادرت از آنچه او مي کند بي نياز نيست ...
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
روحم از کثرت میوه های رسیده سنگین شده است . آیا کسی نیست که بیاید و ان را بچیند و از این کار خشنود شود. (جبران خلیل: 38)
ای کاش چاه خشک و بی آبی بودم و مردم درونم سنگ می انداختند،زیرا برایم آسان ترو قابل تحمل تر بود تا این که چشمه ای جوشانی باشم و همه از من بگذرند ،بی انکه ابی بنوشند. (جبران خلیل، باغ
ای کاش ، درخت بی گل و میوه ای بودم ،زیرا دشواری پرباری بسی تلخ تر از قحطی و بی ثمری است و درد و رنج ثروتمندی که کسی پیدا نمی شود تا چیزی ازاو دریافت کند ، بیشتر از عذاب و درد سائلی است که بخشنده ای نمی یابد تا چیزی به او بدهد. (جبران، باغ پیامبران و خدایان زمین:41)
با این حال...
خواهشمند است بدون درج نظر ما را تنها نگذارید ، چون هر امری و رهنمودی از طرف بزرگواران بازدید کننده باعث پر بار شدن وبلاگ می گردد. باتشکر فراوان از شما بزرگواران و آرزوی زندگی سبز برای کل هستی . taher.mohamade@yahoo.com