بابرده له
ورد بیرم...

 
مردي تخم عقابي پيد ا كرد و آن را در لانه مرغي گذاشت . عقاب با بقيه
جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آن ها بزرگ شد . در تمام زندگيش ، او
همان كا رهايي را انجام داد كه مرغ ها مي كردند؛ براي پيدا كردن كرم ها و
حشرات زمين را می كند و قدقد مي كرد و گاهي با دست و پا زدن بسيار،
كمي در هوا پرواز مي كرد.
سال ها گذشت و عقاب خيلي پير شد.
روزي پرنده باعظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ابري ديد . او با شكوه
تمام، با يك حركت جزئي بالهاي طلاييش برخلاف جريان شديد باد پرواز
مي كرد.
 عقاب پير بهت زده نگاهش كرد و پرسيد:«این کیست؟»
همسايه اش پاسخ داد:«اين يك عقاب است . سلطان پرندگان . او متعلق به
آسمان است و ما زميني هستيم.»
عقاب مثل يك مرغ زندگي كرد و مثل يك مرغ مرد . زيرا فكر مي كرد يك
مرغ است.




نوشته شدهدوشنبه 17 شهریور 1393 توسط babrdala
.: Weblog Themes By www.NazTarin.com :.




ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید